Anya x Damian پارت۶۲

میلیندا به همراه دیمیتریوس و جولیت وارد عمارت دیمیتروس شدن
دیمیتروس:دیگه نمیزارم برگردی خونه مامان
میلیندا لبخندی زد و گفت:چرا عزیزم؟ من زندگیم اونجاست پسرم
دیمیتروس:میتونی ازین به بعد پیش منو جولی زندگی کنی من دیگه نمیزارم به عمارت برگردی
هر سه وارد پذیرایی شدن و خدمتکار ها بهشون خوش آمد گفتن و وسایل میلیندا رو به اتاق مهمان بردن
میلیندا خنده ای کرد و گفت:چرا عزیزکم؟
دیمیتروس که مشغول در آوردن کتش بود گفت:خودت خیلی خوب میدونی چرا مامان! فکر میکنی نمیدونم هر شب به خاطر دامیان گریه میکنی؟
میلیندا لبخند مصنوعی ای زد و گفت:این دلیل میشه که دیگه نزاری برگردم؟
دیمیتروس:نه فقط این بلکه فشار های پدر و اون دختره دیوونه هه آلیس و شایعاتی که هم بیرون عمارت و هم داخل عمارت پیچیده داره حسابی آزارت میده مامان! من نمیتونم اجازه بدم تو همچین فضای آلوده ای زندگی کنی
میلیندا لبخند گرمی زد و با خودش گفت:خدای من! ببین جولیت باهاش چیکار کرده که از وقتی باهم ازدواج کردن اخلاق دیمیتروس خیلی نرم تر شده
میلیندا:باشه عزیزم......هر چی تو بگی
_جناب دزموند! جناب دزموند!
دیمیتروس:چیشده؟
_آقای ای وانز تماس گرفتن!
میلیندا:ای وانز؟!!
دیمیتروس:آقای.....ای وانز؟ ای وانز دیگه کیه؟
_پیتر ای وانز! همون آقایی که یک مدتی برای پدرتون کار میکرد به خاطر دارید؟
دیمیتروس:اوه آره.....حالا چرا انقد ترسیدی؟ چیزی شده؟
_نه جناب! یعنی آره.....ایشون تماس گرفتن و گفتن که لرد دامیان و دوشیزه آنیا فورجر پیش اون و همسرش هستن!





آنیا:صبح بخیر عزیزممممꉂ(ˊᗜˋ*)♡
دامیان:صبح بخیر آنیا
آنیا:امروز بهتری دامیان جونم؟
دامیان لبخند زد و گفت:آره خیلی بهترم مخصوصا وقتی اول صبحی تو رو میبینم
آنیا:برات صبحونه آوردم باید تا تهش بخوری تو این چند روز خیلی لاغر شدی نمیتونم بزارم مامانت تورو اینجوری ببینه!
دامیان:مامانم؟........
دامیان تو ذهنش:دلم خیلی براش تنگ شده
آنیا ذهن دامیان رو خوند ولی خب به روی خودش نیاورد
آنیا:خب ما یه روزی قراره برگردیم دیگه دوست ندارم وقتی ببینتت با خودش حرص بخوره که پسر قند عسلم چرا انقد لاغر شده....
آنیا کنار دامیان روی تخت نشست و نون تست با مربا برداشت و گفت:بگو عااااا
دامیان دستشو بلند کرد دستشو روی سر آنیا گذاشت و شروع کرد به ناز کردنش
دامیان:من بچه نیستما انقد با من مثل بچه ها رفتار نکن
آنیا:ولی تو اصلا به فکر خودت نیستی.....
دامیان:خودت چی؟ تو به فکر خودت هستی؟ شبا میخوابی؟ غذا میخوری؟ تو هم خیلی لاغر شدی من نمیتونم بزارم مامانت تو رو اینجوری ببینتت نمیخوام حرص بخوره که چرا انقد دختر قند عسلش از رنگ رو رفته و مهم تر از همه....
دامیان کمی به آنیا نزدیک تر شد و ادامه داد:نمیخوام ببینم که حالت بده
آنیا نون رو تو دهن دامیان کرد و گفت:بسه دیگه بخور!
دامیان نون رو قورت داد و گفت:وا این چه کاری بود؟....
آنیا:یعنی وقتی اینجوری از رنگ و رو برم دیگه دوسم نداری؟ (T^T)
دامیان:تو چی؟ مگه الان تو منو دوست نداری که منم دوستت نداشته باشم؟
آنیا:نه اصلا اینطور نیست!
دامیان لبخند زد و ادامه داد:جفتمون توی شرایط سختی هستیم عزیزم ظاهر تو برام مهم نیست مهم اینه که تا همیشه کنارم بمونی
دامیان نزدیک تر شد تا آنیا رو ببوسه ولی آنیا در کسری از ثانیه یه چی دیگه کرد تو دهنش🗿
آنیا:اون شب خیلی اذیتم کردی محاله بزارم دیگه به این زودیا منو ببوسیp(╬ Ò ‸ Ó)q
دامیان:بیخیال از اون شب یک هفته میگذره!
آنیا:مهم نیست حالا حالاها باید صبر کنی
آنیا و دامیان صبحونشونو خوردن آنیا ظرفا رو برداشت و به آشپز خونه برد
سونیا:دامیان هم صبحونه خورد؟
آنیا:آره خدارو شکر امروز اشتهاش بیشتر بود
آنیا ظرفا رو برداشت تا بشوره که سونیا جلوشو گرفت و گفت:من میشورم تو و دامیان جان باهم برین این دور و اطراف یه قدمی بزنین به نظر میاد دامیان میتونه راه بره دیگه
آنیا:خیله خب باشه ممنونم خانم سونیا(≡^∇^≡)




میلیندا:چی؟! دامیانو پیدا کردین؟!
دیمیتروس:آدرسی چیزی نداد؟
_برای اینکه آدرسی از جناب دامیان و خانم فورجر بده یه سری شروط تعین کرد
دیمیتروس:چه شروطی؟
_گفتش که امنیت خودش و همسرش و همینطور جناب دامیان و خانم فورجر باید از طرف شما تضمین بشه، پدرتون نفهمه که اونا کجان و اینکه رابطه ی جناب دامیان و خانم فورجر به هم نخوره
دیمیتروس:بسیار خب بریم باهاش تماس بگیریم


سونیا:پیتر مطمعنی کار درستی کردی؟
پیتر:اونا که تا ابد نمیتونن اینجا بمونن البته که خیلی خوشحال میشم که مهمون ما باشن ولی خوب اونا زندگی عادی خودشونو دارن اونا منو یاد خودمو خودت میندازن یادته چقد راضی کردن پدر مادرمون سخت بود برای ازدواجمون؟
سونیا دستشو روی دست پیتر گذاشت و با ملایمت گفت:آره یادمه....
دیدگاه ها (۳۳)

عشقی حقیقی

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

Anya x Damian پارت۵۹

ادامه دکتر :خطر رفع شد ولی یه امشبو تو مراقبت هایه ویژه میگذ...

عشق حقیقی:پارت:۷جیوز دامیان رو گزاش تو تخت و دید خیلی داغه و...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

P31انیا‌ و دامیان‌ راه افتادن و رفتن به جشن وقتی رسیدن کلی د...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۵چند لحظه سکوت بین آنیا ...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط