{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۵

به محض اینکه از اون اتاقِ تاریک بیرون زدیم، هوای خنکِ راهرو برخورد کرد به صورتم. نفس‌نفس می‌زدم، دستم رو گذاشتم روی لب‌هام و با یه نگاهِ پر از خشم و انزجار دوختمش به جونگ‌کوک.

اونم با یه حرکتِ سریع، کلت‌ش رو غلاف کرد، با پشتِ دستش گوشه‌ی لبش رو محکم کشید و نگاهِ سردِ سنگی‌ش رو انداخت رو من؛ نگاهی که انگار می‌خواست بگه: *«حتی جرئت نکن حرفی از این اتفاق بزنی!»*

دندون‌هام رو روی هم سایدم و با صدایی که از شدت حرص می‌لرزید، هیس‌کشان گفتم:
- «تو... تو واقعاً روانی‌ای! فکر کردی کی هستی که هر کار دلت خواست بکنی؟ اون... اون فقط یه اشتباهِ تهوع‌آور بود! فکر نکن چون توی این عمارتِ کوفتی اسیری، می‌تونی...»

حرفم تموم نشده بود که جونگ‌کوک با دو قدمِ بلند اومد سمتم. قدِ بلندش سایه انداخت رو سرم، بازوم رو با یه فشارِ حرصی گرفت و کشید سمتِ خودش؛ طوری که فاصله بینمون به صفر رسید. چشم‌های سیاهش از خشم برق می‌زد، اما صدای بم و خش‌دارش آروم بود:
- «دهنت رو ببند، ا/ت! اون فقط یه اتفاقِ مسخره بود توی اون تاریکیِ لعنتی... فکر نکن خبریه! اگر فکر کردی با این کاراش قراره دلِ رئیس مافیا رو ببری، سخت در اشتباهی. تو فقط یه مهره‌ای برای بقای این بازی، فهمیدی؟!»

چشم‌هام از غضب گرد شد. با تمام قدرت بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و با حرص گفتم:
- «خدا رو شکر! چون منم هیچ علاقه‌ای به این ندارم که به این رئیسِ مغرور و خودشیفته‌ی مافیا نزدیک بشم! ازت متنفرم، می‌فهمی؟ ازت متنفرم!»

همون لحظه تهیونگ از انتهای راهرو با عجله دوید سمتون، در حالی که خشابِ اسلحه شو چک می‌کرد، با تعجب نگاهی به ما دو تا انداخت:
- «رئیس... وضعیتِ حیاطِ خلوت پاکسازی شد. ولی... چرا اینجا دارید سر هم داد می‌زنید؟ مهاجم‌ها رفتن!»

جونگ‌کوک حتی نگاهی هم به تهیونگ نکرد. فقط نگاهِ خیره‌اش رو از روی من برداشت، دندون‌هاش رو روی هم فشرد، تفنگش رو محکم‌تر تو دستش گرفت و از کنارم رد شد، در حالی که زیر لب زمزمه کرد:
- «بیا بریم تهیونگ... این بچه هنوز خیلی چیزها مونده که یاد بگیره!»

با قدم‌های محکم و خشمگین ازم دور شد، اما من خوب دیدم... حتی موقع رفتن هم، نگاهش برای یک ثانیه روی لب‌های من موند!

***
پارت بعد به زودیییی🚫❤️
دیدگاه ها (۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سناریو جونگکوک

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط