پارت ۴۹
سرنوشت پیش میآید
[-----------:)
[پارت۴۹)
[-----------:)
ویو داخل فرودگاه
جونگکوک رفته بود کار های پاسپورت و بلیت ها رو اوکی کنه
منم رو صندلی نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم واقعا آرزوم داره به واقعیت تبدیل میشه
یهو از گوشیم صدای نوتیک پیام اومد
ناشناس : جونگکوک هیچ وقت اون آدمی نبوده که تو فکر میکنی
دلین : یعنی چی
ناشناس : اگه واقعیت رو میخوای بیا تو دستشوی فرودگاه تا همه چیز رو برات روشن کنم
دلین : یعنی برم
که جونگکوک اومد
دلین : عاممم عشقم من میرم دستشویی باشه
جونگکوک: میخوای باهت بیام عزیزم
دلین : نه بابا ۲ قدمه الان میام
جونگکوک: باشع مراقب خودت باش
دلین ویو :
به سمت دست شویی حرکت کردم
یعنی واقعا چی شده بود
جونگکوک چی رو ازم قایم میکرد
رسیده بودم به دم در دستشویی
تردید داشتم در رو باز کنم یا نه ولی میخواستم حقیقت رو بفهمم
در رو باز کردم هیچ کس نبود رفتم داخل
دلین : اهایییی کسی اینجا نیسسسس
که یهو در پشت سرم قفل شد
ناشناس : واقعا اومدی
دلین : چیییی
ناشناس : اینقدر حقیقت برات مهمه
دلین : تو.تو....ت..و آنجا چیکار میکنی( ترس و لکنت )
پسر عموی کوک : میدونستی حقیقت واقعا تلخه دلین ( اسمش چان اون وو )
دلین : میخوام برم
چان اون وو : یعنی حقیقت رو نمیخوای
دلین : از کجا معلوم راست میگی
چان اون وو : لز کجا معلوم دروغ میگم
دلین : چون دروغ میگی
چان اون وو: ببین من اگه بخوام میتوم تو یه لحظه بدزدمت ولی تا الان این کار رو نکردم پس گوش کن
ادامه دارد
شرط
نیسسسسسسسسسسسس
اسلاید ۲ : چان اون وو
[-----------:)
[پارت۴۹)
[-----------:)
ویو داخل فرودگاه
جونگکوک رفته بود کار های پاسپورت و بلیت ها رو اوکی کنه
منم رو صندلی نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم واقعا آرزوم داره به واقعیت تبدیل میشه
یهو از گوشیم صدای نوتیک پیام اومد
ناشناس : جونگکوک هیچ وقت اون آدمی نبوده که تو فکر میکنی
دلین : یعنی چی
ناشناس : اگه واقعیت رو میخوای بیا تو دستشوی فرودگاه تا همه چیز رو برات روشن کنم
دلین : یعنی برم
که جونگکوک اومد
دلین : عاممم عشقم من میرم دستشویی باشه
جونگکوک: میخوای باهت بیام عزیزم
دلین : نه بابا ۲ قدمه الان میام
جونگکوک: باشع مراقب خودت باش
دلین ویو :
به سمت دست شویی حرکت کردم
یعنی واقعا چی شده بود
جونگکوک چی رو ازم قایم میکرد
رسیده بودم به دم در دستشویی
تردید داشتم در رو باز کنم یا نه ولی میخواستم حقیقت رو بفهمم
در رو باز کردم هیچ کس نبود رفتم داخل
دلین : اهایییی کسی اینجا نیسسسس
که یهو در پشت سرم قفل شد
ناشناس : واقعا اومدی
دلین : چیییی
ناشناس : اینقدر حقیقت برات مهمه
دلین : تو.تو....ت..و آنجا چیکار میکنی( ترس و لکنت )
پسر عموی کوک : میدونستی حقیقت واقعا تلخه دلین ( اسمش چان اون وو )
دلین : میخوام برم
چان اون وو : یعنی حقیقت رو نمیخوای
دلین : از کجا معلوم راست میگی
چان اون وو : لز کجا معلوم دروغ میگم
دلین : چون دروغ میگی
چان اون وو: ببین من اگه بخوام میتوم تو یه لحظه بدزدمت ولی تا الان این کار رو نکردم پس گوش کن
ادامه دارد
شرط
نیسسسسسسسسسسسس
اسلاید ۲ : چان اون وو
- ۱۵۴
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط