تک پارتی نیکی
تک پارتی نیکی
جرم غیرقابلبخشش!
نیکی روی مبل نشسته بود و با هیجان بازی میکرد.
ـ جِیییی! بزنش! بزنش! چرا وایسادی نگاهش میکنی؟! 😭
همون موقع ات با قیافهای مظلوم اومد توی اتاق.
ـ نیکیییی؟ 🥹
ـ جانم عشقم؟
ـ اگه یه چیزی بهت بگم، عصبانی نمیشی؟
ـ نه بابا، بگو.
ات دستش رو از پشتش آورد بیرون. دستهی پلیاستیشن نیکی نصف شده بود! 💀
ـ شکستمش...
نیکی بازی رو متوقف کرد.
چند ثانیه به دسته نگاه کرد، بعد به ات
ـ چطوری؟
ـ افتاد زمین.
ـ خب؟
ـ بعد پام رفت روش.
ـ خب؟
ـ بعد خواستم بلندش کنم، دوباره افتاد.
نیکی نفس عمیقی کشید.
ات با ترس پرسید:
ـ دعوام نمیکنی؟ 🥺
نیکی لبخند زد.
ـ نه عزیزم، بیا بغلم.
ات با خوشحالی پرید بغلش.
ـ وای، تو بهترین دوستپسر دنیایی! 😭💗
نیکی بغلش کرد و آروم گفت:
ـ فقط بدون از فردا زندگی برات جهنم میشه.
ـ چی؟!
ـ هیچی عشقم، بخواب! 😂
صبح روز بعد، ات با صدای نیکی بیدار شد.
ـ خانم ات! بلند شوووو!
ـ چتهههه؟ ساعت چنده؟! 😭
ـ وقت پرداخت بدهیه!
نیکی یه کاغذ جلوی صورتش گرفت که روش نوشته بود:
«هزینهی دستهی شکسته: روزی صد تا بوس!»
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو دیوونهای؟!
ـ صد و پنجاه تا شد.
ـ چراااا؟!
ـ توهین به قاضی!
ات بالش رو پرت کرد سمتش و نیکی هم با خنده فرار کرد.
چند دقیقه بعد، هر دو روی مبل افتاده بودن و از خنده نفس نمیکشیدن.
ات سرش رو روی شونهی نیکی گذاشت.
ـ هنوزم دوستم داری؟
نیکی موهاش رو نوازش کرد و گونهش رو بوسید.
ـ متأسفانه آره. خیلی هم زیاد.
ـ متأسفانه؟! 😐
ـ آره، چون دوستدخترم قاتل دستههای پلیاستیشنه!
ات خندید و محکم بغلش کرد.
نیکی هم لبخند زد و پیشونیش رو بوسید.
اما درست وقتی فکر میکرد اوضاع آروم شده، ات با خجالت گفت:
ـ نیکی؟
ـ جونم؟
ـ یه چیزی هست که باید بهت بگم...
نیکی مشکوک نگاهش کرد.
ـ دیگه چی رو شکستی؟!
ستاره لبخند زد.
ـ دستهی دوم رو هم...
ـ اتتتتتتتتتتتتتتتتت! 💀😭😂
اینم یه تک پارتی از نیکی من برم از جیک هم براتون بنویسم😁😁
#enhypen
جرم غیرقابلبخشش!
نیکی روی مبل نشسته بود و با هیجان بازی میکرد.
ـ جِیییی! بزنش! بزنش! چرا وایسادی نگاهش میکنی؟! 😭
همون موقع ات با قیافهای مظلوم اومد توی اتاق.
ـ نیکیییی؟ 🥹
ـ جانم عشقم؟
ـ اگه یه چیزی بهت بگم، عصبانی نمیشی؟
ـ نه بابا، بگو.
ات دستش رو از پشتش آورد بیرون. دستهی پلیاستیشن نیکی نصف شده بود! 💀
ـ شکستمش...
نیکی بازی رو متوقف کرد.
چند ثانیه به دسته نگاه کرد، بعد به ات
ـ چطوری؟
ـ افتاد زمین.
ـ خب؟
ـ بعد پام رفت روش.
ـ خب؟
ـ بعد خواستم بلندش کنم، دوباره افتاد.
نیکی نفس عمیقی کشید.
ات با ترس پرسید:
ـ دعوام نمیکنی؟ 🥺
نیکی لبخند زد.
ـ نه عزیزم، بیا بغلم.
ات با خوشحالی پرید بغلش.
ـ وای، تو بهترین دوستپسر دنیایی! 😭💗
نیکی بغلش کرد و آروم گفت:
ـ فقط بدون از فردا زندگی برات جهنم میشه.
ـ چی؟!
ـ هیچی عشقم، بخواب! 😂
صبح روز بعد، ات با صدای نیکی بیدار شد.
ـ خانم ات! بلند شوووو!
ـ چتهههه؟ ساعت چنده؟! 😭
ـ وقت پرداخت بدهیه!
نیکی یه کاغذ جلوی صورتش گرفت که روش نوشته بود:
«هزینهی دستهی شکسته: روزی صد تا بوس!»
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو دیوونهای؟!
ـ صد و پنجاه تا شد.
ـ چراااا؟!
ـ توهین به قاضی!
ات بالش رو پرت کرد سمتش و نیکی هم با خنده فرار کرد.
چند دقیقه بعد، هر دو روی مبل افتاده بودن و از خنده نفس نمیکشیدن.
ات سرش رو روی شونهی نیکی گذاشت.
ـ هنوزم دوستم داری؟
نیکی موهاش رو نوازش کرد و گونهش رو بوسید.
ـ متأسفانه آره. خیلی هم زیاد.
ـ متأسفانه؟! 😐
ـ آره، چون دوستدخترم قاتل دستههای پلیاستیشنه!
ات خندید و محکم بغلش کرد.
نیکی هم لبخند زد و پیشونیش رو بوسید.
اما درست وقتی فکر میکرد اوضاع آروم شده، ات با خجالت گفت:
ـ نیکی؟
ـ جونم؟
ـ یه چیزی هست که باید بهت بگم...
نیکی مشکوک نگاهش کرد.
ـ دیگه چی رو شکستی؟!
ستاره لبخند زد.
ـ دستهی دوم رو هم...
ـ اتتتتتتتتتتتتتتتتت! 💀😭😂
اینم یه تک پارتی از نیکی من برم از جیک هم براتون بنویسم😁😁
#enhypen
- ۸۹
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط