"دوستت دارم " خموش و خسته جان
"دوستت دارم " خموش و خسته جان
باز هم لغزید بر لب های من
لیک گوی در سکوت نیمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من
ناله کردم : آفتاب ....ای آفتاب
بر گل خوشکیده ای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب
درخطوط چهره اش ناگه خزید
سایه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان من
آه ....کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شدیم
کاش با خورشید می آموختیم
کاش هم رنگ افق ها میشدیم
" فروغ فرخ زاد"
باز هم لغزید بر لب های من
لیک گوی در سکوت نیمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من
ناله کردم : آفتاب ....ای آفتاب
بر گل خوشکیده ای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب
درخطوط چهره اش ناگه خزید
سایه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان من
آه ....کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شدیم
کاش با خورشید می آموختیم
کاش هم رنگ افق ها میشدیم
" فروغ فرخ زاد"
- ۱.۲k
- ۰۸ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط