{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کافه پاراگراف:

کافه پاراگراف:
#شعر_جهان

خیابان پرهمهمه اطرافم زوزه می کشید
بلند و باریک،  سخت عزادار و با دردی پرشکوه
زنی از کنارم گذشت ، با دستانی دل‌ا‌‌نگیز
ریسه‌ی گلهای دامنش را بلند می‌‌کرد و موزون تکان می‌داد
 
چالاک و شریف با ساق‌‌های تندیس‌وارش
و من در هم کوفته و لایعقل می‌نوشیدم
از چشم‌هایش، آسمانِ کبودی را که توفان به‌پا می‌‌کرد
لطفی که سِحر می‌کرد و لذتی که از پای درمی‌آورد 

یک آذرخش و دیگر شب! زیباییِ درگریز
که نگاهش ناگاه دوباره متولدم کرد
آیا دیگر نخواهمت دید در فراسوی زمان؟
 
جایی دیگر، بسیار دور، بسیار دیر، هرگز شاید
چرا که نمی‌دانم به‌کجا می‌گریزی و تو نیز نمی‌دانی من کجا می‌روم
آه! تویی که دوستت می‌داشتم، آه! تویی که می‌دانستی

چارلز_بودلر
دیدگاه ها (۱)

خانم ؟ شما در آستینتان باران دارید ؟ در صدایتان چه ؟ هرچه فک...

از این تنهایی ها خدا قسمت کند.که بنشینی، زانوها را بغل بگیری...

کافه پاراگراف:وای از بی حواسی اول صبح ! تا بخواهد شیرینی روی...

کافه پاراگراف:ما نمی تونیم آقا. ما خیلی ترسوییم. ما نمی تونی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط