سناریو سگ های ولگرد بانگو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از سگ های ولگرد بانگو★
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«اوگـــــــــــــــــــــــای مـــــــــــــــــــــــــوری.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
بوی تند الکل، خونِ کهنه و فلزِ زنگزده همهجا پیچیده بود. زیرزمین، بیشتر شبیه یک اتاق عملِ متروکه بود تا هر چیز دیگری. نورِ کمرنگِ چراغها روی دیوارها میلرزید و فضا را ترسناکتر میکرد.
کارآگاهِ جوان را با طناب به صندلی فلزی بسته بودند. صورتش رنگ نداشت و چشمهای وحشتزدهاش مدام بین من و موری میچرخید، انگار هنوز امید داشت یکی پیدا میشود و نجاتش میدهد. اما موری او را اصلاً نمیدید. تمام توجهش روی من بود؛ روی چشمهای خیس و لرزانم.
اسکالپل (یه نوع تیغ جراحی) را آرام بین انگشتهایش چرخاند و با همان لبخند سرد و حسابشدهاش گفت: «این غریبه، عزیزم، اومده بود تا تو رو از من بگیره. ولی مگه من تنها ناجی تو نیستم؟»
بعد، بدون اینکه حتی لحظهای مکث کند، تیغه را با دقت و فشارِ کمی فرو برد توی تاندونِ شانهی کارآگاه. صدای پاره شدنِ گوشت و استخوان، با جیغِ بلندِ او در هم پیچید و تنم را به لرزه انداخت. با این حال، موری حتی پلک هم نزد. هنوز هم نگاهش از من جدا نشده بود.
آرام گفت: «ببین… خونش چقدر عادیه. این مرد، قهرمانِ رویاهای تو نیست.»
بعد دستِ سرد و خشکِ خودش را دورِ دستِ لرزانِ من حلقه کرد و اسکالپلِ خونآلود را گذاشت کفِ دستم. حس کردم قلبم دارد از سینهام بیرون میزند. «حالا نوبتِ توئه. یه برش روی گونهاش بزن… تا یادش بمونه تو به اون تعلق نداری.»
انگشتهایش روی دستم فشار آوردند و مجبورم کردند تیغه را حرکت بدهم. نوک اسکالپل پوستِ صورتِ کارآگاه را شکافت. او دیگر حتی توان ناله هم نداشت؛ فقط نفسهای بریدهبریده میکشید و آرامآرام توی درد و بیحالی فرو میرفت.
موری اسکالپل را از دستم گرفت. خونِ پاشیدهشده روی صورتم را با آستینِ کتِ سفیدش پاک کرد و خم شد کنار گوشم: «آفرین… شاگردِ خوبی هستی. حالا فهمیدی هیچ نجاتدهندهای به جز من برای تو وجود نداره؟»
بعد پیشانیام را بوسید و با صدایی آرام، اما سنگین، ادامه داد: «این هم از آخرین ناجی تو بود... دیگه کسی به جز من، اجازهی نزدیک شدن بهت رو نداره.»
من همانجا ماندم؛ میان بوی خون، صدای نفسهای ضعیفِ کارآگاه، و نگاه سردِ مردی که حالا بیشتر از همیشه فهمیده بودم از او راه فراری نیست.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«اوگـــــــــــــــــــــــای مـــــــــــــــــــــــــوری.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
بوی تند الکل، خونِ کهنه و فلزِ زنگزده همهجا پیچیده بود. زیرزمین، بیشتر شبیه یک اتاق عملِ متروکه بود تا هر چیز دیگری. نورِ کمرنگِ چراغها روی دیوارها میلرزید و فضا را ترسناکتر میکرد.
کارآگاهِ جوان را با طناب به صندلی فلزی بسته بودند. صورتش رنگ نداشت و چشمهای وحشتزدهاش مدام بین من و موری میچرخید، انگار هنوز امید داشت یکی پیدا میشود و نجاتش میدهد. اما موری او را اصلاً نمیدید. تمام توجهش روی من بود؛ روی چشمهای خیس و لرزانم.
اسکالپل (یه نوع تیغ جراحی) را آرام بین انگشتهایش چرخاند و با همان لبخند سرد و حسابشدهاش گفت: «این غریبه، عزیزم، اومده بود تا تو رو از من بگیره. ولی مگه من تنها ناجی تو نیستم؟»
بعد، بدون اینکه حتی لحظهای مکث کند، تیغه را با دقت و فشارِ کمی فرو برد توی تاندونِ شانهی کارآگاه. صدای پاره شدنِ گوشت و استخوان، با جیغِ بلندِ او در هم پیچید و تنم را به لرزه انداخت. با این حال، موری حتی پلک هم نزد. هنوز هم نگاهش از من جدا نشده بود.
آرام گفت: «ببین… خونش چقدر عادیه. این مرد، قهرمانِ رویاهای تو نیست.»
بعد دستِ سرد و خشکِ خودش را دورِ دستِ لرزانِ من حلقه کرد و اسکالپلِ خونآلود را گذاشت کفِ دستم. حس کردم قلبم دارد از سینهام بیرون میزند. «حالا نوبتِ توئه. یه برش روی گونهاش بزن… تا یادش بمونه تو به اون تعلق نداری.»
انگشتهایش روی دستم فشار آوردند و مجبورم کردند تیغه را حرکت بدهم. نوک اسکالپل پوستِ صورتِ کارآگاه را شکافت. او دیگر حتی توان ناله هم نداشت؛ فقط نفسهای بریدهبریده میکشید و آرامآرام توی درد و بیحالی فرو میرفت.
موری اسکالپل را از دستم گرفت. خونِ پاشیدهشده روی صورتم را با آستینِ کتِ سفیدش پاک کرد و خم شد کنار گوشم: «آفرین… شاگردِ خوبی هستی. حالا فهمیدی هیچ نجاتدهندهای به جز من برای تو وجود نداره؟»
بعد پیشانیام را بوسید و با صدایی آرام، اما سنگین، ادامه داد: «این هم از آخرین ناجی تو بود... دیگه کسی به جز من، اجازهی نزدیک شدن بهت رو نداره.»
من همانجا ماندم؛ میان بوی خون، صدای نفسهای ضعیفِ کارآگاه، و نگاه سردِ مردی که حالا بیشتر از همیشه فهمیده بودم از او راه فراری نیست.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۱۰.۲k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط