پارت سوم._*بیگناهان*_

آلیا همچنان که به نقطه ای وسط زمین خیره شده بود و به سرنوشتشان بدون لارن فکر میکرد، ناگهان با صدای تکه ای آهن قراضه که روی زمین افتاد، وحشت کرد و از ترس روی زمین خاکی افتاد.
_«کی اونجاست؟!»
جوابی نشنید. بلند شد و کمی جلو تر رفت.
تکه های زباله و آت آشغال های بسیاری که آنجا بود، محیط آنجا را تو در تو و کوچک تر کرده بود.
آلیا از میان تکه لاستیک غول پیکری عبور کرد و به یک تپه از فلز های به درد نخور رسید.
نگاهش را کمی بین زباله های آنجا جا به جا کرد و بعد دوباره همان صدا را شنید.
اینبار صدا شبیه خراش بود. الیا از ترس همان جا خشکش زد. صدا بیشتر و بیشتر شد و آلیا وحشت زده تر.ناگهان دستی بر روی شانه اش احساس کرد.
بی مقدمه برگشت و با موجودی درشت هیکل مواجه شد. بدن سیاه و قد بلندش تا ارتفاع تپه ی روبه رویش
می رسید. صورت مبهمی داشت و چهره اش انگار با یک ماسک سفید رنگ پوشیده شده بود. آلیا تا به حال او را ندیده بود.
او یه غریبه بود.
موجود درشت هیکل کمی خم شد تا هم قد آلیا ی کوتاه قد شود.
در آن زمان، آلیا تنها، دختر بچه ای بود که نمی داست باید چه کند.
موجود سرش را کمی خم کرد و سپس به آلیا نزدیک تر شد « چه دختر کوچولویی»
آلیا نمی دانست چه جوابی بدهد. می خواست فرار کند. بدود، فریاد بزند و از آنجا دور شود. موجود برایش ترسناک بود. موجودی وحشتناک که ناگهان سر و کله اش پیدا شده و حرف هم می زند.
قدمی به عقب برداشت و خواست که بچرخد. اما موجود سیاه پوش با دستانی به نازکی شاخه های درخت فورا سرش را گرفت و او را نگه داشت.
دخترک جیغ کوتاه و کم صدایی کشید«چی کارم داری! ولم کن!»
موجود که حالا انگار از دختر خوشش آمده بود آن را به طرف صورتش برگرداند و او را زمین گذاشت. بعد از کمی مکث پرسید:«اینجا زندگی می کنی؟»
دخترک هاج و واج و با چشمانی وحشت زده به موجود بالای سرش نگاه میکرد. تته پته کنان گفت:«تو کی هستی؟! تو خونه ی ما چی کار میکنی؟»
هیولا بلا فاصله گردنش را به طرف دیگری خم کرد و پاسخ داد:«از من.... ترسیدی؟»
و جوابش را همان لحظه گرفت.
دخترک داشت گریه میکرد. بی چاره حتما خیلی از دیدن همچین هیولای درشت هیکل و وحشتناکی، ترسیده کرده بود.
موجود دوباره خم شد و روی دو پایش نشست و کنی فاصله ی صورتش را با دخترک حفظ کرد.
«ببخشید. قصد بدی نداشتم. دختر کوچولو»
آلیا که حالا صورتش پر از اشک شده بود سرش را بالا اورد. ماسک سفید ان موجود سمت دیگر را نگاه میکرد.
دخترک که انگار از اینکه موجود نمیخواهد او را بخورد مطمئن شده بود گفت:«تو یه جنی؟»
شاید آلیا از لحاظ روحی قوی بود و با درد های زیادی دست و پنجه نرم کرده بود. ولی هنوز بچه بود و از خیلی چیز ها می ترسید.
آن موجود سرش را به سوی الیا برگرداند و گفت:«منو بخشیدی؟»
«اول باید بدونم چی هستی»
موجود مکث کرد.
«تاکیپا»
«این دیگه چیه؟»
«یه اسم. اسم.... اسم من»
آلیا حالا مستقیم به صورت ان موجود که خودش را "تاکیپا" معرفی کرده بود نگاه کرد. اکنون کمی بی خطر تر به نظر می امد.
«آلیا»
تاکیپا سرش را کج کرد«اسمته؟»
آلیا سر تکان داد و به دستش اشک هایش را پاک کرد.«اینجا چی می خوای؟ توی... خونه ی ما»
«راهمو گم کردم»
«تو یه روحی؟»
«شاید. شایدم نه.... نمیدونم»
«به هر حال گم شدی.»
«درسته. و اشتباهی از اینجا سر در اوردم. شاید... من یه روح سرگردانم»
«مگه روح ها سیاه و بلندن؟»
تاکیپا لحظه ای مکث کرد.
و بعد ادامه داد:«گفتم که.نمی دونم چی هستم. شاید یه هیولا هستم.»
«تو هیولا نیستی»
«چرا؟ از....کجا میدونی؟»
هیولا احساس گرم تری نسبت به دخترک کرد. دخترک هم همینطور.
دختر پس از مکثی گفت:«چون تو منو نخوردی. و منو نکشتی. و.... ازم معذرت خواهی کردی. هیولا ها همچین کاری نمیکنن. اونا بی رحمن»
«درسته. تو دختر باهوشی هستی»
«میتونم کمکت کنم راهو پیدا کنی؟»
«فکر نکنم. من گم شدم. تا ابد. البته همچین احساسی دارم»
الیا کمی فکر کرد. او به نظرش غریبه نمی امد. اکنون به نظرش شبیه خلع در فضا، جالب و کشف کردنی می امد.
گفت«میتونی اینجا زندگی کنی. با این زباله ها... میتونی خونه بسازی. خونه ی ما هم همینطوری ساخته شده»
«ایده ی جالبیه. پس... همینجا بمونم؟»
«تو هیولا نیستی. و به کسی اسیب نمی رسونی. پس میتونی بمونی.»
هیولای بلند قامت و سیاه پوش با ماسک سفید بی روح. شخصی که اکنون اجازه داشت بماند. در کنار خانه ی دخترکی کوچک که به تازگی پیدا کردی بود.
«باشه. ازت ممنونم. آلیا کوچولو»
«ولی تو هنوزم عجیبی. تو....»
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای سوفیا را از پشتش شنید....
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ 🎀ویو آلیاصبح، چون عادت داشتم ساعت پنج بیدار بشم، چشم‌...

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

تکپارتی تهیونگ

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

dark life = 33

پارت ۳۹

پارت : 27 (بخش3) **زاویه دید: زین**فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط