چندپارتی

p4
با کمک پسرا سفره عید رو چیدیم و لباس های عیدمون رو پوشیدیم..همه دور میز نشستیم و منتظر خبر سال نو شدیم..کم کم همه حوصله امون داشت سر میرفت کوکی با بی حوصلگی تمام سرشو ب پشتی مبل تکیه داد
«آیشششش چرا عید نمیشه دیگ؟»
نامجونم سرشو روی شون من گذاشت و گفت
«یکم دیگ صبر کن..»
جیمین خواست چیزی بگه ک شمارش معکوس شروع شد...همه باهم میشمردیم
«1،2،3،سال نو مبارککککککککککک»
همه هم دیگه رو بغل کردیم و بهم تبریک گفتیم...بابام هم ب همه امون عیدی داد بعدش همه اماده شدیم و یکی یکی میرفتیم خونه فامیلامون و کلی عیدی گیرمون اومد...
چند روز گذشت و الان دیگ "9" فروردین شده بود و تاحالا چندین نفر هم عید دیدنی خونه ما اومده بودن و پسرا از این همه مهمون خسته شده بودن..ب قول تهیونگ
«حالا حالا ها از مهمون و مهمونی حالمون بهم میخوره»
پسفردا قرار بود با خانواده مادریم اعضا رو برای عید ببریم روستای پدریم...(فهمیدید؟)
و اعضا ذوق داشتن...خیلیییی هم ذوق داشتن..بلخره روزی ک قرار بود حرکت کنیم رسید و همه با خوشحالی چمدون هاشونو توی ماشین میزاشتن..من و نامجون و جیهوپ و جین ی ماشین...جونگ کوک و جیمین و تهیونگ و یونگی ی ماشین و مامانم و بابام و خواهرم هم ی ماشین...
از خانواده مادریم از وقتی ک یادم میاد طرفدار BTS بودم و عکساشون رو نشون میدادم و خب..از همون موقع اسم همه رو حفظ بودن از بس دربارشون حرف زدم
توی ماشین ما:
جین ی ماسک صورت خرسی زده بود و فیلم میدید...من و نامی هم باهم حرف میزدیم و میخندیدیم...جیهوپم سرش تو گوشیش بود
توی ماشین جونگ کوک اینا:
ی اهنگ گذاشته بودن و صداشو تا ته برده بودن جونگ کوک و جیمین اون جلو میخوندن و میرقصین ولی اون پشت تهیونگ و یونگی دوست داشتن بزنن پس کله هردوتاشون
توی ماشین مامانم اینا:
خواهرم یوری غر میزد ک میخواست با ماشین خاله ام اینا باشه ب خاطر دختر خاله ام...مامانم هم هی میگفت ک
«الان ک رسیدیم برو بچسب بهش اصلا ازش جدا نشو..عه بسه دیگ سرمو خوردی!»
«وایییی مانییی من میخواستم با خاله اینا برم...حوصله ام پوکید ای خدااااااا»
اره خلاصه...جیهوپ هم بلخره از گوشیش اومد بیرون و ب منظره نگاهی انداخت
«میگم ک...چقد دیگ میرسیم؟جاده اش خیلی پیچ پیچیه حالم داره بد میشه:(»
-------
خب خب دخترام چطوره؟اینم بگم ک من روستای پدری خودم و میگم و مث هرسال ک خودمون میریم بردمشون:)پس اگ اسم عجیب غریب دیدید تعجب نکنید:)
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

مهمونی خطرناکپارت=27ویو اتباورم نمیشد بابام بالاخره قبول کرد...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۴:جو...

پارت ۴۰

part6:جیمین گوشی رو داخل دستش گرفت و با گرفتن شماره ی هوسوک ...

قسمت ۶ روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر شبیه میدان جنگ بود. جون...

27part _چند روز بعد_لارا با سرعت پله‌های عمارت رو دوید و وار...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو میکا_____دیگه حتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط