پارت ۴۰
تهیونگ منو برد سمت اتاق خودش. قلبم مثل یه پرندهی وحشی تو قفس سینهم میزد. وارد اتاق شدیم. اتاقش بزرگ بود، با دیوارهای شیشهای و منظرهی شهر. تخت بزرگی وسط اتاق بود. یه مبل هم کنار پنجره بود.
& ( تو اونجا میخوابی. من روی تخت.
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت مبل. پتویی که برام گذاشته بود رو باز کردم. سرد بود. چراغها خاموش شد. فقط نور شهر از پشت شیشهها میتابید. روی مبل دراز کشیدم. تهیونگ هم رفت روی تخت.
صدای نفسهاش تو سکوت اتاق میاومد. خوابم نمیبرد. به اون پیامک فکر میکردم. به «شیشهها شکنندهن.» به تاریکی بیرون.
نمیدونستم چقدر گذشته بود. یهو، صدای قدمهاش رو شنیدم. از تخت بلند شد. تو تاریکی، سایهش روی من افتاد. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد و دستم رو گرفت. کشیدم سمت تخت.
کنار تخت ایستادیم. با یه اشارهی سر بهم فهموند که برم روی تخت. من مقاومت نکردم. رفتم و دراز کشیدم. ملافهها بوی ادکلنش رو میداد. سرد. ولی آشنا.
تهیونگ رفت سمت مبل و روش دراز کشید. من به سقف نگاه کردم. نه اون حرفی زد، نه من. فقط سکوت بود و صدای نفسهای هر دوی ما. چشمهام رو بستم و برای اولین بار تو چند شب گذشته، بدون ترس از تنبیه، خوابم برد
& ( تو اونجا میخوابی. من روی تخت.
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت مبل. پتویی که برام گذاشته بود رو باز کردم. سرد بود. چراغها خاموش شد. فقط نور شهر از پشت شیشهها میتابید. روی مبل دراز کشیدم. تهیونگ هم رفت روی تخت.
صدای نفسهاش تو سکوت اتاق میاومد. خوابم نمیبرد. به اون پیامک فکر میکردم. به «شیشهها شکنندهن.» به تاریکی بیرون.
نمیدونستم چقدر گذشته بود. یهو، صدای قدمهاش رو شنیدم. از تخت بلند شد. تو تاریکی، سایهش روی من افتاد. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد و دستم رو گرفت. کشیدم سمت تخت.
کنار تخت ایستادیم. با یه اشارهی سر بهم فهموند که برم روی تخت. من مقاومت نکردم. رفتم و دراز کشیدم. ملافهها بوی ادکلنش رو میداد. سرد. ولی آشنا.
تهیونگ رفت سمت مبل و روش دراز کشید. من به سقف نگاه کردم. نه اون حرفی زد، نه من. فقط سکوت بود و صدای نفسهای هر دوی ما. چشمهام رو بستم و برای اولین بار تو چند شب گذشته، بدون ترس از تنبیه، خوابم برد
- ۲۹.۹k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط