چپتر هفتم

سه ماه از سقوط عمارت بونتن گذشته بود. تو در دهکده‌ای ساحلی در جنوب ایتالیا، تحت هویتی جعلی زندگی می‌کردی. ریندو به قولی که به برادرش داده بود عمل کرد؛ او تو را فراری داد و خودش در شلوغی ناپدید شد. فکر می‌کردی همه چیز تمام شده، اما بونتن ریشه‌هایی عمیق‌تر از یک ساختمان بتنی داشت.

یک شب، وقتی از بازار محلی به خانه برمی‌گشتی، متوجه شدی درِ خانه‌ات نیمه‌باز است. قلبت به دهانت آمد. با احتیاط وارد شدی و بوی آشنای سیگار گران‌قیمت و عطر خنک، ریه‌هایت را پر کرد.

«ایتالیا واقعاً بهت می‌سازه، فرشته.»

ران هایتانی روی کاناپه لم داده بود، با موهایی که حالا کوتاه‌تر شده بود و زخمی که روی پیشانی‌اش خودنمایی می‌کرد. او لبخندی زد، اما این بار لبخندش بوی خطر می‌داد. «فکر کردی ریندو چیزی به من نمی‌گه؟ ما برادریم، عزیزم. رازهای ما همیشه مشترکه.»

قبل از اینکه بتوانی به سمت در فرار کنی، سایه‌ای از آشپزخانه بیرون آمد. ایزانا بود. او یک لیوان شراب در دست داشت و با آرامشی ترسناک به تو نگاه می‌کرد. «فرار کردن از من، بزرگترین اشتباه زندگیت بود. من نیمی از اروپا رو برای پیدا کردنت به آتیش کشیدم.» ایزانا جلو آمد و دستش را روی گلویت گذاشت، نه برای خفه کردن، بلکه برای حس کردن ضربان قلبت. «پادشاهی من بدون تو ناقص بود.»

«پس... همه اینجا جمع شدید.»

صدای سردی از پشت سرت، لرزه بر اندامت انداخت. مایکی در چهارچوب در ایستاده بود. او لاغرتر شده بود و زیر چشمانش گود رفته بود، اما نگاهش... نگاهش از همیشه تاریک‌تر بود. او تنها نبود؛ سانزو با چهره‌ای که نیمی از آن سوخته بود، پشت سرش ایستاده بود.

مایکی قدمی به داخل گذاشت. ران و ایزانا بلافاصله گارد گرفتند. فضای کوچک خانه به میدان جنگ تبدیل شده بود.

«من بهشون اجازه دادم پیدات کنن،» مایکی با صدایی بی‌روح گفت. «چون می‌خواستم ببینم کی تا آخرش پیش میاد. حالا که همه مهره‌ها اینجان، وقتشه بازی رو تموم کنیم.»

سانزو با کاتانایش راه خروج را بست. مایکی به سمت تو آمد و بدون توجه به اسلحه ایزانا یا چاقوی ران، تو را در آغوش گرفت. سرش را روی شانه‌ات گذاشت و زمزمه کرد: «بونتن دیگه وجود نداره. من همه‌شون رو کشتم... فقط این دوتا موندن چون می‌خواستم شاهد باختشون باشن.»

او سرش را بلند کرد و به ران و ایزانا نگاه کرد. «شما می‌تونید زنده بمونید، به شرطی که تا آخر عمرتون تماشا کنید که اون چطور فقط مال منه. یا می‌تونید همین‌جا بمیرید.»

ایزانا پوزخندی زد و اسلحه را روی پیشانی مایکی گذاشت. «من ترجیح می‌دم بمیرم تا اینکه شکست رو قبول کنم، مایکی.»
ران هم چاقویش را باز کرد. «من هم همین‌طور. زندگی بدون اون، دیگه ارزشی نداره.»

تو در مرکز این مثلث مرگبار ایستاده بودی. آن‌ها دیگر به دنبال تملک تو نبودند؛ آن‌ها به دنبال نابودی همدیگر به نام تو بودند. در این لحظه فهمیدی که فرار غیرممکن است. این مردان، سایه‌هایی بودند که هرگز رهایت نمی‌کردند.

مایکی به چشمانت زل زد. «انتخاب کن. اگه یکی رو انتخاب نکنی، من همین الان ماشه رو برای ایزانا می‌کشم و سانزو کار ران رو تموم می‌کنه. خونشون روی دست‌های تو می‌افته.»

سکوت مرگباری اتاق را فرا گرفت. تنها صدای شنیده شده، صدای امواج دریا بود که به صخره‌ها می‌کوبید؛ درست مثل عشق ویرانگر این سه مرد که داشت زندگی تو را در خود غرق می‌کرد. تنها سه چپتر تا پایان باقی مانده بود و تو باید بین سه نوع جنون، یکی را برمی‌گزیدی.

حیف قیافه جذاب سانزو هعییی🍷✨️
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
دیدگاه ها (۰)

فرشته کوچولو ۳......پارت ۲

پارت ۱۳#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم ●●●●●●●●●■■■■○■■■...

stolen

سناریو درخواستی رفیق اسکلم

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

کسخلان گروگان

پارت آخر

ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکوندهاز ترس ...

P1⏳️Crimson Bonds — پیوندهای سرخ⏳️..ریندو و سانزو توی یک دبی...

part five ::🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐که یهو مایکی از پشت ا.ت رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط