نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
پارت پنج
میتسویا: «ببین، لازم نیست اینقدر به خودت فشار بیاری. خیاطی بیشتر از اینکه به سرعت احتیاج داشته باشه، به صبر احتیاج داره.»
میتا به دستهای اون نگاه میکرد، اما حتی یک کلمه از توضیحاتش رو نمیشنید.
چرا بوی لباساش اینقدر خوبه؟
چرا انقدر آروم حرف میزنه؟
چرا من دارم به جای گوش دادن به درس، به مژههاش نگاه میکنم؟!
میتسویا: «میتا؟»
میتا: «بله؟!»
میتسویا: «گوش میدی؟»
میتا: «با تمام وجود!»
میتسویا به پارچه نگاه کرد.
میتسویا: «پس چرا هنوز سوزنت رو برعکس گرفتی؟»
سکوت.
میتسویا: «ببین، لازم نیست اینقدر به خودت فشار بیاری. خیاطی بیشتر از اینکه به سرعت احتیاج داشته باشه، به صبر احتیاج داره.»
میتا به دستهای اون نگاه میکرد، اما حتی یک کلمه از توضیحاتش رو نمیشنید.
چرا بوی لباساش اینقدر خوبه؟
چرا انقدر آروم حرف میزنه؟
چرا من دارم به جای گوش دادن به درس، به مژههاش نگاه میکنم؟!
میتسویا: «میتا؟»
میتا: «بله؟!»
میتسویا: «گوش میدی؟»
میتا: «با تمام وجود!»
میتسویا به پارچه نگاه کرد.
میتسویا: «پس چرا هنوز سوزنت رو برعکس گرفتی؟»
سکوت.
- ۱.۴k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط