پارت ۱۱
پارت ۱۱
کوک لباسشو دراوورد و دوباره سمت لبام حمله ور شد. مکای محکمی میزد که باعث میشد گهگاهی ناله های ریزی از دهنم بیرون بیاد اما نالهام تو دهن کوک خفه میشد. کوک زبونشو داخل دهنمو میبرد و با زبونم بازی میکرد. در همین حین دستش رو کمرم بود و منم با ناخونام پهلوهاشو لمس میکردم و این باعث میشد کوک دیوونه بشه. میدونستم ازین که دستمو رو پهلوهاش بکشم خوشش میاد پس به کارم ادامه میدادم. اما تو دلم دعا دعا میکردم که کاری به کارم نداشته باشه. چون ۲ روز دیگه باز ی مراسم جدید داشتیم و مجبور بودیم اونجا حضور داشته باشیم. چون به طور خیلی رسمی و شخصی با بچها دعوتمون کرده بودن. نمیدونم کوک و اعضاشون دعوتن یا نه ولی حتما دعوت بودن چون اونام مثل ما خیلی معروف بودن و شکی درش نیست.
تو همین فکرا بودم که دیگه نفس کم آووردم و کوبیدم به سینهای کوک. متوجه شد که دارم نفس کم میارم و ازم جدا شد. همینطوری داشت به چشمام نگاه میکرد و منم نفس نفس میزدم و گردنبندش رو صورتم وول میخورد. کوک از روم بلند شد و لباسمو از رو زمین برداشت و بهم داد و گفت:(بچها کوک رو با _ نشون میدم)
_لباستو بپوش. ایندفعه از دستم در رفتی چون میدونستم ۲ روز دیگه مراسمه برا همین کاری به کارت ندارم ولی مطمئن باش حتما بعدش به فاکت میدم بیبی.
منم که خیلی خوشحال و از خدا خواسته سریع پریدم بغلش و بوسش کردم و گفتم:(سوهی رو با + نشون میدم)
+ قربون درکو فهمت بشم بانی من. و ی بوسه رو لباش گذاشم و همینطوری تو بغلش خودمو جا دادم و بدنامون بهم چسبیده بود. کوک گف:
_میخوای با این لباسات بخوابی؟...یا تصمیم داری لخت بخوابی؟😈(باشیطنت)
+ پسر بد...نخیر مجبوری یکی از لباساتو بهم بدی عجیجم...!
_خب پس ی دیقه صب کن برم برات یچی پیدا کنم.
+ اوهوم.
و رفت و ی تیشرا لانگ سفید واسم آوورد و داد بهم و وایستاد جلوم که بهش گفتم:
+ نمیخوای بری بیرون یا حداقل برگردی!؟
_ن چرا باید برگردم!؟بی تربیتیه اگه بدن دوستدخترمو ببینم!؟ولی میدونی جالب چیه؟که من این بدنتو خیلی وقت پیش...
نزاشتم حرفش کامل شه و گفتم:
+ باشه باشه نیاز نیس یادآوری کنی😑
_ اوهوم. و لبخند پیروز مندانه ای زد.
منم که همین الانش فقط با سوتین بودم. پس از ۹۰ درصد مغزم استفاده کردم و اول لباسو پوشیدم و بعدش شلوارم در آووردم. لباسای کوک واسه من خیلی بلند بود پس تا رونام میرسید و نیازی به شلوار نبود چون به قول خودش تا الان منو لخت دیده اونم بارها و بارها.
وقتی کوک دید از مغزم استفاده کردم لباشو آویزون کردو گف:
_هعییییی...
و بعدش من لبخندی زدم و کوک پرید روم و منو کشید کنار خودش رو تخت و بغلم کردو گفت:
_خوبه که امشب تنها نیستم
_شب بخیر دخترکم
+شب بخیر بابایی
و کوک ی بوسه رو سرم گذاشت و دستاشو دورم محکم تر کردو بعد از چن دقیقه سیاهی...
ادامه دارد....
نمیخواستم دیگه ادامش بدم ولی گذاشتمش...
نمیدونم دوسش دارید یا ن ولی حمایتا کم شده و من احساس میکنم دوسش ندارید چون ن لایک میکنید و ن کامنت میزارید.
اگه این دفعه حمایت نکنید واقعا دیگه نمیزارمش. چون احساس میکنم بیخودی پارت میزارم و دوسش ندارید.
پس لطفا حمایت کنید🩷
دوستون دارم جیگرام😀💘💋
وگه میبینید خیلی سرد حرف میزنم حالم خوب نیس ی چنروز حالو حوصله ندارم درسامم ریخته رو سرم اصن حوصله ندارم خیلی خسته ام.
کوک لباسشو دراوورد و دوباره سمت لبام حمله ور شد. مکای محکمی میزد که باعث میشد گهگاهی ناله های ریزی از دهنم بیرون بیاد اما نالهام تو دهن کوک خفه میشد. کوک زبونشو داخل دهنمو میبرد و با زبونم بازی میکرد. در همین حین دستش رو کمرم بود و منم با ناخونام پهلوهاشو لمس میکردم و این باعث میشد کوک دیوونه بشه. میدونستم ازین که دستمو رو پهلوهاش بکشم خوشش میاد پس به کارم ادامه میدادم. اما تو دلم دعا دعا میکردم که کاری به کارم نداشته باشه. چون ۲ روز دیگه باز ی مراسم جدید داشتیم و مجبور بودیم اونجا حضور داشته باشیم. چون به طور خیلی رسمی و شخصی با بچها دعوتمون کرده بودن. نمیدونم کوک و اعضاشون دعوتن یا نه ولی حتما دعوت بودن چون اونام مثل ما خیلی معروف بودن و شکی درش نیست.
تو همین فکرا بودم که دیگه نفس کم آووردم و کوبیدم به سینهای کوک. متوجه شد که دارم نفس کم میارم و ازم جدا شد. همینطوری داشت به چشمام نگاه میکرد و منم نفس نفس میزدم و گردنبندش رو صورتم وول میخورد. کوک از روم بلند شد و لباسمو از رو زمین برداشت و بهم داد و گفت:(بچها کوک رو با _ نشون میدم)
_لباستو بپوش. ایندفعه از دستم در رفتی چون میدونستم ۲ روز دیگه مراسمه برا همین کاری به کارت ندارم ولی مطمئن باش حتما بعدش به فاکت میدم بیبی.
منم که خیلی خوشحال و از خدا خواسته سریع پریدم بغلش و بوسش کردم و گفتم:(سوهی رو با + نشون میدم)
+ قربون درکو فهمت بشم بانی من. و ی بوسه رو لباش گذاشم و همینطوری تو بغلش خودمو جا دادم و بدنامون بهم چسبیده بود. کوک گف:
_میخوای با این لباسات بخوابی؟...یا تصمیم داری لخت بخوابی؟😈(باشیطنت)
+ پسر بد...نخیر مجبوری یکی از لباساتو بهم بدی عجیجم...!
_خب پس ی دیقه صب کن برم برات یچی پیدا کنم.
+ اوهوم.
و رفت و ی تیشرا لانگ سفید واسم آوورد و داد بهم و وایستاد جلوم که بهش گفتم:
+ نمیخوای بری بیرون یا حداقل برگردی!؟
_ن چرا باید برگردم!؟بی تربیتیه اگه بدن دوستدخترمو ببینم!؟ولی میدونی جالب چیه؟که من این بدنتو خیلی وقت پیش...
نزاشتم حرفش کامل شه و گفتم:
+ باشه باشه نیاز نیس یادآوری کنی😑
_ اوهوم. و لبخند پیروز مندانه ای زد.
منم که همین الانش فقط با سوتین بودم. پس از ۹۰ درصد مغزم استفاده کردم و اول لباسو پوشیدم و بعدش شلوارم در آووردم. لباسای کوک واسه من خیلی بلند بود پس تا رونام میرسید و نیازی به شلوار نبود چون به قول خودش تا الان منو لخت دیده اونم بارها و بارها.
وقتی کوک دید از مغزم استفاده کردم لباشو آویزون کردو گف:
_هعییییی...
و بعدش من لبخندی زدم و کوک پرید روم و منو کشید کنار خودش رو تخت و بغلم کردو گفت:
_خوبه که امشب تنها نیستم
_شب بخیر دخترکم
+شب بخیر بابایی
و کوک ی بوسه رو سرم گذاشت و دستاشو دورم محکم تر کردو بعد از چن دقیقه سیاهی...
ادامه دارد....
نمیخواستم دیگه ادامش بدم ولی گذاشتمش...
نمیدونم دوسش دارید یا ن ولی حمایتا کم شده و من احساس میکنم دوسش ندارید چون ن لایک میکنید و ن کامنت میزارید.
اگه این دفعه حمایت نکنید واقعا دیگه نمیزارمش. چون احساس میکنم بیخودی پارت میزارم و دوسش ندارید.
پس لطفا حمایت کنید🩷
دوستون دارم جیگرام😀💘💋
وگه میبینید خیلی سرد حرف میزنم حالم خوب نیس ی چنروز حالو حوصله ندارم درسامم ریخته رو سرم اصن حوصله ندارم خیلی خسته ام.
- ۲۰۷
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط