007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱
...
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱
...
لحظهی سرنوشتساز فرا رسید. موسیقی به اوج خود رسید و ضربآهنگ آن تغییر کرد تا فضای دراماتیکِ پایانِ نمایش را تداعی کند. بکی از پشت پرده با هیجان و دستهای لرزان، به آنیا و دامیان علامت داد که وقتِ آن رسیده است.
صحنه به حالتِ مراسم عروسی تغییر کرد. آنیا و دامیان در مرکز صحنه، روبروی هم ایستادند. سکوت سنگینی بر میدان شهر حاکم شد؛ حتی صدای باد هم انگار برای تماشای این لحظه ایستاده بود.
دامیان با قلبی که مثل طبل میکوبید، به آنیا نزدیکتر شد. او میدانست که طبق نقش، حالا باید سکانس نهایی را اجرا کنند. آنیا هم، با چشمانی که از هیجان و کمی خجالت میدرخشید، به او خیره شده بود.
دامیان دستهای لرزانش را به سمت صورت آنیا برد. او میتوانست گرمای نفسهای آنیا را حس کند. تمام دنیا برای او کوچک شده بود و فقط آن دخترِ مقابلش وجود داشت. او به آرامی، با احتیاط و با تمامِ احساسی که در آن لحظه در وجودش بود، سرش را پایین آورد.
آنیا چشمانش را بست. در آن لحظهی کوتاه، زمان متوقف شد. و سپس...
و سپس...لبهای آنها در یک بوسهی آرام و جادویی با هم برخورد کرد.
صدای تشویقِ رعدآسا از میان جمعیت بلند شد. مردم با هیجان از جا برخاستند و ایستاده بودند. بکی، که از پشت پرده شاهد این لحظه بود، با اشکهای شوق فریاد میکشید.
آنیا و دامیان، در حالی که هنوز از هم جدا نشده بودند و گونههایشان از خجالت سرخ شده بود، در میان صدای تشویقها، احساس میکردند که این فقط یک نمایش نیست، بلکه شروعِ چیزی بسیار بزرگتر در زندگیشان است.
نمایش به پایان رسید، اما داستان آنها تازه شروع شده بود.
....
همین که موسیقی تمام شد و نورهای صحنه کمرنگ شدند، آنیا و دامیان با سرعت از روی سکو پایین آمدند. هر دو نفسنفس میزدند، اما نه فقط به خاطر رقص؛ بلکه به خاطر فشارِ آن لحظهی آخر.
آنیا در حالی که سعی میکرد لباس سیندرلا را مرتب کند، با چشمهای گرد شده به اطراف نگاه میکرد. بکی با چنان سرعتی به سمت آنها دوید که انگار از زمین بلند شده بود. او با چشمهایی که از شدت خوشحالی برق میزد، آنیا را در آغوش گرفت: «آلما چان! تو فوقالعاده بودی! شاهزاده و سیندرلا! همه عاشقش شدن!»
دامیان که کمی دورتر ایستاده بود، سعی میکرد خودش را مشتاق نشان ندهد. او به دیوار تکیه داد و با نگاهی که سعی میکرد خونسرد به نظر برسد، به سمت آنها نگاه کرد، اما لرزشِ خفیفِ دستهایش و سرخیِ گوشهایش، همه چیز را لو میداد.
آنیا که هنوز از آن بوسهی نمایشی در شوک بود، زیر لب با خودش زمزمه کرد: «اون... اون واقعاً اینکار رو کرد...»
در همین حال، ناتسو و دانا که از دور تماشا میکردند، به سمت آنها آمدند.
دانا که ناتسو را به زور عقب نگه می داشت ، آهی کشید و گفت:« اگه این نمایش یک لحظه دیگه طول می کشید برادرت می پرید وسط صحنه و شما رو جدا می کرد آلما چان!»
آنیا نگاهی به ناتسو که از عصبانیت می لرزید کرد. او با خود فکر کرد:« نگو که تمام مدت این موضوع رو نمی دونست؟!»
ناتسو با لبخندی عصبی به دامیان نگاه کرد و گفت: «هی شاهزاده! فکر نکن به بهانه ی نقش بازی کردن می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی!!!»
دامیان اخم کرد و با لحنی تند اما بدون عصبانیت گفت: «خفه شو! اینطوری نبود که من بخوام اونو ببو...»
دامیان قبل از تمام کردن حرفش دستش را روی دهانش گذاشت و گونه های سرخ شده اش را پوشاند. سپس نفسی کشید و ادامه داد:«ب...باید بری یقه ی بلکبل رو بگیری که این نمایشنامه چرت و پرت رو نوشته!!»
آنیا در حالی که سعی میکرد خندهاش را کنترل کند، به دامیان نگاه کرد و گفت: «به هرحال.. برای نمایش... و برای...اون...» او نتوانست کلمهی "بوسه" را به زبان بیاورد و فقط سرش را پایین انداخت.
دامیان که دید آنیا اینطور میگوید، کمی نرمتر شد و زیر لب، طوری که فقط آنیا بشنود، گفت: «...فقط بیا بیخیالش بشیم.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱
...
لحظهی سرنوشتساز فرا رسید. موسیقی به اوج خود رسید و ضربآهنگ آن تغییر کرد تا فضای دراماتیکِ پایانِ نمایش را تداعی کند. بکی از پشت پرده با هیجان و دستهای لرزان، به آنیا و دامیان علامت داد که وقتِ آن رسیده است.
صحنه به حالتِ مراسم عروسی تغییر کرد. آنیا و دامیان در مرکز صحنه، روبروی هم ایستادند. سکوت سنگینی بر میدان شهر حاکم شد؛ حتی صدای باد هم انگار برای تماشای این لحظه ایستاده بود.
دامیان با قلبی که مثل طبل میکوبید، به آنیا نزدیکتر شد. او میدانست که طبق نقش، حالا باید سکانس نهایی را اجرا کنند. آنیا هم، با چشمانی که از هیجان و کمی خجالت میدرخشید، به او خیره شده بود.
دامیان دستهای لرزانش را به سمت صورت آنیا برد. او میتوانست گرمای نفسهای آنیا را حس کند. تمام دنیا برای او کوچک شده بود و فقط آن دخترِ مقابلش وجود داشت. او به آرامی، با احتیاط و با تمامِ احساسی که در آن لحظه در وجودش بود، سرش را پایین آورد.
آنیا چشمانش را بست. در آن لحظهی کوتاه، زمان متوقف شد. و سپس...
و سپس...لبهای آنها در یک بوسهی آرام و جادویی با هم برخورد کرد.
صدای تشویقِ رعدآسا از میان جمعیت بلند شد. مردم با هیجان از جا برخاستند و ایستاده بودند. بکی، که از پشت پرده شاهد این لحظه بود، با اشکهای شوق فریاد میکشید.
آنیا و دامیان، در حالی که هنوز از هم جدا نشده بودند و گونههایشان از خجالت سرخ شده بود، در میان صدای تشویقها، احساس میکردند که این فقط یک نمایش نیست، بلکه شروعِ چیزی بسیار بزرگتر در زندگیشان است.
نمایش به پایان رسید، اما داستان آنها تازه شروع شده بود.
....
همین که موسیقی تمام شد و نورهای صحنه کمرنگ شدند، آنیا و دامیان با سرعت از روی سکو پایین آمدند. هر دو نفسنفس میزدند، اما نه فقط به خاطر رقص؛ بلکه به خاطر فشارِ آن لحظهی آخر.
آنیا در حالی که سعی میکرد لباس سیندرلا را مرتب کند، با چشمهای گرد شده به اطراف نگاه میکرد. بکی با چنان سرعتی به سمت آنها دوید که انگار از زمین بلند شده بود. او با چشمهایی که از شدت خوشحالی برق میزد، آنیا را در آغوش گرفت: «آلما چان! تو فوقالعاده بودی! شاهزاده و سیندرلا! همه عاشقش شدن!»
دامیان که کمی دورتر ایستاده بود، سعی میکرد خودش را مشتاق نشان ندهد. او به دیوار تکیه داد و با نگاهی که سعی میکرد خونسرد به نظر برسد، به سمت آنها نگاه کرد، اما لرزشِ خفیفِ دستهایش و سرخیِ گوشهایش، همه چیز را لو میداد.
آنیا که هنوز از آن بوسهی نمایشی در شوک بود، زیر لب با خودش زمزمه کرد: «اون... اون واقعاً اینکار رو کرد...»
در همین حال، ناتسو و دانا که از دور تماشا میکردند، به سمت آنها آمدند.
دانا که ناتسو را به زور عقب نگه می داشت ، آهی کشید و گفت:« اگه این نمایش یک لحظه دیگه طول می کشید برادرت می پرید وسط صحنه و شما رو جدا می کرد آلما چان!»
آنیا نگاهی به ناتسو که از عصبانیت می لرزید کرد. او با خود فکر کرد:« نگو که تمام مدت این موضوع رو نمی دونست؟!»
ناتسو با لبخندی عصبی به دامیان نگاه کرد و گفت: «هی شاهزاده! فکر نکن به بهانه ی نقش بازی کردن می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی!!!»
دامیان اخم کرد و با لحنی تند اما بدون عصبانیت گفت: «خفه شو! اینطوری نبود که من بخوام اونو ببو...»
دامیان قبل از تمام کردن حرفش دستش را روی دهانش گذاشت و گونه های سرخ شده اش را پوشاند. سپس نفسی کشید و ادامه داد:«ب...باید بری یقه ی بلکبل رو بگیری که این نمایشنامه چرت و پرت رو نوشته!!»
آنیا در حالی که سعی میکرد خندهاش را کنترل کند، به دامیان نگاه کرد و گفت: «به هرحال.. برای نمایش... و برای...اون...» او نتوانست کلمهی "بوسه" را به زبان بیاورد و فقط سرش را پایین انداخت.
دامیان که دید آنیا اینطور میگوید، کمی نرمتر شد و زیر لب، طوری که فقط آنیا بشنود، گفت: «...فقط بیا بیخیالش بشیم.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۷.۵k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط