𓆩 پارت ۶۵ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۶۵ 𓆪 🖤
جیمین با شنیدن حرف ات، خشکش زد.
— چی گفتی؟ مادرم؟
ات سرش را تکان داد.
— پدرم قبل از مرگش بهم گفت که مرگ مادرت تصادفی نبوده.
جیمین با خشم پرسید:
— چرا زودتر بهم نگفتی؟!
— چون خودم هم تازه فهمیدم!
چند دقیقه بعد، هر دو به خانهی قدیمی رسیدند.
در نیمهباز بود.
جیمین وارد شد و صدای برادرش را شنید:
— بالاخره اومدی، برادر کوچولو!
مرد از تاریکی بیرون آمد و پروندهای روی میز انداخت.
— مادرت به خاطر پدر ات مرد، نه؟
جیمین پرونده را باز کرد و با دیدن اولین صفحه، نفسش بند آمد.
امضای پدر ات پای گزارش حادثه بود!
ات با وحشت به برگه خیره شد.
— نه... امکان نداره!
برادر جیمین لبخند زد.
— حالا انتخاب کن، جیمین؛ معشوقهات یا انتقام مادرت؟
جیمین به ات نگاه کرد؛ سپس پرونده را بست.
— من حقیقت رو میخوام... نه انتقام کورکورانه رو. 🖤
جیمین با شنیدن حرف ات، خشکش زد.
— چی گفتی؟ مادرم؟
ات سرش را تکان داد.
— پدرم قبل از مرگش بهم گفت که مرگ مادرت تصادفی نبوده.
جیمین با خشم پرسید:
— چرا زودتر بهم نگفتی؟!
— چون خودم هم تازه فهمیدم!
چند دقیقه بعد، هر دو به خانهی قدیمی رسیدند.
در نیمهباز بود.
جیمین وارد شد و صدای برادرش را شنید:
— بالاخره اومدی، برادر کوچولو!
مرد از تاریکی بیرون آمد و پروندهای روی میز انداخت.
— مادرت به خاطر پدر ات مرد، نه؟
جیمین پرونده را باز کرد و با دیدن اولین صفحه، نفسش بند آمد.
امضای پدر ات پای گزارش حادثه بود!
ات با وحشت به برگه خیره شد.
— نه... امکان نداره!
برادر جیمین لبخند زد.
— حالا انتخاب کن، جیمین؛ معشوقهات یا انتقام مادرت؟
جیمین به ات نگاه کرد؛ سپس پرونده را بست.
— من حقیقت رو میخوام... نه انتقام کورکورانه رو. 🖤
- ۲۱۹
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط