رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم (

𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟑 𓆩୨୧𓆪

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

بین راه ته ایستاد.

وقتی ازش پرسیدم:

×: چرا وایسادی؟

نگام کرد.

&: چون... الان می‌فهمی.

هردومون خندیدیم. ✨

ته پیاده شد و رفت.

چند دقیقه بعد با یه جعبه پر از مرغ سوخاری، قارچ سوخاری و سیب‌زمینی برگشت.

راستش از دیدنش کلی ذوق کردم، چون من عاشق فست‌فودم. 🍟

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

توی راه یه فست‌فود دیدم و ایستادم تا برای آت غذا بگیرم.

وقتی داشتم می‌رفتم، ازم پرسید:

×: چرا وایسادی؟

نگاهش کردم.

&: چون... الان می‌فهمی.

و رفتم.

چند دقیقه بعد با کلی غذا برگشتم.

آت رو از پشت شیشه ماشین دیدم که داشت لبخند می‌زد. 🌷

نشستم تو ماشین و غذاها رو به آت دادم.

یکی از جعبه‌ها رو دادم به اون و یکی رو برای خودم نگه داشتم.

×: ممنونم ته.

لبخندی زدم.

&: خواهش می‌کنم.

و شروع به خوردن کردیم.

غذا که تموم شد، دوباره حرکت کردیم.

موقع رفتن آهنگ گذاشتم و کمی دور دور کردم.

آت هم از پشت شیشه بیرون رو نگاه می‌کرد. 🦋

بعد از حدود یک ساعت، آت رو رسوندم خونه.

آت درو باز کرد و پیاده شد و برگشت سمتم.

×: بابت امشب ممنونم ته.

لبخندی زدم.

&: خواهش می‌کنم.

کمی خم شدم.

×: رفتنی مواظب باش.

سری تکون دادم.

&: باشه.

دست تکون داد.

×: خدافظ.

سرمو کج کردم.

&: خدافظ کوچولو.

لبخند زد و رفت تو خونه.

منم راه افتادم سمت خونه.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

ته منو رسوند خونه و رفت.

رفتم تو، کفشامو درآوردم و گذاشتم تو جا کفشی.

دمپاییم رو پوشیدم و رفتم بالا.

لباسامو درآوردم و آویزون کردم.

لباس راحتی پوشیدم و موهامو باز گذاشتم.

آرایشم رو پاک کردم.

بعد لباس مدرسه‌م رو اتو زدم. 🎀

اتاقم رو جمع کردم؛

اول میز تحریرم...

بعد میز آرایشم...

بعد تخت...

و بعد هم جارو کشیدم.

لباس‌های چرک رو شستم، خونه رو جمع کردم، تی و جارو کشیدم و ظرف‌ها رو شستم.

لباس‌ها رو هم پهن کردم تا خشک بشن.

بعدش رفتم بالا.

گوشیمو روی زنگ گذاشتم و خوابیدم. ☁️

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

آت رو رسوندم و رفتم خونه.

وقتی رسیدم، لباس‌هامو درآوردم و لباس راحتی پوشیدم.

بعد هم رفتم خوابیدم.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 — 𝐍𝐞𝐱𝐭 𝐃𝐚𝐲 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

صبح از خواب بیدار شدم، یه دوش گرفتم و رفتم پایین.

اجوما: پسرم، غذا آمادست، بفرمایید.

سری تکون دادم.

&: ممنونم اجوما.

رفتم سر میز و شروع به خوردن صبحونه کردم.

بعد از صبحونه رفتم کافه پیش کوک تا کافه رو بچینیم.

کوک کیک رو سفارش داده بود و همه‌چیز رو خریده بود.

شروع کردیم به چیدن کافه. 🎂

اول بادکنک‌ها رو باد کردیم و دور تا دور کافه چیدیم.

بعد ریسه‌های کوچیک رو روی دیوار نصب کردیم و چندتا چراغ ریز هم دورشون گذاشتیم. ✨

روی میز اصلی یه رومیزی سفید انداختیم و کیک رو وسطش گذاشتیم.

کنارش هم چندتا شمع و گل کوچیک قرار دادیم. 🌷

چندتا عکس از آت هم چاپ کرده بودیم و با گیره‌های کوچیک به یه ریسه آویزون کردیم.

آخر سر هم چندتا بادکنک رو کنار ورودی گذاشتیم.

یه نگاه به کافه انداختم.

همه‌چیز آماده بود...

فقط خود آت مونده بود. 𐙚

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
دیدگاه ها (۱۷)

به زیباییه مشکی

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠╰─━━━...

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

پارت۵

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

پارت ۱ آت تو یه مدرسه اجاره ای میمونه و هزینه های مدرسه و خو...

وقتی تولدت بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط