شهید زین الدین:

شهید زین الدین:
به سرمان زد زنش بدیم عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیشنهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت: باید مادرم هم ببیندش.  مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت: توی قم، دخترا از خداشونه زنِ مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره ؟ مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم  مگه نپسندیده بودی ؟ گفت:آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن.
دیدگاه ها (۱)

#ازدواج به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط