آنقدر نخندیدی که بهار شد و درخت به شکوفه رسید. اما من یقی
آنقدر نخندیدی که بهار شد و درخت به شکوفه رسید. اما من یقین دارم که هنوز ذره ای از زمستان در جیب هایمان جا مانده است . نمی خواهم معجزه کنی، نمی خواهم به تک تک غنچه های نشکفته سر بزنی و حالشان را بپرسی، نمی خواهم تمام پیاده روها را بگردی به دنبال عطر گل سرخ یا چلچله های گم شده را به مقصد برسانی؛ فقط می خواهم بخندی و با همان لبخندی که تنها در انحصار توست زمستان جا مانده در این خانه را تحویل بهاری بدهی که از راه رسیده . آخر بهار منتظر من و تو نمی ماند . همان طور که آمد می گذرد. حتی... حتی سریع تر از آنچه فکرش را بکنی. چه خوب میشد اگر بخندی تا پیش بهار سربلند شوم. بخند!
شب خوش، لحظههایتان شاد، بهاری و آرام...
شب خوش، لحظههایتان شاد، بهاری و آرام...
- ۱.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط