{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪

ات عکس را محکم در دستش گرفت.

ـ «جیمین... چرا تو؟»

جیمین چیزی نگفت.

ـ «تو منو پیدا کردی، نه؟»

جیمین آهی کشید.

ـ «آره.»

ات با ناراحتی گفت:

ـ «پس از اول همه‌چیز رو می‌دونستی.»

ـ «نه همه‌چیز... ولی بیشتر از چیزی که باید.»

ات اشکش را پاک کرد.

ـ «پس حقیقت رو بگو.»

جیمین نزدیکش شد.

ـ «مادرت قبل از ناپدید شدنش، یک نامه برای من گذاشت.»

ات با تعجب پرسید:

ـ «برای تو؟ چرا؟»

جیمین به عکس نگاه کرد.

ـ «چون ازم خواسته بود مراقبت باشم.»

ات آرام گفت:

ـ «و تو چرا قبول کردی؟»

جیمین چند ثانیه سکوت کرد.

ـ «چون قول داده بودم... هر اتفاقی افتاد، تنهات نذارم.»
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط