آنقدر نخندیدی که بهار شد و درخت به شکوفه رسید. اما من یقی

آنقدر نخندیدی که بهار شد و درخت به شکوفه رسید. اما من یقین دارم که هنوز ذره ای از زمستان در جیب هایمان جا مانده است . نمی خواهم معجزه کنی، نمی خواهم به تک تک غنچه های نشکفته سر بزنی و حالشان را بپرسی، نمی خواهم تمام پیاده روها را بگردی به دنبال عطر گل سرخ یا چلچله های گم شده را به مقصد برسانی؛ فقط می خواهم بخندی و با همان لبخندی که تنها در انحصار توست زمستان جا مانده در این خانه را تحویل بهاری بدهی که از راه رسیده . آخر بهار منتظر من و تو نمی ماند . همان طور که آمد می گذرد. حتی... حتی سریع تر از آنچه فکرش را بکنی. چه خوب میشد اگر بخندی تا پیش بهار سربلند شوم. بخند!

شب خوش، لحظه‌هایتان شاد، بهاری و آرام...
دیدگاه ها (۱)

من تمام قد پشت تو و بدی هایت ایستاده ام...در نظر من عشق یعنی...

جعفر درویشیان شاعر کرمانشاهی

سیران گیان! چند روز از آن روز سرد پاییزی می‌گذرد؟‌‌ همان ر...

مثل پدر فاتج ج//نگ‌ است ۰

داره یه صدایی میاد ، همه در میرن! 💀🚀☠️

کوتاه و مختصر👌

مخازن مدولار کامپوزیتی GRPقابلیت استفاده: ذخایر آب در تمامی ...

🌷 ام‌ابیها؛ دختری که تکیه‌گاه پیامبر شدگاهی عظمت یک انسان را...

«مانیفستِ صاعقه‌ی خنده: مهندسیِ اراده و انفجارِ حیات در تراز...

«مانیفستِ صاعقه‌ی خنده: مهندسیِ اراده و انفجارِ حیات در تراز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط