درخواستی{دوقلو های همسان}
موضوع: تک پارتی
ی روز پاییزی سرد دیگه داخل یو ای، البته این بار با یک خسارتی جسمانی که به تودوروکی جوان وارد شد.
در حین یک مبارزه تمرینی گویا باکوگو کمی زیاده روی کرده باشه و تودوروکی بخاطر ضربه ای که به دست راستش وارد شده، استخوان دستش شکسته باشه...
و این وسط تودوروکی رو مجروح و باکوگو رو با عذاب وجدانی که قبول نمیکنه داره، داریم....
حدود ۲ ساعت از اون اتفاق ناگوار گذشته و هرکسی توی خوابگاه یو آی سرگرم انجام کاری هستن.
در همین حین باکوگو تصمیم به جویا شدن از حال تودوروکی میگیرد، و بدون حتی در زدن وارد اتاق میشود و با همان لحن همیشگی ولی این بار با عذاب وجدانی که در آن مخفی شده میگوید:{ هوی...نفله دو تیکه ای، دستت چطوره؟}
تودوروکی با نگاهی به دستش خیلی ساده فقط گفت:{بهتره...} و برگشت به صفحه چت گوشیش، باکوگو که از جواب راضی بود، می خواست اتاق رو ترک کنه ولی کنجکاوی برش پیروز شد و پرسید {نفله با کی چت میکنی؟دوست دخترت؟}
تودوروکی بدون اینکه نگاهش رو از صفحه چت برداره گفت:{نه، خواهر دوقلوم ، بعد از چندسال داره از آمریکا برمیگرده...قرار بود برم استقبالش چون بقیه کار داشتن ولی با این وضعیت نمیتونم برم}
باکوگو که ته دلش خودش رو مقصر این قضیه میدونست بی اختیار گفت:{ من میرم...} تودوروکی هم که انگار تعجب کرده بود وقتی خواست مخالفت کنه باکوگو اجازه نداد و گفت:{ فقط بگو ساعت چند میرسه تا برم...بعدش اون نفله هم میارم اینجا تا ببینت} و بعد از مطلع شدن از زمان فرود هواپیما ، بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شد.
ویو ا/ت:
توی افکارم غرق شده بودم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم، از این بالا همه چیز خیلی کوچیک بنظر می رسید، در واقع همه چیز کوچک ساده است ، فقط ما هستیم که همه چیز رو بزرگ میکنیم.
توی همین افکار بودم که با صدای اعلام فرود هواپیما به خودم اومدم....
بعد از تحویل چمدونم ، همین که اولین قدم رو بیرون از فرودگاه گذاشتم، نفس عمیق کشیدم ، بالاخره برگشتم...همون لحظه پیامکی از طرف شوتو بهم اومد... انگار قرار بود دوستش بیاد منو ببره کنارش، همینطور که داشتم جوابش رو میدادم ی صدای توجه ام رو جلب کرد
باکوگو:{ هی نفله...تو ا/ت}
آروم سرو رو تکون دادم و گفتم:{ بله، شما باید باکوگو باشید...خیلی از آشناییتون خوشبختم}
سریع چمدون رو از دستم گرفت چرخید اون سمت ، و گفت:{ هرچی نفله...بیا بریم}
رفتاراش یکم خشن بود ولی بدون حرف دیگه ای دنبالش راه افتادم...
ویو باکوگو:
بیرون فرودگاه منتظر بودم که ی دختره خوشگل که دقیقا کپی اون نفله بود پیداش شد، شبیه فرشته ها بود...چی دارم میگم برای خودم....اینم ی نفله اضافی دیگه است.
بعد از اینکه مطمئن شدم خواهر اون نفله است چمدون رو گرفتم و سمت خوابگاه راه افتادیم...
چیزی نگذشت که رسیدیم و همین که پام رو داخل گذاشتم نگاه همه رو اول روی دختره بعد روی خودم حس کردم.
باکوگو:{ چی نفله ها آدم ندیدید ؟}
کیریشیما:{ نگفته بودی دوست دختر داری}
کامیناری:{ یکم برای دوست دختر تو بودن زیادی خوشگل}
با فریاد گفتم:
باکوگو:{ خفه شید نفله ها....اون دوست دختر من نیست.... خوشگل هم نی....}
قبل از اینکه حرفم رو تمام کنم چشمم دوباره بهش خورد ، و حرفم خوردم....
باکوگو:{ تچ.... همتون خفه شید نفله ها}
همون موقع اون نفله دو تیکه ای اومد و اون دختره هم سریع پرید بغلش....انگار خیلی به هم وابسته بودن...هرچند این نزدیکی زیادشون رو اعصابم بود... اصلا به من چه...ولی نمیخواستم اینطور محکم بتونه بغلش کنه... ولی نمیدونم چرا؟...
و این تاز اول داستان بود، و دل باکوگو تازه درگیر شده بود....
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
ی روز پاییزی سرد دیگه داخل یو ای، البته این بار با یک خسارتی جسمانی که به تودوروکی جوان وارد شد.
در حین یک مبارزه تمرینی گویا باکوگو کمی زیاده روی کرده باشه و تودوروکی بخاطر ضربه ای که به دست راستش وارد شده، استخوان دستش شکسته باشه...
و این وسط تودوروکی رو مجروح و باکوگو رو با عذاب وجدانی که قبول نمیکنه داره، داریم....
حدود ۲ ساعت از اون اتفاق ناگوار گذشته و هرکسی توی خوابگاه یو آی سرگرم انجام کاری هستن.
در همین حین باکوگو تصمیم به جویا شدن از حال تودوروکی میگیرد، و بدون حتی در زدن وارد اتاق میشود و با همان لحن همیشگی ولی این بار با عذاب وجدانی که در آن مخفی شده میگوید:{ هوی...نفله دو تیکه ای، دستت چطوره؟}
تودوروکی با نگاهی به دستش خیلی ساده فقط گفت:{بهتره...} و برگشت به صفحه چت گوشیش، باکوگو که از جواب راضی بود، می خواست اتاق رو ترک کنه ولی کنجکاوی برش پیروز شد و پرسید {نفله با کی چت میکنی؟دوست دخترت؟}
تودوروکی بدون اینکه نگاهش رو از صفحه چت برداره گفت:{نه، خواهر دوقلوم ، بعد از چندسال داره از آمریکا برمیگرده...قرار بود برم استقبالش چون بقیه کار داشتن ولی با این وضعیت نمیتونم برم}
باکوگو که ته دلش خودش رو مقصر این قضیه میدونست بی اختیار گفت:{ من میرم...} تودوروکی هم که انگار تعجب کرده بود وقتی خواست مخالفت کنه باکوگو اجازه نداد و گفت:{ فقط بگو ساعت چند میرسه تا برم...بعدش اون نفله هم میارم اینجا تا ببینت} و بعد از مطلع شدن از زمان فرود هواپیما ، بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شد.
ویو ا/ت:
توی افکارم غرق شده بودم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم، از این بالا همه چیز خیلی کوچیک بنظر می رسید، در واقع همه چیز کوچک ساده است ، فقط ما هستیم که همه چیز رو بزرگ میکنیم.
توی همین افکار بودم که با صدای اعلام فرود هواپیما به خودم اومدم....
بعد از تحویل چمدونم ، همین که اولین قدم رو بیرون از فرودگاه گذاشتم، نفس عمیق کشیدم ، بالاخره برگشتم...همون لحظه پیامکی از طرف شوتو بهم اومد... انگار قرار بود دوستش بیاد منو ببره کنارش، همینطور که داشتم جوابش رو میدادم ی صدای توجه ام رو جلب کرد
باکوگو:{ هی نفله...تو ا/ت}
آروم سرو رو تکون دادم و گفتم:{ بله، شما باید باکوگو باشید...خیلی از آشناییتون خوشبختم}
سریع چمدون رو از دستم گرفت چرخید اون سمت ، و گفت:{ هرچی نفله...بیا بریم}
رفتاراش یکم خشن بود ولی بدون حرف دیگه ای دنبالش راه افتادم...
ویو باکوگو:
بیرون فرودگاه منتظر بودم که ی دختره خوشگل که دقیقا کپی اون نفله بود پیداش شد، شبیه فرشته ها بود...چی دارم میگم برای خودم....اینم ی نفله اضافی دیگه است.
بعد از اینکه مطمئن شدم خواهر اون نفله است چمدون رو گرفتم و سمت خوابگاه راه افتادیم...
چیزی نگذشت که رسیدیم و همین که پام رو داخل گذاشتم نگاه همه رو اول روی دختره بعد روی خودم حس کردم.
باکوگو:{ چی نفله ها آدم ندیدید ؟}
کیریشیما:{ نگفته بودی دوست دختر داری}
کامیناری:{ یکم برای دوست دختر تو بودن زیادی خوشگل}
با فریاد گفتم:
باکوگو:{ خفه شید نفله ها....اون دوست دختر من نیست.... خوشگل هم نی....}
قبل از اینکه حرفم رو تمام کنم چشمم دوباره بهش خورد ، و حرفم خوردم....
باکوگو:{ تچ.... همتون خفه شید نفله ها}
همون موقع اون نفله دو تیکه ای اومد و اون دختره هم سریع پرید بغلش....انگار خیلی به هم وابسته بودن...هرچند این نزدیکی زیادشون رو اعصابم بود... اصلا به من چه...ولی نمیخواستم اینطور محکم بتونه بغلش کنه... ولی نمیدونم چرا؟...
و این تاز اول داستان بود، و دل باکوگو تازه درگیر شده بود....
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۱.۹k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط