رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )
𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟗 𓆩୨୧𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم.
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم؛ ساعت ۷ صبح بود.
بلند شدم، رفتم سرویس و کارهای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون.
موهام رو شونه کردم و رفتم پایین. یه صبحونه خوشمزه درست کردم و خوردم.
بعد رفتم یه دوش مینی گرفتم.
اومدم بیرون، موهام رو خوشگل کردم و لباسی که دیشب خریده بودم رو پوشیدم و یه آرایش کم کردم.
سوار موتورم شدم و راه افتادم.
دیشب به سونگوو گفته بودم بیاد و آدرس رو هم بهش داده بودم.
بعد از نیم ساعت رسیدم.
همین که پیاده شدم، سونگوو هم رسید.
لبخندی زدم و رفتم سمتش.
×: سلام.
بغلم کرد و گفت:
سونگوو: سلام، خوبی؟
×: ممنونم.
سونگوو: بریم تو؟
×: بریم... فکر کنم همه اومدن.
با سونگوو رفتیم داخل.
همین که ته منو با سونگوو دید، اخم کوتاهی کرد.
به همه سلام کردیم و رفتیم برای تمرین.
من همهی هدفها رو درست زدم.
سونگوو با ذوق تشویقم کرد و منو توی هوا چرخوند.
تهیونگ هم از عصبانیت تقریباً کل تیرهای اسلحهاش رو خالی کرد.
یوری با عشوه رفت سمتش.
یوری: ددی... عشقم، چرا عصبی؟
من از حرفش اونقدر حرصم گرفت که زیر لب گفتم:
×: کوفت و ددی...
رینا که بغلم بود، شنید و خندید و به کوک گفت:
رینا: یکی اینجا خیلی عصبیه!
خندید.
منم دوباره شروع به شلیک به هدف کردم و گفتم:
×: رینا، خفه میشی یا خفت کنم؟
رینا چیزی نگفت و فقط خندید.
بعد از یک ساعت دیگه خسته شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم تا بریم.
همون موقع یه نفر اومد دنبال یوری.
بابای یوری: سلام دخترم.
یوری رفت بغلش.
یوری: سلام باییی!
اونا رفتن.
منم داشتم میرفتم که ته یه نگاهی بهم کرد و گفت:
ته: مواظب خودت باش، خانم کوچولو.
نگاهش کردم و با اخم مصنوعی گفتم:
×: من کوچولو نیستم!
ته خندید و رفت.
منم راه افتادم و رفتم خونه.
لباسهام رو عوض کردم و بعد رفتم کافه.
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐟𝐭𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐟𝐞 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
از کافه که بیرون اومدم، مستقیم رفتم توی پارک.
همینطور روی نیمکت نشسته بودم که یه پسر اومد جلوم.
؟: خانم خوشگله...
اول محل ندادم.
؟: خانم، شماره میدی؟
کلافه شدم، ولی قبل از اینکه چیزی بگم...
یکی اومد و دستم رو گرفت.
𓂃 ୨୧ 𓂃
✦ ادامه دارد... ✦
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃 𓂃 ୨୧ 𓂃
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم.
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم؛ ساعت ۷ صبح بود.
بلند شدم، رفتم سرویس و کارهای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون.
موهام رو شونه کردم و رفتم پایین. یه صبحونه خوشمزه درست کردم و خوردم.
بعد رفتم یه دوش مینی گرفتم.
اومدم بیرون، موهام رو خوشگل کردم و لباسی که دیشب خریده بودم رو پوشیدم و یه آرایش کم کردم.
سوار موتورم شدم و راه افتادم.
دیشب به سونگوو گفته بودم بیاد و آدرس رو هم بهش داده بودم.
بعد از نیم ساعت رسیدم.
همین که پیاده شدم، سونگوو هم رسید.
لبخندی زدم و رفتم سمتش.
×: سلام.
بغلم کرد و گفت:
سونگوو: سلام، خوبی؟
×: ممنونم.
سونگوو: بریم تو؟
×: بریم... فکر کنم همه اومدن.
با سونگوو رفتیم داخل.
همین که ته منو با سونگوو دید، اخم کوتاهی کرد.
به همه سلام کردیم و رفتیم برای تمرین.
من همهی هدفها رو درست زدم.
سونگوو با ذوق تشویقم کرد و منو توی هوا چرخوند.
تهیونگ هم از عصبانیت تقریباً کل تیرهای اسلحهاش رو خالی کرد.
یوری با عشوه رفت سمتش.
یوری: ددی... عشقم، چرا عصبی؟
من از حرفش اونقدر حرصم گرفت که زیر لب گفتم:
×: کوفت و ددی...
رینا که بغلم بود، شنید و خندید و به کوک گفت:
رینا: یکی اینجا خیلی عصبیه!
خندید.
منم دوباره شروع به شلیک به هدف کردم و گفتم:
×: رینا، خفه میشی یا خفت کنم؟
رینا چیزی نگفت و فقط خندید.
بعد از یک ساعت دیگه خسته شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم تا بریم.
همون موقع یه نفر اومد دنبال یوری.
بابای یوری: سلام دخترم.
یوری رفت بغلش.
یوری: سلام باییی!
اونا رفتن.
منم داشتم میرفتم که ته یه نگاهی بهم کرد و گفت:
ته: مواظب خودت باش، خانم کوچولو.
نگاهش کردم و با اخم مصنوعی گفتم:
×: من کوچولو نیستم!
ته خندید و رفت.
منم راه افتادم و رفتم خونه.
لباسهام رو عوض کردم و بعد رفتم کافه.
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐟𝐭𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐟𝐞 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
از کافه که بیرون اومدم، مستقیم رفتم توی پارک.
همینطور روی نیمکت نشسته بودم که یه پسر اومد جلوم.
؟: خانم خوشگله...
اول محل ندادم.
؟: خانم، شماره میدی؟
کلافه شدم، ولی قبل از اینکه چیزی بگم...
یکی اومد و دستم رو گرفت.
𓂃 ୨୧ 𓂃
✦ ادامه دارد... ✦
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃 𓂃 ୨୧ 𓂃
- ۱۹.۶k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط