آن طرف دریاچه : p18 s2
(۴ ماه بعد ، روز قبل کریسمس : سر میز صبحونه )
*صبحونم تموم شده بود ، سرمو رو میز گذاشته بودم ،
امروز کلاس نداشتیم چون اکثرا داشتن میرفتن تعطیلات … کارولین رفته بود وسایلو جمع کنه ، دراکو هم همینطور … من میموندم و پانسی و ی مشت گیریفیندوریه دیگه ، رابطم با پانسی بهتر شده بوده ولی هنوز نسبت بهش حس خوبی نداشتم ، شاید واقعا عوض شده باشه …
کارولین : دارلا … عاااا …
*سرمو از رو میز برمیدارم ، اول به کارولین و بعد به چمدونش نگاه میکنم
دارلا : اوه … داری میری ؟ اره خب چه سوالیه …
کارولین : عااا دلم برات تنگ میشه
*بلند میشم و آروم بغلش میکنم
دارلا ( لبخند میزنم ) : چیزی نیست ، دو هفته دیگه بازم همو میبینیم …
کارولین : اره …
*لحضه ای سکوت بینمون حاکم میشه … حالتی معذب بهم دست داده بود نمیدونستم چیکار کنم ، برای اینکه از اون حالت در بیایم ضربه ای به نشونه دوستی به شونش میزنم
دارلا : خب دیگه ! بلیز منتظرته ! برو خوش بگذرون !
*بغلم میکنه
کارولین : دلم برات تنگ میشه
دارلا : لوس نکن خودتو دیگه مگه سال تموم شده ؟ فقط ی کریسمسه !
*البته ی کریسمس جهنمی واسه من !
بلیز : کارولین ! بیا دیگه
*نکاهی به من میکنه ، یکم میاد نزدیک تر ، دستی به شونم میزنه …
بلیز : خب دیگه ویلیامز ! باید بریم ! میبینیمیت …
دارلا : مراقب هم باشین !
بلیز ( لبخند میزنه ) : همیشه مراقبشم ! در همه حال
کارولین : مطمئنی ؟
بلیز : شروع نکن خب ؟
کارولین : پس خفه شو زر نزن !
بلیز : دروغ که نگفتم ! من همیشه کنارتم اگه من نباشم تو میخوای چیکار کنی اخه ؟
دارلا ( میخندم ) : بسه دیگه دیر میشه برین دیگه !
*کارو ی بار دیگه بغلم میکنه
کارولین : دوستت دارم
دارلا : من بیشتر
کارولین : فعلا !
دارلا : میبینمت …
*هردوتاشون از سرسرا خارج میشن و میرن تو صف تا برن سوار قطار شن … دوباره تنها رو نیمکت میشینم و منتظر دراکو …جالبه که حتی در کوتاه ترین لحظات دوری از دراکو هم بازم منتظرش بودم … هرجا ، هر دقیقه ، هر لحظه … و قرار بود بازم تا دوهفته منتظرش باشم ، شاید این طرز فکر من برای کسی که خانواده داره خیلی سخت و عجیب نباشه اما برای کسی مثل من که خانوادم فقط اونه تحمل دوری ازش سخته …
حالا هم مثل همیشه قرار بود من بمونم و ی قلعه ی ساکت …
دراکو : دارلا ؟ خوبی ؟
*حتی متوجه حضورشم نشده بودم
دارلا : عه کی اومدی ؟
دراکو : پنج دیقست وایسادم ولی مثل اینکه تو حال خودتی …
دارلا : ببخشید ، حواسم نبود
دراکو : نه عیبی نداره …
دارلا : دیرت نشه ی وقت …
*دستی به موهام میکشه …
دراکو( لبخند میزنه ) : تا باشه از این دیر شدنا !
*پنج دقیقه دیگه قطار راه میوفتاد …
دارلا (میخندم ) : ولی جدا داره دیرت میشه …
*بغلش میکنم و میبوسمش … دوباره نگاهمون بهم قفل میشه … این که نگاهمون اینجوری بهم گیر میکرد هم حس خوبی داشت و هم ی حس عجیب ، انگار که میخوای همیشه بمونه ولی نمیتونی …
دارلا (میخندم ) : برو دیگه …
دراکو : میبینمت …
دارلا : میبینمت …
*صبحونم تموم شده بود ، سرمو رو میز گذاشته بودم ،
امروز کلاس نداشتیم چون اکثرا داشتن میرفتن تعطیلات … کارولین رفته بود وسایلو جمع کنه ، دراکو هم همینطور … من میموندم و پانسی و ی مشت گیریفیندوریه دیگه ، رابطم با پانسی بهتر شده بوده ولی هنوز نسبت بهش حس خوبی نداشتم ، شاید واقعا عوض شده باشه …
کارولین : دارلا … عاااا …
*سرمو از رو میز برمیدارم ، اول به کارولین و بعد به چمدونش نگاه میکنم
دارلا : اوه … داری میری ؟ اره خب چه سوالیه …
کارولین : عااا دلم برات تنگ میشه
*بلند میشم و آروم بغلش میکنم
دارلا ( لبخند میزنم ) : چیزی نیست ، دو هفته دیگه بازم همو میبینیم …
کارولین : اره …
*لحضه ای سکوت بینمون حاکم میشه … حالتی معذب بهم دست داده بود نمیدونستم چیکار کنم ، برای اینکه از اون حالت در بیایم ضربه ای به نشونه دوستی به شونش میزنم
دارلا : خب دیگه ! بلیز منتظرته ! برو خوش بگذرون !
*بغلم میکنه
کارولین : دلم برات تنگ میشه
دارلا : لوس نکن خودتو دیگه مگه سال تموم شده ؟ فقط ی کریسمسه !
*البته ی کریسمس جهنمی واسه من !
بلیز : کارولین ! بیا دیگه
*نکاهی به من میکنه ، یکم میاد نزدیک تر ، دستی به شونم میزنه …
بلیز : خب دیگه ویلیامز ! باید بریم ! میبینیمیت …
دارلا : مراقب هم باشین !
بلیز ( لبخند میزنه ) : همیشه مراقبشم ! در همه حال
کارولین : مطمئنی ؟
بلیز : شروع نکن خب ؟
کارولین : پس خفه شو زر نزن !
بلیز : دروغ که نگفتم ! من همیشه کنارتم اگه من نباشم تو میخوای چیکار کنی اخه ؟
دارلا ( میخندم ) : بسه دیگه دیر میشه برین دیگه !
*کارو ی بار دیگه بغلم میکنه
کارولین : دوستت دارم
دارلا : من بیشتر
کارولین : فعلا !
دارلا : میبینمت …
*هردوتاشون از سرسرا خارج میشن و میرن تو صف تا برن سوار قطار شن … دوباره تنها رو نیمکت میشینم و منتظر دراکو …جالبه که حتی در کوتاه ترین لحظات دوری از دراکو هم بازم منتظرش بودم … هرجا ، هر دقیقه ، هر لحظه … و قرار بود بازم تا دوهفته منتظرش باشم ، شاید این طرز فکر من برای کسی که خانواده داره خیلی سخت و عجیب نباشه اما برای کسی مثل من که خانوادم فقط اونه تحمل دوری ازش سخته …
حالا هم مثل همیشه قرار بود من بمونم و ی قلعه ی ساکت …
دراکو : دارلا ؟ خوبی ؟
*حتی متوجه حضورشم نشده بودم
دارلا : عه کی اومدی ؟
دراکو : پنج دیقست وایسادم ولی مثل اینکه تو حال خودتی …
دارلا : ببخشید ، حواسم نبود
دراکو : نه عیبی نداره …
دارلا : دیرت نشه ی وقت …
*دستی به موهام میکشه …
دراکو( لبخند میزنه ) : تا باشه از این دیر شدنا !
*پنج دقیقه دیگه قطار راه میوفتاد …
دارلا (میخندم ) : ولی جدا داره دیرت میشه …
*بغلش میکنم و میبوسمش … دوباره نگاهمون بهم قفل میشه … این که نگاهمون اینجوری بهم گیر میکرد هم حس خوبی داشت و هم ی حس عجیب ، انگار که میخوای همیشه بمونه ولی نمیتونی …
دارلا (میخندم ) : برو دیگه …
دراکو : میبینمت …
دارلا : میبینمت …
- ۸.۵k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط