پارت ۸
پارت ۸
میلاد:میخایین باهاشون صحبت کنم؟!
ستین:ن لازم نکرده سادیا برو دوش بگیر باعث میشع حالت خوب شه بعد استراحت کن زیاد توی فکرش نرو اینا ارزششو ندارن عزیزم پاشو بریم توی اتاق
دست سادیا رو گرفتم بردم سمت اتاق آرومش کردم و از اتاق زدم بیرون دیدم میلاد نشسته و سودا داره ازش پذیرایی میکنه
ستین:هنو نشستی ک
میلاد:عه خانومی
سودا:چیکارش داری دلمون تنگ بود خوب کردین اومدین
میلاد:اصلا همچین توقعی از امیر و رهام نداشتم
ستین:حرفشو نزن فراموششون کنین
سودا:خب چ خبر خوش گذشت ؟!
میلاد:هی چی بگم هرچی گفتیم خاهر شما بد تا کرد بردمش بازار لباس عروس دیدم خوشگل بهش گفتم ی بار پرو کنه نکرد بردمش رستوران حرفای عاشقانه باهم بزنیم نزاشت
سودا:پس بد دلت پره ازش
ستین:پاشو برو خونه ات ک پروو شدی(خنده)
یهو همونطور ک وایستاده بودم دستمو کشید افتادم روی پاهاش
میلاد:خونه ام؟!!!جیگر باز میخایی سر ب سرم بزاری عه راستی اگ اشکال نداره میخام با خانواده درموردت صحبت کنم پاشیم بیایم خاستگاری
سودا:اره اره شماها هرچی زودتر ازدواج کنین بهتره چون هر لحظه امکان دعواتون هست اونم قهر کردنای طولانی
ستین:نمیخایی بری میخام با خاهرام تنا باشم
از روی پاهاش بلند شدم میلاد هم بلند شد
میلاد:من برم ک دیرم شده میبینمتون ب زودی آبجی حاست ب عشقم باشه
سودا:چشم کشتی ما رو با این عشقت
میلاد خداحافظی کرد و رفت لباسامو در آوردم لباس راحتی هامو پوشیدم چمدونمو باز کردم ی دوش گرفتم از اتاق زدم بیرون دیدم دوتاشون نشستن
ستین:دخترا
سمتشون رفتم و کنارشون نشستم
سودا:جانم
سادیا:بعله
ستین:میدونم حالتون بده میدونم توی چ وضعی هستین درکتون میکنم خاهشا ب اینک فک کنین ک میتونین دوباره اونا رو ببخشین اصلا جای بخششی هست یا ن ؟
سادیا:عمرا
سودا:اون زمان بچ تر بودم ک پریا اون حرفو زد من پیشمون نیستم از اینک کنار امیر بودم گذشته اش ب خدش مربوطه خدش خاسته برگرده ب پریا چرا چون بعد اینک فهمیده بهش دست زده عذاب وجدان گرفت این خدش خیلی چیزا رو توصیف میکنه
ستین:سودا ریسمون بهم نباف اره یا ن ؟
سودا:ارع دلیلشم گفتم
سادیا:سودا ک با اوضاع بدتری ازش جدا شدی چرا اینقد راحت میگی میبخشی؟!
ستین:ب خدش ربط داره آفرین قشنگه من
سودا:درسته برنمیگرده حتی شاید باهاش ازدواج هم کنه ولی دیگ ب من ربطی نداره
سودا نشون نمیداد ولی معلوم بود شکسته و غمگین ی چند ساعت گذشت دوتاشون رفتن سر کار سادیا مجبور بود با رهام رو در رو بشع تعقیبش کردم و رفتم توی شرکت
منشی:بفرمایید
ستین:آقا رهام هستن میخام ایشونو ببینم
منشی:توی جلسه هست نیم ساعت دیگ تمومه
میلاد:میخایین باهاشون صحبت کنم؟!
ستین:ن لازم نکرده سادیا برو دوش بگیر باعث میشع حالت خوب شه بعد استراحت کن زیاد توی فکرش نرو اینا ارزششو ندارن عزیزم پاشو بریم توی اتاق
دست سادیا رو گرفتم بردم سمت اتاق آرومش کردم و از اتاق زدم بیرون دیدم میلاد نشسته و سودا داره ازش پذیرایی میکنه
ستین:هنو نشستی ک
میلاد:عه خانومی
سودا:چیکارش داری دلمون تنگ بود خوب کردین اومدین
میلاد:اصلا همچین توقعی از امیر و رهام نداشتم
ستین:حرفشو نزن فراموششون کنین
سودا:خب چ خبر خوش گذشت ؟!
میلاد:هی چی بگم هرچی گفتیم خاهر شما بد تا کرد بردمش بازار لباس عروس دیدم خوشگل بهش گفتم ی بار پرو کنه نکرد بردمش رستوران حرفای عاشقانه باهم بزنیم نزاشت
سودا:پس بد دلت پره ازش
ستین:پاشو برو خونه ات ک پروو شدی(خنده)
یهو همونطور ک وایستاده بودم دستمو کشید افتادم روی پاهاش
میلاد:خونه ام؟!!!جیگر باز میخایی سر ب سرم بزاری عه راستی اگ اشکال نداره میخام با خانواده درموردت صحبت کنم پاشیم بیایم خاستگاری
سودا:اره اره شماها هرچی زودتر ازدواج کنین بهتره چون هر لحظه امکان دعواتون هست اونم قهر کردنای طولانی
ستین:نمیخایی بری میخام با خاهرام تنا باشم
از روی پاهاش بلند شدم میلاد هم بلند شد
میلاد:من برم ک دیرم شده میبینمتون ب زودی آبجی حاست ب عشقم باشه
سودا:چشم کشتی ما رو با این عشقت
میلاد خداحافظی کرد و رفت لباسامو در آوردم لباس راحتی هامو پوشیدم چمدونمو باز کردم ی دوش گرفتم از اتاق زدم بیرون دیدم دوتاشون نشستن
ستین:دخترا
سمتشون رفتم و کنارشون نشستم
سودا:جانم
سادیا:بعله
ستین:میدونم حالتون بده میدونم توی چ وضعی هستین درکتون میکنم خاهشا ب اینک فک کنین ک میتونین دوباره اونا رو ببخشین اصلا جای بخششی هست یا ن ؟
سادیا:عمرا
سودا:اون زمان بچ تر بودم ک پریا اون حرفو زد من پیشمون نیستم از اینک کنار امیر بودم گذشته اش ب خدش مربوطه خدش خاسته برگرده ب پریا چرا چون بعد اینک فهمیده بهش دست زده عذاب وجدان گرفت این خدش خیلی چیزا رو توصیف میکنه
ستین:سودا ریسمون بهم نباف اره یا ن ؟
سودا:ارع دلیلشم گفتم
سادیا:سودا ک با اوضاع بدتری ازش جدا شدی چرا اینقد راحت میگی میبخشی؟!
ستین:ب خدش ربط داره آفرین قشنگه من
سودا:درسته برنمیگرده حتی شاید باهاش ازدواج هم کنه ولی دیگ ب من ربطی نداره
سودا نشون نمیداد ولی معلوم بود شکسته و غمگین ی چند ساعت گذشت دوتاشون رفتن سر کار سادیا مجبور بود با رهام رو در رو بشع تعقیبش کردم و رفتم توی شرکت
منشی:بفرمایید
ستین:آقا رهام هستن میخام ایشونو ببینم
منشی:توی جلسه هست نیم ساعت دیگ تمومه
۱.۶k
۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.