غریبه ی آشنا پارت ۴
کوکی: ا/ت تا دیر نشده باید یه چیزی بهت بگم
ا/ت:بگو
کوکی:ا/ت من مجبور بودم ازت جداشم من هنوز عاشقتم
من بدون تونمیتونم منو ببخش لطفاً (با گریه)
ا/ت:………
یع... یعنی .چی
جونگکوک منظورت چیه برای چی مجبور بودی هااااااااا
کوکی:.......
ا/ت:کوک با توعمممم
کوکی:ا/ت اون موقع چاسوهی از من خوشش میومد و نمیخواست ما با هم باشیم داداشش منو تهدید کرد که اگه ازت جدا نشم و با سوهی وارد رابطه نشم تورو میکشه
حتی اون موقع که تو کافه ازحال رفتی وجلوی در خونه به هوش مدی کار چا سوجون داداش سوهی بود
من ترسیدم.
ترسیدم بلای سرت بیاره ا/ت من بدون تو نمیتونم تو همه چیز منی اگه بلای سرت بیاد من میمیرم الانم که این اتفاق
افتاد کار همون عوضی بود ولی الان دیگه نمیتونه هیچ گو.هی بخورع. پلیسها دستگیرش کردن الان دیگه همچی. مرتبه
ا/ت : چرا اااا چرا زود تر نگفتی میدونی من چی کشیدم
فک کردم دیگه وا قعا دوسم نداری (با گریه)
کوکی: ا/ت بنظرت اگه میگفتم تو قبول میکردی
ا/ت: ..........
کوکی:دیدی
بعدم فدات شم دیگه هیچ وقت این کارو نکن حتی اگه قرار باشه من بمیرم خودت جلوی من ننداز میدونی چه حالی شدم وقتی تو رو اونجوری سر زمین دیدم هر ثانیه آرزو کردم کاشکی من جات بودم کاشکی میمردم ولی این اتفاق برای تو نمیافتاد نمیتونم تحمل کنم تو رو اونجوری ببینم نفسم
(اشککککک😭😭😭😭😭✋🏻)
*ویو ا/ت*
نمیدونستم چی بگم واقعا مونده بودم نتونستم خودمو تحمل کنم خودمو گرفته بودم که گریه نکنم بغض کرده بودم که با حرفهای آخری کوک بغضم ترکید و زدم زیر گریه
*ویو کوکی*
حرفامو زدم ولی با حرف آخرم یه هو صدای گریه شنیدم سرمو بردم بالا دیدم ا/ت داره گریه میکنه نتونستم تحمل کنم آروم رفتم جلو ولبهامو روی لبهای ا/ت گذاشتم تلافی حسرت این همه سال دوری میبوسیدمش انگار که دیوونه شده بودم
*ویو ا/ت *
داشتم گریه میکردم که کوک آمد نزدیکم انقد نزدیک شده بود که نفس ها داغش رو روی صورتم حس میکردم یهو شروع کرد به بوسیدنم انگار نه انگار تو بیمارستان بودیم
انقد مک میزد که دیگه لبام کبود شده بود انگار داشت تلافی این چند ساله میکرد نفسم بند امده بود محکم میزدم رو شونش تا ولم کرد بلخره
کوکی :ببخشید بچم خوبی
ا/ت: اره (کیوت)
کوک:😄😄
ا/ت:چیهه
کوک :آخه خیلی بامزه شدی
ا/ت: واااا گفتم چیه .... حالا بیا بغلم دلم تنگ شده بود 🥹
(تامام تا پارت بعد که فردا شبه ،✋🏻🙃🫠)
ا/ت:بگو
کوکی:ا/ت من مجبور بودم ازت جداشم من هنوز عاشقتم
من بدون تونمیتونم منو ببخش لطفاً (با گریه)
ا/ت:………
یع... یعنی .چی
جونگکوک منظورت چیه برای چی مجبور بودی هااااااااا
کوکی:.......
ا/ت:کوک با توعمممم
کوکی:ا/ت اون موقع چاسوهی از من خوشش میومد و نمیخواست ما با هم باشیم داداشش منو تهدید کرد که اگه ازت جدا نشم و با سوهی وارد رابطه نشم تورو میکشه
حتی اون موقع که تو کافه ازحال رفتی وجلوی در خونه به هوش مدی کار چا سوجون داداش سوهی بود
من ترسیدم.
ترسیدم بلای سرت بیاره ا/ت من بدون تو نمیتونم تو همه چیز منی اگه بلای سرت بیاد من میمیرم الانم که این اتفاق
افتاد کار همون عوضی بود ولی الان دیگه نمیتونه هیچ گو.هی بخورع. پلیسها دستگیرش کردن الان دیگه همچی. مرتبه
ا/ت : چرا اااا چرا زود تر نگفتی میدونی من چی کشیدم
فک کردم دیگه وا قعا دوسم نداری (با گریه)
کوکی: ا/ت بنظرت اگه میگفتم تو قبول میکردی
ا/ت: ..........
کوکی:دیدی
بعدم فدات شم دیگه هیچ وقت این کارو نکن حتی اگه قرار باشه من بمیرم خودت جلوی من ننداز میدونی چه حالی شدم وقتی تو رو اونجوری سر زمین دیدم هر ثانیه آرزو کردم کاشکی من جات بودم کاشکی میمردم ولی این اتفاق برای تو نمیافتاد نمیتونم تحمل کنم تو رو اونجوری ببینم نفسم
(اشککککک😭😭😭😭😭✋🏻)
*ویو ا/ت*
نمیدونستم چی بگم واقعا مونده بودم نتونستم خودمو تحمل کنم خودمو گرفته بودم که گریه نکنم بغض کرده بودم که با حرفهای آخری کوک بغضم ترکید و زدم زیر گریه
*ویو کوکی*
حرفامو زدم ولی با حرف آخرم یه هو صدای گریه شنیدم سرمو بردم بالا دیدم ا/ت داره گریه میکنه نتونستم تحمل کنم آروم رفتم جلو ولبهامو روی لبهای ا/ت گذاشتم تلافی حسرت این همه سال دوری میبوسیدمش انگار که دیوونه شده بودم
*ویو ا/ت *
داشتم گریه میکردم که کوک آمد نزدیکم انقد نزدیک شده بود که نفس ها داغش رو روی صورتم حس میکردم یهو شروع کرد به بوسیدنم انگار نه انگار تو بیمارستان بودیم
انقد مک میزد که دیگه لبام کبود شده بود انگار داشت تلافی این چند ساله میکرد نفسم بند امده بود محکم میزدم رو شونش تا ولم کرد بلخره
کوکی :ببخشید بچم خوبی
ا/ت: اره (کیوت)
کوک:😄😄
ا/ت:چیهه
کوک :آخه خیلی بامزه شدی
ا/ت: واااا گفتم چیه .... حالا بیا بغلم دلم تنگ شده بود 🥹
(تامام تا پارت بعد که فردا شبه ،✋🏻🙃🫠)
۵.۳k
۰۸ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.