تصادف با ماشین باجی.
کن نیچیوااااااااا 🎀✨️🧸
اومدم با پارت ۵ این سناریو
همون طور که قبلا هم گفتم ژانر این سناریو درام هستش...
با حمایت هاتون پارت قبل شد ۱۲ تا لایک و منم دیدم، ذوق کردم و پارت جدید رو بلا فاصله با دقت نوشتم 💯
توی پیجم کلی سناریو های دیگه درخواستی های شما فکت های برگ ریزون توکیو ریونجرز و حتی هنتای هم هست 👀✨️
( حتما سر بزنید !!!! )
یه سناریو ی دیگه ای هم که از باجی نوشتم قراره پایان غیر منتظره ای داشته باشه حمایت کنید تا پارت جدیدشو بدم 🪄🔮
و مهم تر از همهههههه :
لایک و فالو و کامنت و حمایت فراموشتون نشه تا گم نکنیم هم دیگه رو ...❤️🔥
بدون معطلی Let's gooo
شروع سکانس : ادرنالین...
او اصلاً نگرانِ ماشین نبود؛ حتی کلمهای از «خراب شدن» ماشین نگفت. تمامِ تمرکزِ مغزِ آشفتهاش، فقط رویِ اون لکهی خونی بود که تصور میکرد روی دستهات نشسته.
باجی فریاد زد: «دارم میام… فقط پنج دقیقه، شیزوکا… فقط پنج دقیقه طاقت بیار، باشه؟ قسم میخورم اگه دستت به من برسه، خودم همهچیز رو درست میکنم. فقط… تنهام نذار.»
فضا توی آن جادهی تاریک، بهقدری سنگین شده بود که انگار اکسیژن تمام شده بود. صدای تپش قلب خودت را میشنیدی که با سرفههای خونیات ترکیب شده بود. آن طعمِ فلزیِ غلیظِ خون در دهانت، تنها چیزی بود که حس میکردی.
***
### لحظهی تقابل: ویرانی
ده دقیقه نگذشته بود که صدای جیغِ لاستیکِ یک موتورِ سنگین، سکوتِ وهمآلودِ جاده را درید. صدای موتور با شدت خاموش شد، اما صدایِ قدمهای تند و نامنظمِ «کیسوکه» روی آسفالت بلند شد. او حتی موتور را درست پارک نکرد؛ همانجا وسطِ جاده رهایش کرد و با قدمهای بلند و بیپروا به سمتِ ماشینِ تو دوید.
وقتی به ماشین رسید، حتی نگاهی به بدنهی کاملاً مچاله شده و چراغهای شکسته نکرد. تمامِ تمرکزش روی شیشهی خرد شدهی سمتِ راننده بود. وقتی تو را دید که با صورتِ خونی و حالتی که از درد به خود میپیچیدی پشت فرمان نشستهای، رنگ از صورتش پرید. آن چهرهی سنگی و مغروری که همیشه داشت، در یک لحظه فرو ریخت.
او با احتیاطیِ وسواسگونه، با ضربه ای محکم درِ کجشدهی ماشین را باز کرد. دستهایش، همان دستهایی که همیشه آمادهی مشت زدن بودند، حالا بهطرزِ عجیبی میلرزید.
**«شیزوکا...؟»**
صدایش از تهِ گلو بود، خشن و در عین حال شکننده. وقتی تو را در آن حالت دید—با سرفههایی که باعث میشد لکههای خون روی لب و چانهات پخش شود—دستانش را بلافاصله دورِ شانههایت حلقه کرد. نه تو را تکان داد و نه اجازه داد حرکت کنی. او با چشمهایِ وحشتزدهاش، انگار داشت تمامِ وجودت را اسکن میکرد.
«هیش... هیچی نگو. تکون نخور.»
او به آرامی انگشتانش را—که از استرس یخ کرده بودند—روی گونهات کشید تا خون را از کنارِ چشمات پاک کند. اما وقتی دوباره سرفهی خونی کردی، چشمانش تار شد. او تو را با یک حرکتِ نرم و کنترلشده از صندلیِ راننده بیرون کشید و روی زمینِ کنارِ ماشین، در آغوشِ خودش نشاند. پشتِ تو را به قفسهی سینهی خودش تکیه داد.
باجی در حالی که با آستینِ پیراهنش با دقتِ تمام، گوشهی لبهایت را پاک میکرد، زیرِ لب زمزمه کرد:
«من بهت گفتم دور بزنی... من بهت گفتم به خودت برسی... چرا این بلا رو سرِ خودت آوردی؟ چرا گوش نکردی؟»
او حتی به فکرِ ماشینِ داغونش نبود. دستش را پشتِ گردنت گذاشت و سرت را به سینهاش فشرد، طوری که صدایِ تپشِ قلبِ دیوانهوارش را درست کنارِ گوشت حس میکردی.
«گوش کن شیزوکا، اگه قرار بود چیزی بشه... اگه قرار بود خداینکرده این ضربه...»
نفسِ عمیقی کشید و لرزشِ صدایش را پنهان کرد.
«من دیگه حتی نمیتونم بهش فکر کنم. فقط بهم نگاه کن. میتونی چشمامو ببینی؟ گیجی؟ سرت خیلی درد میکنه؟»
او میدانست که سرفهی خونی نشونهی خوبی نیست. باجی که همیشه بیکله بود، حالا با چنان دقتی به تو نگاه میکرد که انگار شیشه ای ترین و باارزشترین چیزِ دنیا در دستهایش است. او یک لحظه هم چشمانش را از تو نمیگرفت.
«فقط پیشِ منی. دیگه هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. اون ماشین... اون آشغالِ چهارچرخ... به درک که نابود شد. تو فقط باید برام نفس بکشی. میفهمی؟»
او پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد و چشمانش را بست، در حالی که دستش هنوز رویِ شکمِ تو بود تا از تنفست مطمئن شود. در آن لحظه، انگار تمامِ دنیا برایش فقط در نفسهایِ نامنظمِ تو خلاصه شده بود.
***
بکوبید روی لایک و به ۱۴ برسونیدش.💯🔥
سایونارا 🕊
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه #سناریو_درام #MIKEYCORE
اومدم با پارت ۵ این سناریو
همون طور که قبلا هم گفتم ژانر این سناریو درام هستش...
با حمایت هاتون پارت قبل شد ۱۲ تا لایک و منم دیدم، ذوق کردم و پارت جدید رو بلا فاصله با دقت نوشتم 💯
توی پیجم کلی سناریو های دیگه درخواستی های شما فکت های برگ ریزون توکیو ریونجرز و حتی هنتای هم هست 👀✨️
( حتما سر بزنید !!!! )
یه سناریو ی دیگه ای هم که از باجی نوشتم قراره پایان غیر منتظره ای داشته باشه حمایت کنید تا پارت جدیدشو بدم 🪄🔮
و مهم تر از همهههههه :
لایک و فالو و کامنت و حمایت فراموشتون نشه تا گم نکنیم هم دیگه رو ...❤️🔥
بدون معطلی Let's gooo
شروع سکانس : ادرنالین...
او اصلاً نگرانِ ماشین نبود؛ حتی کلمهای از «خراب شدن» ماشین نگفت. تمامِ تمرکزِ مغزِ آشفتهاش، فقط رویِ اون لکهی خونی بود که تصور میکرد روی دستهات نشسته.
باجی فریاد زد: «دارم میام… فقط پنج دقیقه، شیزوکا… فقط پنج دقیقه طاقت بیار، باشه؟ قسم میخورم اگه دستت به من برسه، خودم همهچیز رو درست میکنم. فقط… تنهام نذار.»
فضا توی آن جادهی تاریک، بهقدری سنگین شده بود که انگار اکسیژن تمام شده بود. صدای تپش قلب خودت را میشنیدی که با سرفههای خونیات ترکیب شده بود. آن طعمِ فلزیِ غلیظِ خون در دهانت، تنها چیزی بود که حس میکردی.
***
### لحظهی تقابل: ویرانی
ده دقیقه نگذشته بود که صدای جیغِ لاستیکِ یک موتورِ سنگین، سکوتِ وهمآلودِ جاده را درید. صدای موتور با شدت خاموش شد، اما صدایِ قدمهای تند و نامنظمِ «کیسوکه» روی آسفالت بلند شد. او حتی موتور را درست پارک نکرد؛ همانجا وسطِ جاده رهایش کرد و با قدمهای بلند و بیپروا به سمتِ ماشینِ تو دوید.
وقتی به ماشین رسید، حتی نگاهی به بدنهی کاملاً مچاله شده و چراغهای شکسته نکرد. تمامِ تمرکزش روی شیشهی خرد شدهی سمتِ راننده بود. وقتی تو را دید که با صورتِ خونی و حالتی که از درد به خود میپیچیدی پشت فرمان نشستهای، رنگ از صورتش پرید. آن چهرهی سنگی و مغروری که همیشه داشت، در یک لحظه فرو ریخت.
او با احتیاطیِ وسواسگونه، با ضربه ای محکم درِ کجشدهی ماشین را باز کرد. دستهایش، همان دستهایی که همیشه آمادهی مشت زدن بودند، حالا بهطرزِ عجیبی میلرزید.
**«شیزوکا...؟»**
صدایش از تهِ گلو بود، خشن و در عین حال شکننده. وقتی تو را در آن حالت دید—با سرفههایی که باعث میشد لکههای خون روی لب و چانهات پخش شود—دستانش را بلافاصله دورِ شانههایت حلقه کرد. نه تو را تکان داد و نه اجازه داد حرکت کنی. او با چشمهایِ وحشتزدهاش، انگار داشت تمامِ وجودت را اسکن میکرد.
«هیش... هیچی نگو. تکون نخور.»
او به آرامی انگشتانش را—که از استرس یخ کرده بودند—روی گونهات کشید تا خون را از کنارِ چشمات پاک کند. اما وقتی دوباره سرفهی خونی کردی، چشمانش تار شد. او تو را با یک حرکتِ نرم و کنترلشده از صندلیِ راننده بیرون کشید و روی زمینِ کنارِ ماشین، در آغوشِ خودش نشاند. پشتِ تو را به قفسهی سینهی خودش تکیه داد.
باجی در حالی که با آستینِ پیراهنش با دقتِ تمام، گوشهی لبهایت را پاک میکرد، زیرِ لب زمزمه کرد:
«من بهت گفتم دور بزنی... من بهت گفتم به خودت برسی... چرا این بلا رو سرِ خودت آوردی؟ چرا گوش نکردی؟»
او حتی به فکرِ ماشینِ داغونش نبود. دستش را پشتِ گردنت گذاشت و سرت را به سینهاش فشرد، طوری که صدایِ تپشِ قلبِ دیوانهوارش را درست کنارِ گوشت حس میکردی.
«گوش کن شیزوکا، اگه قرار بود چیزی بشه... اگه قرار بود خداینکرده این ضربه...»
نفسِ عمیقی کشید و لرزشِ صدایش را پنهان کرد.
«من دیگه حتی نمیتونم بهش فکر کنم. فقط بهم نگاه کن. میتونی چشمامو ببینی؟ گیجی؟ سرت خیلی درد میکنه؟»
او میدانست که سرفهی خونی نشونهی خوبی نیست. باجی که همیشه بیکله بود، حالا با چنان دقتی به تو نگاه میکرد که انگار شیشه ای ترین و باارزشترین چیزِ دنیا در دستهایش است. او یک لحظه هم چشمانش را از تو نمیگرفت.
«فقط پیشِ منی. دیگه هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. اون ماشین... اون آشغالِ چهارچرخ... به درک که نابود شد. تو فقط باید برام نفس بکشی. میفهمی؟»
او پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد و چشمانش را بست، در حالی که دستش هنوز رویِ شکمِ تو بود تا از تنفست مطمئن شود. در آن لحظه، انگار تمامِ دنیا برایش فقط در نفسهایِ نامنظمِ تو خلاصه شده بود.
***
بکوبید روی لایک و به ۱۴ برسونیدش.💯🔥
سایونارا 🕊
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه #سناریو_درام #MIKEYCORE
- ۱۰.۷k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط