روزی نبی اکرم ص
روزی نبی اکرم ص
با جماعتی از أصحاب در ابطح نشسته بودند،
که ناگهان گرد و غبار بلند شد،
سپس شخصی از میان آن ظاهر شد، و گفت:
یا رسول الله مرا از شر قومم نجات بدهید،
و با من کسی را مبعوث فرماید، تا بین ما به عدل الهی حکم بفرماید
پس رسول الله فرمودند:
تو و قومت چه کسانی هستید؟ پس او گفت:
من عرفطه فرزند شمراخ هستم و ما قومی از جن هستیم،
و که به سخنان شما گوش دادیم و ایمان آوردیم، اما بعضی از ما که تعدادشان بسیار است، کافر شدند، و بر ما غلبه کردند.
پس رسول الله به او وعده فرمود که فردا کسی را با او میفرستد
تا مشکلات ایشان را حل نماید.
سپس فردای آن روز، درحالیکه حضرت در میان اصحابشان بودند،
به أبوبکر رو کردند، وفرمودند:
آیا با عرفطه میروی تا مشکلات قومش را حل کنی،
و بین آنها به عدل حکم کنی؟
ابوبکر گفت: محل تجمع این قوم کجاست؟
حضرت فرمود: تحت زمین، پس أبوبکر گفت من چگونه به زیر زمین نزول کنم،
علاوه بر این که زبان ایشان را هم نمیدادنم،
پس حضرت به عمر بن خطاب، و عثمان، و صحابه همین پیشنهاد را دادند،
اما همه همان جواب ابوبکر را گفتند.
پس حضرت به علی(علیه السلام) اشاره فرمودند
که یا علی، با عرفطه برو، و قومش را به اسلام دعوت، و بین ایشان به عدل حکم کن،
پس أمیرالمؤمنین(علیه السلام) شمشیرش را حمایل فرمود،
و عرفطة با ایشان همراه شد، پس زمین شکافت، و ایشان وارد آن شدند،
و دوباره به حالت قبل برگشت.
پس غیبت أمیرالمؤمنین(علیه السلام) تا غروب فردا به طول انجامید
تا آنجا که صحبت در شهر پیچید
ومنافقان شروع به شماتت و گزافه گویی کردند،
که ناگهان کوه صفا شکافته شد
و أمیرالمؤمنین(علیه السلام) مانند خورشید از آن طلوع کرد،
درحالیکه از شمشیرش خون میچکید، و عرفطه نیز همراه او بود،
پس رسول الله بسوی ایشان رفت و پیشانی ایشان را بوسید،
و فرمود: چرا تا الان تاخیر کردی؟
حضرت فرمود:بسوی جنیان رهسپار شدم،
درحالیکه دیدم قوم کثیری از منافقین جن طغیان کرده اند،
پس ایشان را بسوی شهادتین، یا جزیه خواندم، اما استکبار ورزیدند،
پس از ایشان خواستم که با عرفطه مصالحه کنند
و به اموال مومنین تجاوز نکنند، اما استکبار ورزیدند، پس با شمشیر بین ایشان حکم کردم،
و ۸۰۰۰۰ نفر از ایشان را کشتم. پس به التماس افتادند
و طلب امان و صلح کردند، و ایمان آوردند عیون المعجزات : للسید المرتضی ص ۳۹
با جماعتی از أصحاب در ابطح نشسته بودند،
که ناگهان گرد و غبار بلند شد،
سپس شخصی از میان آن ظاهر شد، و گفت:
یا رسول الله مرا از شر قومم نجات بدهید،
و با من کسی را مبعوث فرماید، تا بین ما به عدل الهی حکم بفرماید
پس رسول الله فرمودند:
تو و قومت چه کسانی هستید؟ پس او گفت:
من عرفطه فرزند شمراخ هستم و ما قومی از جن هستیم،
و که به سخنان شما گوش دادیم و ایمان آوردیم، اما بعضی از ما که تعدادشان بسیار است، کافر شدند، و بر ما غلبه کردند.
پس رسول الله به او وعده فرمود که فردا کسی را با او میفرستد
تا مشکلات ایشان را حل نماید.
سپس فردای آن روز، درحالیکه حضرت در میان اصحابشان بودند،
به أبوبکر رو کردند، وفرمودند:
آیا با عرفطه میروی تا مشکلات قومش را حل کنی،
و بین آنها به عدل حکم کنی؟
ابوبکر گفت: محل تجمع این قوم کجاست؟
حضرت فرمود: تحت زمین، پس أبوبکر گفت من چگونه به زیر زمین نزول کنم،
علاوه بر این که زبان ایشان را هم نمیدادنم،
پس حضرت به عمر بن خطاب، و عثمان، و صحابه همین پیشنهاد را دادند،
اما همه همان جواب ابوبکر را گفتند.
پس حضرت به علی(علیه السلام) اشاره فرمودند
که یا علی، با عرفطه برو، و قومش را به اسلام دعوت، و بین ایشان به عدل حکم کن،
پس أمیرالمؤمنین(علیه السلام) شمشیرش را حمایل فرمود،
و عرفطة با ایشان همراه شد، پس زمین شکافت، و ایشان وارد آن شدند،
و دوباره به حالت قبل برگشت.
پس غیبت أمیرالمؤمنین(علیه السلام) تا غروب فردا به طول انجامید
تا آنجا که صحبت در شهر پیچید
ومنافقان شروع به شماتت و گزافه گویی کردند،
که ناگهان کوه صفا شکافته شد
و أمیرالمؤمنین(علیه السلام) مانند خورشید از آن طلوع کرد،
درحالیکه از شمشیرش خون میچکید، و عرفطه نیز همراه او بود،
پس رسول الله بسوی ایشان رفت و پیشانی ایشان را بوسید،
و فرمود: چرا تا الان تاخیر کردی؟
حضرت فرمود:بسوی جنیان رهسپار شدم،
درحالیکه دیدم قوم کثیری از منافقین جن طغیان کرده اند،
پس ایشان را بسوی شهادتین، یا جزیه خواندم، اما استکبار ورزیدند،
پس از ایشان خواستم که با عرفطه مصالحه کنند
و به اموال مومنین تجاوز نکنند، اما استکبار ورزیدند، پس با شمشیر بین ایشان حکم کردم،
و ۸۰۰۰۰ نفر از ایشان را کشتم. پس به التماس افتادند
و طلب امان و صلح کردند، و ایمان آوردند عیون المعجزات : للسید المرتضی ص ۳۹
- ۲۶۵
- ۲۲ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط