V... RHS:

V... RHS:
ارسلان: غذا هارو روی میز گذاشتم که همون لحظه بچه ها اومدن و نشستن پشت میز و

دیانا: کنار ارسلان نشستم و ارسلان جلوم یه جعبه پیتزا گذاشت و مشغول خوردنش شدم

ارسلان: دم گوش دیا لب زدم : آرومتر همه میفهمن بچت دختره

دیانا: یه بیشگون از دست ارسلان گرفتمو مشغول خوردن شدم

ارسلان : چیزی نگقتمو مشغول خوردن پیتزام شدم

نیکا : دیا رهام کجاس

دیا: توی اتاقتون گذاشتمش روی تخت خوابه

ارسلان: بلاخره تموم شد و همه رفتن توی اتاقشون و منو و دیانا هم رفتیم توی اتاق

دیانا: ارسلان میشه یه قرص مسکن بیاری

ارسلان: چی شده ؟

دیانا: کمرم درد میکنه

ارسلان: آخ بیام ماساژش بدم

دیانا: نهههه لازم نکرده

ارسلان: برعکس شو

دیانا: ارسلان قلط کردم نههه
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت ۳۳^_^

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

چند پارتی

فردای اون شب، وارد آشپزخونه شدم و نامجون رو دیدم که با یه لی...

برده عمارت جئون

اسیر مافیا پارت ⁶ویو ا.ت معمولا من هر روز ساعت ۴:۵۴ بیدار می...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twelve اون شب قلبم یچی میگفت و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط