pawn/پارت ۸
از زبان ا/ت:
از چشماش شراره های عصبانیت میبارید! تهیونگ هم دست منو رها نمیکرد...چانیول وقتی دید تهیونگ کوتاه نمیاد به یقه لباسش محکم چنگ زد!... با تمام نیرویی ک داشت به عقب هلش داد...سرش به دیوار خورد!...جیغ کشیدم!!!...اما چانیول دستمو کشید:
ساکت شو!
تهیونگ بازم کوتاه نیومد و از جاش بلند شد...بازم تقلا مانع چانیول بشه...این بار چانیول دستشو مشت کرد و بی رحمانه نثار صورت تهیونگ کرد!!!...
خون از دماغش و گوشه لبش سرازیر شد!...
از شدت ضربه روی زمین پرت شد...بلندددد گریه میکردم و صداش میزدم...اما زورم به چانیول نمیرسید..منو دنبال خودش میکشوند...
از زبان جیهون:
چند دقیقه ای گذشت...منتظر موندیم...چانیول و دیدم...دست ا/ت رو گرفته و با خودش بیرون آوردش...مینهو از ماشین پیاده شد...ا/ت وقتی منو دید با گریه گفت: عمو... برین پیش تهیونگ!!!!...چانیول اجازه نداد حرفشو کامل کنه... مجبورش کرد سوار شه...خودش و مینهو هم سوار شدن...
وقتی ا/ت با اون گریه و زاری بهم گفت برم سراغ تهیونگ برای چند ثانیه شوک وحشتناکی به مغزم وارد شد...
اگه بلایی سرش آورده باشن چی؟!!...
خودمو جمع کردم و سریعا از ماشین پیاده شدم و دویدم رفتم بالا.. با دیدن وضعیت تهیونگ توی چارچوب در خشکم زد!...
-تهیونگ!!!
صورتش غرق اشک و خون بود...از چشماش اشک میبارید و از گوشه لبش خون...روی زمین کنارش نشستم....از جیبم دستمال بیرون آوردم تا قطرات خون آمیخته به دردشو به یادگار نگه دارم...تا یادم بمونه پسرم به جای من تاوان داد...دستمو سمت صورتش بردم...خودشو عقب کشید!... لبخند تلخی زد... قلبم تیر کشید!...با صدای خفه ای که پر از بغض بود:
اینجا بودین و ازم دفاع نکردین؟!
-کارت اشتباه بود تهیونگ! نباید اون دخترو مخفی میکردی
تهیونگ: وقتی شما که پدرم هستین هیچ کاری برام نکردین...معلومه که خودم مجبورم تقلا کنم
-تهیونگا...بیا از اینجا بریم... این راهش نیست!
تهیونگ: راه؟ مگه راهیم وجود داره؟
شما میدونین ک چقد دوسش دارم... میدونین که از وقتی خودمو شناختم عاشقش بودم...قبل اینکه بتونم اسم خودمو درست تلفظ کنم... اسم اون سر زبونم بود...
حالا به راحتی میگین این راهش نیست؟!... دارن از هم جدامون میکنن و من حتی نمیدونم کجا دارن میبرنش!
-من میدونم که تاوان اشتباه منو میدی...اما مینهو سر لج افتاده... داغ دلش تازه شده... اون آدم کینه توزیه!
نمیذاره به دخترش برسی...
تحت هیچ شرایطی!
از سر جاش بلندشد...در حالیکه هنوز گریه میکرد:
خودتونم میدونین! اگه شما میخواستین.... میشد!... شما نگران خودتون بودین... از اینکه تقاص کارتونو خودتون پس بدین میترسیدین!...
اینو گفت و بیرون رفت!...دنبالش رفتم و صداش زدم...
_ دنبالم نیاین!
تنهام بزارین...
از زبان تهیونگ:
از آپارتمان بیرون اومدم...شب بود...دیگه هبچ کاری از دستم برنمی اومد...تموم شد!... کجای این دنیا دنبالش بگردم؟!!
صورتم خونی بود...حتی تمیزشم نکردم...لکه های خون لباسم و رنگین کرده بود...بخاطر ضربه محکمی ک به سرم وارد شد...سرگیجه داشتم...اما به هیچکدومش اهمیت ندادم... مثل دیوونه ها توی خیابونا راه میرفتم...پوچ و بی هدف...بی مقصد...
از وسط خیابون رد میشدم...اطرافم مملوء بود از ماشینایی که با صدای بوق اعتراض میکردن...چه اهمیتی داشت اگه یکیشون منو زیر میگرفت؟
هیچی!
از حالا هیچ دردی رو حس نمیکنم...
چیزی ک از همه چی برام ترسناکتر بود...اتفاق افتاده بود!...
روز بعد...
از زبان ا/ت:
ساعت ۷ صبح بود...فرودگاه اینچئون...پرواز به سمت ایالات متحده آمریکا...به مقصد ایالت نوادا...شهر لاس وگاس...
آبا میگفت برای همیشه از اینجا میریم... و منی که با چشمای قرمز و پف کرده در اثر گریه ی زیاد و بی خوابی نای حرف زدن نداشتم...اما بهم کوچکترین توجهی نمیکردن... باورم نمیشد اینا خانواده ی منن! چطور میتونن یه دفعه انقد بی رحم بشن؟!!!...گویا منو تهیونگ اون آتیش سوزی رو راه انداخته بودیم!... غم انگیزه...اما...
دیگه اون احساس قبل رو به خانوادم ندارم!... وقتی میتونن تا این حد منو نادیده بگیرن... چطور میتونم خودمو راضی کنم و خودخواه ندونمشون؟؟!
از چشماش شراره های عصبانیت میبارید! تهیونگ هم دست منو رها نمیکرد...چانیول وقتی دید تهیونگ کوتاه نمیاد به یقه لباسش محکم چنگ زد!... با تمام نیرویی ک داشت به عقب هلش داد...سرش به دیوار خورد!...جیغ کشیدم!!!...اما چانیول دستمو کشید:
ساکت شو!
تهیونگ بازم کوتاه نیومد و از جاش بلند شد...بازم تقلا مانع چانیول بشه...این بار چانیول دستشو مشت کرد و بی رحمانه نثار صورت تهیونگ کرد!!!...
خون از دماغش و گوشه لبش سرازیر شد!...
از شدت ضربه روی زمین پرت شد...بلندددد گریه میکردم و صداش میزدم...اما زورم به چانیول نمیرسید..منو دنبال خودش میکشوند...
از زبان جیهون:
چند دقیقه ای گذشت...منتظر موندیم...چانیول و دیدم...دست ا/ت رو گرفته و با خودش بیرون آوردش...مینهو از ماشین پیاده شد...ا/ت وقتی منو دید با گریه گفت: عمو... برین پیش تهیونگ!!!!...چانیول اجازه نداد حرفشو کامل کنه... مجبورش کرد سوار شه...خودش و مینهو هم سوار شدن...
وقتی ا/ت با اون گریه و زاری بهم گفت برم سراغ تهیونگ برای چند ثانیه شوک وحشتناکی به مغزم وارد شد...
اگه بلایی سرش آورده باشن چی؟!!...
خودمو جمع کردم و سریعا از ماشین پیاده شدم و دویدم رفتم بالا.. با دیدن وضعیت تهیونگ توی چارچوب در خشکم زد!...
-تهیونگ!!!
صورتش غرق اشک و خون بود...از چشماش اشک میبارید و از گوشه لبش خون...روی زمین کنارش نشستم....از جیبم دستمال بیرون آوردم تا قطرات خون آمیخته به دردشو به یادگار نگه دارم...تا یادم بمونه پسرم به جای من تاوان داد...دستمو سمت صورتش بردم...خودشو عقب کشید!... لبخند تلخی زد... قلبم تیر کشید!...با صدای خفه ای که پر از بغض بود:
اینجا بودین و ازم دفاع نکردین؟!
-کارت اشتباه بود تهیونگ! نباید اون دخترو مخفی میکردی
تهیونگ: وقتی شما که پدرم هستین هیچ کاری برام نکردین...معلومه که خودم مجبورم تقلا کنم
-تهیونگا...بیا از اینجا بریم... این راهش نیست!
تهیونگ: راه؟ مگه راهیم وجود داره؟
شما میدونین ک چقد دوسش دارم... میدونین که از وقتی خودمو شناختم عاشقش بودم...قبل اینکه بتونم اسم خودمو درست تلفظ کنم... اسم اون سر زبونم بود...
حالا به راحتی میگین این راهش نیست؟!... دارن از هم جدامون میکنن و من حتی نمیدونم کجا دارن میبرنش!
-من میدونم که تاوان اشتباه منو میدی...اما مینهو سر لج افتاده... داغ دلش تازه شده... اون آدم کینه توزیه!
نمیذاره به دخترش برسی...
تحت هیچ شرایطی!
از سر جاش بلندشد...در حالیکه هنوز گریه میکرد:
خودتونم میدونین! اگه شما میخواستین.... میشد!... شما نگران خودتون بودین... از اینکه تقاص کارتونو خودتون پس بدین میترسیدین!...
اینو گفت و بیرون رفت!...دنبالش رفتم و صداش زدم...
_ دنبالم نیاین!
تنهام بزارین...
از زبان تهیونگ:
از آپارتمان بیرون اومدم...شب بود...دیگه هبچ کاری از دستم برنمی اومد...تموم شد!... کجای این دنیا دنبالش بگردم؟!!
صورتم خونی بود...حتی تمیزشم نکردم...لکه های خون لباسم و رنگین کرده بود...بخاطر ضربه محکمی ک به سرم وارد شد...سرگیجه داشتم...اما به هیچکدومش اهمیت ندادم... مثل دیوونه ها توی خیابونا راه میرفتم...پوچ و بی هدف...بی مقصد...
از وسط خیابون رد میشدم...اطرافم مملوء بود از ماشینایی که با صدای بوق اعتراض میکردن...چه اهمیتی داشت اگه یکیشون منو زیر میگرفت؟
هیچی!
از حالا هیچ دردی رو حس نمیکنم...
چیزی ک از همه چی برام ترسناکتر بود...اتفاق افتاده بود!...
روز بعد...
از زبان ا/ت:
ساعت ۷ صبح بود...فرودگاه اینچئون...پرواز به سمت ایالات متحده آمریکا...به مقصد ایالت نوادا...شهر لاس وگاس...
آبا میگفت برای همیشه از اینجا میریم... و منی که با چشمای قرمز و پف کرده در اثر گریه ی زیاد و بی خوابی نای حرف زدن نداشتم...اما بهم کوچکترین توجهی نمیکردن... باورم نمیشد اینا خانواده ی منن! چطور میتونن یه دفعه انقد بی رحم بشن؟!!!...گویا منو تهیونگ اون آتیش سوزی رو راه انداخته بودیم!... غم انگیزه...اما...
دیگه اون احساس قبل رو به خانوادم ندارم!... وقتی میتونن تا این حد منو نادیده بگیرن... چطور میتونم خودمو راضی کنم و خودخواه ندونمشون؟؟!
۲۴.۷k
۲۹ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.