رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۳۳
وضعیتشون خیلی ترسناک بود....
یکی نبود بگه مرض داشتین شب میرین توی کوه متروکه؟
*البته هنوز شب نشده بود طرف های ساعت ۶ و نیم اینا *
خرشید غروب کرده بود هوا کم کم داشت تاریک می شد...
*بازگشت به زمان حال😁🎀*
کانائه: در رو باز نکن آئویی برای بار هزارم میگم...
آئویی: در همین الانش هم قفله باید بشکونمش!
میتسوری: خطرناکه.... منم میگم نباید در رو باز کنی...
شینوبو: هر کاری می خوای بکن😐
نزوکو: زندگیه خودشه به خودش مربوطه😐✨
سوتاکو: درسته ولی این خونه واقعا وایب بدی به آدم میده..... بوی جسد میده😐💢
آئویی: یرید کنار یه تبر پیدا کردم!
نزوکو: از کجا آوردیش؟
آئویی: رو اون درخت خونیه بود👈
*اشاره به یه درخت بزرگ و عجیب *
کانائو: من این درخت رو میشناسم! توی نقشه ی گردشگری بود....
شینوبو: حداقل ۱۰۰ سالش هست!
میتسوری : ترسناکه.... ولی جدی چرا یه تبر خونی باید روی تنه ی یه درخت به این عجیبی باشه؟ ____ وایسا ببینم ، آئویی روی این درخت که خونی نیست....
آئویی: ولی الان بود هااا
کانائو: آئویی بیخیال شو بیا برگردیم🗿💔
سوتاکو: حق با اونه بیا بریم....
کانائه: گوشیمو نیاوردم ممکنه تا الان هزاران نفر زنگ زده باشن ، میدونی که مامان نگران میشه و از همه بدتر هنوز بهش نگفتم رسیدیم😐
نزوکو: می خوای داخل خونه رو ببینی؟ سریع در رو بشکون و بیا بزنیم به چاک.
میتسوری: نهههههه ، نمیشه فقط بریم؟ حس عجیبی دارم واقعا....
کانائو : پخخخ!🌚✨
نزوکو: اَهههه😐💢 سکته کردم😐
شینوبو: *زل میزنه به همه*
کانائه : چیه؟
میتسوری: از نگاهت معلومه یه فحش خیلی بد می خوای بدی.
شینوبو : دقیقا ولی نمی دونم چه فحشی بدم😂😐 فکر کنن فحش هام تموم شدن...
آئویی: خب پس در رو میشکونم!
میتسوری: *زل زدن*
کانائو : باشه تو در رو بشکون ما هم در ميريم 👍
سوتاکو : خب راستش این کار به نظر جالب میاد ولی اگه واقعا اون تو یه جسد باشه چی؟ تازه ممکنه که خونه یه دفعه رو سرمون خراب بشه....
(کمی توضیح موقعیت: حدود بیست متر از کلبه هه فاصله دارن و کنار یه درخت عجیب موندن .... ریشه های درخت خیلی بزرگه و بیرون زده از خاک تنه اش هم حدود سه متر عرض داره و ارتفاعش هم به ۳۵ متر نزدیکه👍😐 )
*پسرا:
زنیتسو: مطمئنی مشکلی نیست؟ من هنوز هم میترسم....
اوبانای: احتمالا ، کانائه جواب نداد؟
سانمی: نه نگرانم ، چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه؟
اینوسکه: می خوام برم خونه.
سانمی: تو؟! تو ی لعنتی ما رو آوردی اینجا پدصگ وایسا____
تانجیرو: *گرفتن سانمی* آروم باش می دونی که داشت شوخی میکرد دیگه؟😀
اوبانای : شوخی؟
اینوسکه: جدی بودم تانجیرو
زنیتسو: چرا نمیریم پس؟؟؟
تانجیرو: فقط خدا می دونه!🤷
سانمی: خیل خب . من میرم
اوبانای : وایساا بینیم باووو ! کجا با این عجله؟
سانمی: میرم بیرون .
تانجیرو: میشه بدونم چرا؟
زنیتسو : دلیلی نیست که بمونیمممم !! بیا ما هم بریم تانجیرووووو!!!😬😱
سانمی: خب....
گیو : *سکوووووت~
تانجیرو: گیو سان تو یه چیزی بگو!؟
گیو : *همچنان سکووووت~
اینوسکه : مرتیکه ای که روزه سکوت گرفتی بنال دیگه!!
گیو: چی باید بگم؟
زنیتسو: بگو بریممممم!!
(زنیتسو به پای گیو میوفته و التماس می کنه...)
تانجیرو: خب بیاید رای گیری کنیم😐👍 کیا میگن بمونیم؟
اوبانای: من !
گیو: سکووووت ~ *دستشو میاره بالا*
سانمی: من نمیگم می ترسم فقط__
اینوسکه: من میگم بریم😐👍 گشنمهههههه
سانمی: به چه حقی توی عوضی می پری وسط حرف من؟؟؟!!
زنیتسو: من می خوام برمممم😭😱
اوبانای : یعنی به خاطر همچین دلیل می خواستی بری؟ خب از اول می گفتی😐
تانجیرو: من یکم خوراکی دارم🤓🗽
اینوسکه: بده من!
(دوستای من😂😐)
سانمی :من هنوز هم باید برم....
اوبانای:ای بابا، نگران نباش، احتمالا داره با دوستاش خوش میگذرونه یا شاید گوشیش خاموشه😐✨
زنیتسو : من چی پسسسس؟؟؟
تانجیرو: بیا بغلم غصه نخور👁👄👁✨
ادامه دارد....
حس میکنم دوست ندارید🫤🎀 می خوام اینو لغو کنم یکی دیگه بنویسم....
شاید😀🕊
یکی نبود بگه مرض داشتین شب میرین توی کوه متروکه؟
*البته هنوز شب نشده بود طرف های ساعت ۶ و نیم اینا *
خرشید غروب کرده بود هوا کم کم داشت تاریک می شد...
*بازگشت به زمان حال😁🎀*
کانائه: در رو باز نکن آئویی برای بار هزارم میگم...
آئویی: در همین الانش هم قفله باید بشکونمش!
میتسوری: خطرناکه.... منم میگم نباید در رو باز کنی...
شینوبو: هر کاری می خوای بکن😐
نزوکو: زندگیه خودشه به خودش مربوطه😐✨
سوتاکو: درسته ولی این خونه واقعا وایب بدی به آدم میده..... بوی جسد میده😐💢
آئویی: یرید کنار یه تبر پیدا کردم!
نزوکو: از کجا آوردیش؟
آئویی: رو اون درخت خونیه بود👈
*اشاره به یه درخت بزرگ و عجیب *
کانائو: من این درخت رو میشناسم! توی نقشه ی گردشگری بود....
شینوبو: حداقل ۱۰۰ سالش هست!
میتسوری : ترسناکه.... ولی جدی چرا یه تبر خونی باید روی تنه ی یه درخت به این عجیبی باشه؟ ____ وایسا ببینم ، آئویی روی این درخت که خونی نیست....
آئویی: ولی الان بود هااا
کانائو: آئویی بیخیال شو بیا برگردیم🗿💔
سوتاکو: حق با اونه بیا بریم....
کانائه: گوشیمو نیاوردم ممکنه تا الان هزاران نفر زنگ زده باشن ، میدونی که مامان نگران میشه و از همه بدتر هنوز بهش نگفتم رسیدیم😐
نزوکو: می خوای داخل خونه رو ببینی؟ سریع در رو بشکون و بیا بزنیم به چاک.
میتسوری: نهههههه ، نمیشه فقط بریم؟ حس عجیبی دارم واقعا....
کانائو : پخخخ!🌚✨
نزوکو: اَهههه😐💢 سکته کردم😐
شینوبو: *زل میزنه به همه*
کانائه : چیه؟
میتسوری: از نگاهت معلومه یه فحش خیلی بد می خوای بدی.
شینوبو : دقیقا ولی نمی دونم چه فحشی بدم😂😐 فکر کنن فحش هام تموم شدن...
آئویی: خب پس در رو میشکونم!
میتسوری: *زل زدن*
کانائو : باشه تو در رو بشکون ما هم در ميريم 👍
سوتاکو : خب راستش این کار به نظر جالب میاد ولی اگه واقعا اون تو یه جسد باشه چی؟ تازه ممکنه که خونه یه دفعه رو سرمون خراب بشه....
(کمی توضیح موقعیت: حدود بیست متر از کلبه هه فاصله دارن و کنار یه درخت عجیب موندن .... ریشه های درخت خیلی بزرگه و بیرون زده از خاک تنه اش هم حدود سه متر عرض داره و ارتفاعش هم به ۳۵ متر نزدیکه👍😐 )
*پسرا:
زنیتسو: مطمئنی مشکلی نیست؟ من هنوز هم میترسم....
اوبانای: احتمالا ، کانائه جواب نداد؟
سانمی: نه نگرانم ، چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه؟
اینوسکه: می خوام برم خونه.
سانمی: تو؟! تو ی لعنتی ما رو آوردی اینجا پدصگ وایسا____
تانجیرو: *گرفتن سانمی* آروم باش می دونی که داشت شوخی میکرد دیگه؟😀
اوبانای : شوخی؟
اینوسکه: جدی بودم تانجیرو
زنیتسو: چرا نمیریم پس؟؟؟
تانجیرو: فقط خدا می دونه!🤷
سانمی: خیل خب . من میرم
اوبانای : وایساا بینیم باووو ! کجا با این عجله؟
سانمی: میرم بیرون .
تانجیرو: میشه بدونم چرا؟
زنیتسو : دلیلی نیست که بمونیمممم !! بیا ما هم بریم تانجیرووووو!!!😬😱
سانمی: خب....
گیو : *سکوووووت~
تانجیرو: گیو سان تو یه چیزی بگو!؟
گیو : *همچنان سکووووت~
اینوسکه : مرتیکه ای که روزه سکوت گرفتی بنال دیگه!!
گیو: چی باید بگم؟
زنیتسو: بگو بریممممم!!
(زنیتسو به پای گیو میوفته و التماس می کنه...)
تانجیرو: خب بیاید رای گیری کنیم😐👍 کیا میگن بمونیم؟
اوبانای: من !
گیو: سکووووت ~ *دستشو میاره بالا*
سانمی: من نمیگم می ترسم فقط__
اینوسکه: من میگم بریم😐👍 گشنمهههههه
سانمی: به چه حقی توی عوضی می پری وسط حرف من؟؟؟!!
زنیتسو: من می خوام برمممم😭😱
اوبانای : یعنی به خاطر همچین دلیل می خواستی بری؟ خب از اول می گفتی😐
تانجیرو: من یکم خوراکی دارم🤓🗽
اینوسکه: بده من!
(دوستای من😂😐)
سانمی :من هنوز هم باید برم....
اوبانای:ای بابا، نگران نباش، احتمالا داره با دوستاش خوش میگذرونه یا شاید گوشیش خاموشه😐✨
زنیتسو : من چی پسسسس؟؟؟
تانجیرو: بیا بغلم غصه نخور👁👄👁✨
ادامه دارد....
حس میکنم دوست ندارید🫤🎀 می خوام اینو لغو کنم یکی دیگه بنویسم....
شاید😀🕊
- ۲۸.۵k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط