رمان زندگی جدیدم پارت 1
ات_
امروز روز ماه کامل بود و داشتم از سرکار برمیگشتم خونه که اتفاقی یک ماشین پیشم ایستاد منم ترسیم فرار کردم داشتم فرار میکردم که چندتا مرد پشت سرم میومدن دنبالم منو تونستن بگرن از ترس فقط داد میزدم کمک کمک کسی کمک کنههه هیچکی نبود اونا دهنمو گرفتن نتوستم داد بزنم
بعد چند دقیقه انگار ماشین خراب شد وسط ای جنگلی بودیم اون مردا رفتن بیرون ماشین چک کنن منم زود پیاد شدم فرار کردم فقط فرار میکردم پشت سرمو نگاه نمیکردم یکم ایستادم به درو طرف هاا نگاه میکردم هیچکی نبود یکم خالم راحت شد ای صدا های میموده انگار اون پیداشون شد منم بازم رفتم فرار کنم بازم رفتم جلوو به ای جای رسیدم ای در بزرگ بود خیلی بزرگ باز بود منم چون ترسیدم بودم رفتم داخل
وقتی رفتم داخل ایهوی بیهوش شدم
تهیونگ _
مث همیشه ماه کامل بود باید میرفتیم پیش درواز هاا برا هراست وقتی داشتم همه چیو چک میکردم ای دختری دیدم انگار انسان بود رفتم جلو بوش کردم یکم تعجب کردم سه رلگ بود هم خون اشام هم گرگینه هم انسان
یکم میکس کردم داشتم فکر میکردم اگ اینو ببرم و بفروشم چقدر گیرم میاد اون تو بغلم جا کردم بردمش خونه
رایو 20سال قبل
انسان هاا و خون اشام هاا و گرگینه هاا
برای سرزمین جنگ شد بود
هرکی سرزمین میخاست یه انسان ها گفتن
میتونیم هرکی برا خودش یک سرزمین داشت باشه و به تفاهم برسیم
هرکی سرزمین خودشو میبره خون اشام ها و گرگینه ها موافقت کردن و گفتن باید بینمون ای مرزی داشت باشه
و برا هر یک سرزمین در بزرگ درست کردن که راحت باشن و تو ماه کامل فقط باز میشن
برا امینت در هاا در ماه کامل ای چند سرباز هاا اونارو چک میکنن و تو هر سرزمین خودش میتون قدرت هاشون انجام بدن مثلا خون اشام هاا و گرگینه هاا وقتی برن سرزمین انسان نمیتونم از قدرشون استفاده کنن
امروز روز ماه کامل بود و داشتم از سرکار برمیگشتم خونه که اتفاقی یک ماشین پیشم ایستاد منم ترسیم فرار کردم داشتم فرار میکردم که چندتا مرد پشت سرم میومدن دنبالم منو تونستن بگرن از ترس فقط داد میزدم کمک کمک کسی کمک کنههه هیچکی نبود اونا دهنمو گرفتن نتوستم داد بزنم
بعد چند دقیقه انگار ماشین خراب شد وسط ای جنگلی بودیم اون مردا رفتن بیرون ماشین چک کنن منم زود پیاد شدم فرار کردم فقط فرار میکردم پشت سرمو نگاه نمیکردم یکم ایستادم به درو طرف هاا نگاه میکردم هیچکی نبود یکم خالم راحت شد ای صدا های میموده انگار اون پیداشون شد منم بازم رفتم فرار کنم بازم رفتم جلوو به ای جای رسیدم ای در بزرگ بود خیلی بزرگ باز بود منم چون ترسیدم بودم رفتم داخل
وقتی رفتم داخل ایهوی بیهوش شدم
تهیونگ _
مث همیشه ماه کامل بود باید میرفتیم پیش درواز هاا برا هراست وقتی داشتم همه چیو چک میکردم ای دختری دیدم انگار انسان بود رفتم جلو بوش کردم یکم تعجب کردم سه رلگ بود هم خون اشام هم گرگینه هم انسان
یکم میکس کردم داشتم فکر میکردم اگ اینو ببرم و بفروشم چقدر گیرم میاد اون تو بغلم جا کردم بردمش خونه
رایو 20سال قبل
انسان هاا و خون اشام هاا و گرگینه هاا
برای سرزمین جنگ شد بود
هرکی سرزمین میخاست یه انسان ها گفتن
میتونیم هرکی برا خودش یک سرزمین داشت باشه و به تفاهم برسیم
هرکی سرزمین خودشو میبره خون اشام ها و گرگینه ها موافقت کردن و گفتن باید بینمون ای مرزی داشت باشه
و برا هر یک سرزمین در بزرگ درست کردن که راحت باشن و تو ماه کامل فقط باز میشن
برا امینت در هاا در ماه کامل ای چند سرباز هاا اونارو چک میکنن و تو هر سرزمین خودش میتون قدرت هاشون انجام بدن مثلا خون اشام هاا و گرگینه هاا وقتی برن سرزمین انسان نمیتونم از قدرشون استفاده کنن
۵.۳k
۲۵ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.