حرومت اگه کامنت نزاشتی پارت ۳۸ :)
پارت ۳۸
نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»
---
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
(کلارا هیچ واکنش ضعیفی نشان نمیدهد. نه عقب میرود. نه چشمهایش را برمیدارد. فقط محکمتر میایستد. دیگر کافی است.)
· "چرا؟"
(جیمز چند ثانیه نگاهش میکند. بعد آرام، شمرده، با فاصله بین کلمات، طوری که هر کلمه مثل ضربه باشد.)
· "سادهست. اون شب که فکر کردی سرنا رفته زندان، قیافهات دیدنی بود. وابستگی یه نوع ضعف است. و تو ضعفت رو لو دادی. منم ضعفت رو حذف کردم."
(مکث میکند. نگاهش را از کلارا برنمیدارد.)
· "چون تو حق نداری به کسی وابسته باشی. سادهست. مگه نه؟"
(کلارا مشتهایش را گره میکند. صورتش سفید شده. اما صدا نمیزند. گریه نمیکند. فقط نگاه میکند. نگاهی که میتواند آدم را بسوزاند.)
· "درکت نمیکنم... تو خیلی پستی. اصلاً... اصلاً دلیل کارات چیه؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟"
(جیمز چند قدم نزدیکتر میآید. آنقدر نزدیک که کلارا میتواند سردی نفسش را حس کند. دستهایش هنوز توی جیبش. نگاهش تیز.)
· "چون تو هنوز جواب سوال من رو ندادی."
· "کدوم سوال؟"
· "از گذشتهات بگو. چیزی که هیچکس نمیدونه."
(کلارا یخ میزند. صورتش میبازد. تمام نقابها فرو میریزند برای یک لحظه.)
· "نمیگم."
· "میگی."
· "نمیگم."
· "پس ۵ تا میشه ۶ تا."
· "هر چی دوست داری بکن. نمیگم."
(جیمز یک قدم دیگر نزدیک میشود. کلارا اینبار عقب میرود. پشتش به دیوار میخورد. جایی برای فرار نیست.)
· "چرا اینقدر مقاومت میکنی؟ راستش چیه که نمیخوای بگی؟"
· "به تو ربطی نداره."
· "به من ربط داره. چون من دارم میپرسم."
(کلارا دستش را بلند میکند. میخواهد جیمز را پس بزند. ولی دستش توی هوا میماند. جیمز مچ他的手 را میگیرد. محکم. نه آنقدر که درد بگیرد. آنقدر که نتواند تکان بخورد.)
· "ولم کن."
· "نه."
· "جیمز! ولم کن!"
· "جواب منو بده، بعد ولت میکنم."
(چشمهای کلارا پر از اشک میشود. اما نمیریزد. لبانش میلرزد. ولی حرف نمیزند.)
(جیمز نگاهش میکند. چند ثانیه. طولانی. بعد آرام دستش را رها میکند. چند قدم عقب میرود.)
· "باشه. عجله ندارم."
(کلارا دستش را میمالد. به جیمز نگاه میکند. نمیفهمدش. هیچوقت نمیفهمدش.)
· "چرا اینقدر به گذشته من اهمیت میدی؟ به تو چه ربطی داره که من چی دیدم و چی ندیدم؟"
(جیمز سکوت میکند. به پنجره نگاه میکند. به ماه. به سایهها.)
· "چون من فقط یه چیزی از پدرم میدونم. این که تو رو انتخاب کرد. میخوام بفهمم چرا."
· "پس بپرس از خودت. از مادرت. از داییات. بپرس چرا پدرت مجبور شد بین تو و من یکی رو انتخاب کنه."
(جیمز نگاهش را برمیگرداند سمت کلارا. نگاهش تیره شده.)
· "تو چیزی میدونی که نمیگی."
· "چیزایی میدونم که تو طاقت شنیدنش رو نداری."
· "بگو ببینم."
(کلارا لبخند تلخی میزند. لبخندی که تهش اشک است.)
· "نه. نمیگم. نه امروز. نه فردا. نه هیچوقت. برو."
(جیمز چند ثانیه نگاهش میکند. بعد برمیگردد سمت در. دستش را میگذارد روی دستگیره. میایستد.)
· "فردا شب. کتابخونه شمالی. اون کتابایی که دوست داری. بیا."
· "نمیام."
· "میای."
(در را باز میکند. بیرون میرود. در را میبندد.)
(کلارا تنها میماند. پشتش به دیوار. دستش هنوز میلرزد. اشکها بیصدا میریزند روی صورتش.)
(نگاهش میافتد به زیر تخت. کت جیمز هنوز آنجاست. خاک گرفته. بویش رفته.)
· (زمزمه میکند) "نمیام... هیچوقت نمیام..."
(میداند دروغ میگوید.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»
---
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
(کلارا هیچ واکنش ضعیفی نشان نمیدهد. نه عقب میرود. نه چشمهایش را برمیدارد. فقط محکمتر میایستد. دیگر کافی است.)
· "چرا؟"
(جیمز چند ثانیه نگاهش میکند. بعد آرام، شمرده، با فاصله بین کلمات، طوری که هر کلمه مثل ضربه باشد.)
· "سادهست. اون شب که فکر کردی سرنا رفته زندان، قیافهات دیدنی بود. وابستگی یه نوع ضعف است. و تو ضعفت رو لو دادی. منم ضعفت رو حذف کردم."
(مکث میکند. نگاهش را از کلارا برنمیدارد.)
· "چون تو حق نداری به کسی وابسته باشی. سادهست. مگه نه؟"
(کلارا مشتهایش را گره میکند. صورتش سفید شده. اما صدا نمیزند. گریه نمیکند. فقط نگاه میکند. نگاهی که میتواند آدم را بسوزاند.)
· "درکت نمیکنم... تو خیلی پستی. اصلاً... اصلاً دلیل کارات چیه؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟"
(جیمز چند قدم نزدیکتر میآید. آنقدر نزدیک که کلارا میتواند سردی نفسش را حس کند. دستهایش هنوز توی جیبش. نگاهش تیز.)
· "چون تو هنوز جواب سوال من رو ندادی."
· "کدوم سوال؟"
· "از گذشتهات بگو. چیزی که هیچکس نمیدونه."
(کلارا یخ میزند. صورتش میبازد. تمام نقابها فرو میریزند برای یک لحظه.)
· "نمیگم."
· "میگی."
· "نمیگم."
· "پس ۵ تا میشه ۶ تا."
· "هر چی دوست داری بکن. نمیگم."
(جیمز یک قدم دیگر نزدیک میشود. کلارا اینبار عقب میرود. پشتش به دیوار میخورد. جایی برای فرار نیست.)
· "چرا اینقدر مقاومت میکنی؟ راستش چیه که نمیخوای بگی؟"
· "به تو ربطی نداره."
· "به من ربط داره. چون من دارم میپرسم."
(کلارا دستش را بلند میکند. میخواهد جیمز را پس بزند. ولی دستش توی هوا میماند. جیمز مچ他的手 را میگیرد. محکم. نه آنقدر که درد بگیرد. آنقدر که نتواند تکان بخورد.)
· "ولم کن."
· "نه."
· "جیمز! ولم کن!"
· "جواب منو بده، بعد ولت میکنم."
(چشمهای کلارا پر از اشک میشود. اما نمیریزد. لبانش میلرزد. ولی حرف نمیزند.)
(جیمز نگاهش میکند. چند ثانیه. طولانی. بعد آرام دستش را رها میکند. چند قدم عقب میرود.)
· "باشه. عجله ندارم."
(کلارا دستش را میمالد. به جیمز نگاه میکند. نمیفهمدش. هیچوقت نمیفهمدش.)
· "چرا اینقدر به گذشته من اهمیت میدی؟ به تو چه ربطی داره که من چی دیدم و چی ندیدم؟"
(جیمز سکوت میکند. به پنجره نگاه میکند. به ماه. به سایهها.)
· "چون من فقط یه چیزی از پدرم میدونم. این که تو رو انتخاب کرد. میخوام بفهمم چرا."
· "پس بپرس از خودت. از مادرت. از داییات. بپرس چرا پدرت مجبور شد بین تو و من یکی رو انتخاب کنه."
(جیمز نگاهش را برمیگرداند سمت کلارا. نگاهش تیره شده.)
· "تو چیزی میدونی که نمیگی."
· "چیزایی میدونم که تو طاقت شنیدنش رو نداری."
· "بگو ببینم."
(کلارا لبخند تلخی میزند. لبخندی که تهش اشک است.)
· "نه. نمیگم. نه امروز. نه فردا. نه هیچوقت. برو."
(جیمز چند ثانیه نگاهش میکند. بعد برمیگردد سمت در. دستش را میگذارد روی دستگیره. میایستد.)
· "فردا شب. کتابخونه شمالی. اون کتابایی که دوست داری. بیا."
· "نمیام."
· "میای."
(در را باز میکند. بیرون میرود. در را میبندد.)
(کلارا تنها میماند. پشتش به دیوار. دستش هنوز میلرزد. اشکها بیصدا میریزند روی صورتش.)
(نگاهش میافتد به زیر تخت. کت جیمز هنوز آنجاست. خاک گرفته. بویش رفته.)
· (زمزمه میکند) "نمیام... هیچوقت نمیام..."
(میداند دروغ میگوید.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۲.۶k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط