برده عمارت جئون
پارت ¹⁴¹
چشمام رو بستم و سرم شستشو رو روی زخم ها ریختم.
زخم هایی که کنده شده بودن میسوختن.
کاش منم میتونستم برم بیمارستان یا یکی پیدا میشد و کمکم میکرد.
صدای هق هقم اونقدر مظلومانه بود که دلم برای خودم میسوخت.
یونا با شوهر من میرفت بیمارستان و نازش خریدار داشت،برعکس ات.
شوهرم بهم بی محلی میکرد و تحویلم نمیگرفت.
زخم زبون هاش بیشتر آزارم میداد.
برام کفش آورده بود و میگفت به لطف زنش نصیبم شده.
خوردم میکرد و از شکستن و تحقیرم لذت میبرد.
بالاخره پاهام رو شستم و پانسمان کردم و برگشتم اتاقم.
دلم برای دیلان و کوچولوش تنگ شده بود،دلتنگ سواری میشدم اما با اون وضعیت پاهام نمیشد.
با صدای در به سختی لبه ی تخت نشستم.
رد پای خون آلودم روی پارکت مونده بود.
لارا در حالیکه اشک میریخت جلو اومد و کمک کرد دراز بکشم:
-الهی بمیرم خانوم
ببخشید که نمیتونم بیام سر بزنم
خوراکی ها رو که روی تخت گذاشت اشکام رو پاک کردم و گفتم:
-میدونم دختر...خودت و اذیت نکن
لارا همون طورکه ازم چشم میدزدید خوراکی رو روی تخت گذاشت.
قبل از اینکه ازم دور بشه مچ دستش رو گرفتم و گفتم:
-چی شده لارا؟
حرف بزن
دخترک این پا و اون پایی کرد و با خجالت گفت:
-آقا میخواد برای یونا خانوم یه مهمونی خودمونی بگیره
با گریه دستم رو گرفت و کنارم نشست:
-اخه این انصاف نیست
چجوری دلش میاد شما رو اینجوری ببینه و واسه اون زنیکه جشن بگیره
دلم میخواست پا به پای لارا گریه کنم اما خودم رو کنترل کردم.
دستش رو به آرومی فشار دادم و گفتم:
-من ناراحت نمیشم دختر
خودم این بلا رو سر خودم آوردم
جونگکوک حق داره از دستم عصبی باشه
همینکه میذاره درس بخونم برام کافیه
تو هم واسه خاطر من خودت و ناراحت نکن
چشمام رو بستم و سرم شستشو رو روی زخم ها ریختم.
زخم هایی که کنده شده بودن میسوختن.
کاش منم میتونستم برم بیمارستان یا یکی پیدا میشد و کمکم میکرد.
صدای هق هقم اونقدر مظلومانه بود که دلم برای خودم میسوخت.
یونا با شوهر من میرفت بیمارستان و نازش خریدار داشت،برعکس ات.
شوهرم بهم بی محلی میکرد و تحویلم نمیگرفت.
زخم زبون هاش بیشتر آزارم میداد.
برام کفش آورده بود و میگفت به لطف زنش نصیبم شده.
خوردم میکرد و از شکستن و تحقیرم لذت میبرد.
بالاخره پاهام رو شستم و پانسمان کردم و برگشتم اتاقم.
دلم برای دیلان و کوچولوش تنگ شده بود،دلتنگ سواری میشدم اما با اون وضعیت پاهام نمیشد.
با صدای در به سختی لبه ی تخت نشستم.
رد پای خون آلودم روی پارکت مونده بود.
لارا در حالیکه اشک میریخت جلو اومد و کمک کرد دراز بکشم:
-الهی بمیرم خانوم
ببخشید که نمیتونم بیام سر بزنم
خوراکی ها رو که روی تخت گذاشت اشکام رو پاک کردم و گفتم:
-میدونم دختر...خودت و اذیت نکن
لارا همون طورکه ازم چشم میدزدید خوراکی رو روی تخت گذاشت.
قبل از اینکه ازم دور بشه مچ دستش رو گرفتم و گفتم:
-چی شده لارا؟
حرف بزن
دخترک این پا و اون پایی کرد و با خجالت گفت:
-آقا میخواد برای یونا خانوم یه مهمونی خودمونی بگیره
با گریه دستم رو گرفت و کنارم نشست:
-اخه این انصاف نیست
چجوری دلش میاد شما رو اینجوری ببینه و واسه اون زنیکه جشن بگیره
دلم میخواست پا به پای لارا گریه کنم اما خودم رو کنترل کردم.
دستش رو به آرومی فشار دادم و گفتم:
-من ناراحت نمیشم دختر
خودم این بلا رو سر خودم آوردم
جونگکوک حق داره از دستم عصبی باشه
همینکه میذاره درس بخونم برام کافیه
تو هم واسه خاطر من خودت و ناراحت نکن
- ۴۴.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط