قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و

قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید… باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هر چه بیشتر و بیشتر لذت ببرد… مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد… اما (افسوس) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت… در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد…
بنجامین فرانکلین میگوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود…
این است حکایت دنیای ما
دیدگاه ها (۱)

𝖕𝖆𝖗𝖙۳سوهو در انتهای راهرو ایستاده بود. موهای تیره‌اش را باد ...

( last minute )

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

Nine

نمیبخشمت p.23

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_مرد با قطره چکانی چند...

قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خوا...

قطره عسلی بر زمین افتاد...مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خ...

قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خوا...

قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط