تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


پارت یازدهم


_ الانم عصبیم نکن ات بیا بریم پایین شامتو بخور وگرنه حتی نمیزارم از این اتاقم بیای بیرون

بیا همین الانم داری بهم میفهمونی بیشتر قراره زجرم بدی


_ ات فکر نکن نفهمیدم به ناری چی گفتی فکر فرار به سرت نزنه وگرنه دیگه این هیونجین آروم و رمانیتیک نمیشم پس عصبیم نکن بد میبینی ( مگه پسر به این خوشملی هم عصبانی میشه 🥺)

فکر میکنی الان با این رفتارات خیلی مهربون و آرومی ؟‌ تو شیطانی هوانگ هیونجین

سرش رو توی گردنت برد و بوسه ای بهش زد


_ لباس خوابتو برات میزارم روی تخت شب بخیر بانوی زیبا

چون لباسای خودم کثیف شده بودن رفتم تا بپوشمش میخواستم کراپ جذبی که تنم بود رو دربیارم که دوربینی رو دیدم دستمو به سمتش بردم و گفتم

عوضی منحرف به همین خیال باش بزارم لباس عوض کردنمو ببینی

هیون خنده ای پشت دوربین کرد و توهم یه چیزی روی دوربین انداختی و لباس خواب رو پوشیدی


این این خیلی س*ینه هام توش معلومه عوضییییی

لباس ساتن سفید رنگی بود که تا بالای زانوهات بود و س*ینه هات رو میشد دید

ولش کن به هرحال امشب از اینجا میرم

معلوم بود هیون یه دخترو آورده بود چون صدای دختره میومد برای خاموش شدن دوربین ها باید برق رو قطع میکردم پس پنجره رو باز کردم و آروم آروم از پنجره رفتم بیرون دستمو به لوله ها گرفتم و خودمو به کنتر برق رسوندم و قطش کردم کار سختی بود اما من یه مافیای عالیم برام مثل آب خودنه (ات اعتماد به سقف زیادی داره😌) سریع درو باز کردم و از پشت قفلش کردم تا هیون دورتر متوجه نبودم بشه دوییدم سمت اتاق پروی خدمتکارا و قبل از اینکه برق رو وصل کنن و خدمتکارا بیان تا لباساشونو عوض کنن لباسای خدمتکارا رو برداشتم و یه ماسک زدم و رفتم به سمت اشپزخونه

اجوما: هی دخترم نمیتونم چهرتو ببینم میتونی این آشغالارو ببری بیرون عمارت من همین الان باید برم پیش خانم

تا اینو گفت با چراغ قوه ای که بهم داده بودن آشغالارو برداشتم و به سمت دروازه رفتم

بادیگارد: کجا میری ها ؟

خانم سرخدمتکار گفت اینارو ببرم بیرون

بادیگارد: هرشب خودشون میبردن چرا الان تورو فرستاده ها؟

خودشون میخواستن برن از خانم محافظت کنن که یوقت جایی نرن

بادیگار:خیلی خوب باشه میتونی بری

بلاخره از دروازه رفتم بیرون به پشت سرم نگاه کردم برقا وصل شد باید عجله میکردم لباسای خدمتکارارو درآوردم و به سمت خیابون حرکت کردم تا بتونم به یجی زنگ بزنم و کمک بخوام
همونطور که با تمام سرعت میدوییدم ماشینی پشت سرم اومد هیون بود وای نه فهمیده بود سرعتمو زیاد کردم و توی کوچه ای رفتم که هیچ ماشینی نتونه ازش عبور کنه دوییدم و یه ماشین آشنا دیدم عالیه اون بنگچانه باید بهش برسم نرو سمت ماشینش😔).....
دیدگاه ها (۳)

My dady پارت ③①رفت سمت ات، ات هم عقب عقب میرفت و بهم التماس ...

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

به زیباییه مشکی

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

انتخابی بی بازگشت. Part.3

🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️با چشم‌های پر از اشک از مدرسه بیرون اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط