شیرین ترین دروغی که گفتم part ⁴
وقتی خانم هان دید قصد جدا شدن از هم رو نداریم گف:
÷:خب سویون جون تو دیگه بخش رو به ووهی نشون بده
از هم جدا شدیم سویون چشمکی زد و گف:
×:چشم خانم هان شما برید به کارتون برسین
بعد از رفتن خانم هان دوباره با ذوق همو بغل کردیم بعد از این همه سال دوباره همو دیدیم
×:چه دنیا کوچیکه
+:اره
از هم جدا شدیم و با دقت به همدیگه نگاه میکردیم
×:خیلی تغییر نکردی فقط جذابتر از قبل شدی ولی یادش بخیر تو مدرسه چقد به قیافت حسودیم میشد
خندیدم و گفتم:
+:توهم تغییر نکردی انگار فقط بزرگ شدیم
×:اره بدو بریم که الان خانم هان میاد
تو سلف نشسته بودم و سویون از زندگیشون میگفت که چه اتفاقاتی توی این هفت سال براشون افتاده
مثل اینکه ۶ سال پیش دئگو بودن بعد از فوت پدرش دوباره برگشتن
بخاطر اینکه کارم کم بود زودتر از سویون برگشتم خونه
وقتی رسیدم خونخ برخلاف هرروز که زود میرفتم اتاقم با صدای بلند سلامی کردم و روی مبل روبه روی مامان و بابام نشستم
با تعجب به همدیگه نگاه کردن و بابام با لبخند گف:
٪:چه عجب تو یه دو کلمه با ما حرف زدی؟!
با اینکه ناراحت شدم ولی راست میگفت تو این چند ماه همش تو اتاقم بودم و باهاشون جز چند کلمه حرف نمیزدم
_:این چه حرفیه دخترم همیشه حرف میزد..خب امروز چطور بود؟
خندیدم و گفتم:
+:بیمارستان خوبیه حالا اینارو بگذریم اگه بدونین امروز کیو دیدم؟سویون و دیدم
مامانم سریع گف:
_: واقعا!ولی کجا دیدیش؟
+:اره توی بیمارستان بهعنوان پرستار کار میکنه
بعد از کلی حرف زدن با گفتن شب بخیر رفتم اتاقم
***********************
×:از بچههای کوچمون چخبر؟
+:نه فقط تا چند سال پیش با جی وون در ازتباط بودم که اونم از کره رف
×:واقعا!یادمه اونم مث من عاشق پزشکی بود
+:بورسیه یه دانشگاه معتبر رو گرفته بود گف همونجا تو یه بیمارستان کار میکنه
×:خوشبحالش امیدوارم بیمارستان اونجا مث اینجا نباشه
+:چرا؟ اینجا که بیمارستان خوبه
÷:خب سویون جون تو دیگه بخش رو به ووهی نشون بده
از هم جدا شدیم سویون چشمکی زد و گف:
×:چشم خانم هان شما برید به کارتون برسین
بعد از رفتن خانم هان دوباره با ذوق همو بغل کردیم بعد از این همه سال دوباره همو دیدیم
×:چه دنیا کوچیکه
+:اره
از هم جدا شدیم و با دقت به همدیگه نگاه میکردیم
×:خیلی تغییر نکردی فقط جذابتر از قبل شدی ولی یادش بخیر تو مدرسه چقد به قیافت حسودیم میشد
خندیدم و گفتم:
+:توهم تغییر نکردی انگار فقط بزرگ شدیم
×:اره بدو بریم که الان خانم هان میاد
تو سلف نشسته بودم و سویون از زندگیشون میگفت که چه اتفاقاتی توی این هفت سال براشون افتاده
مثل اینکه ۶ سال پیش دئگو بودن بعد از فوت پدرش دوباره برگشتن
بخاطر اینکه کارم کم بود زودتر از سویون برگشتم خونه
وقتی رسیدم خونخ برخلاف هرروز که زود میرفتم اتاقم با صدای بلند سلامی کردم و روی مبل روبه روی مامان و بابام نشستم
با تعجب به همدیگه نگاه کردن و بابام با لبخند گف:
٪:چه عجب تو یه دو کلمه با ما حرف زدی؟!
با اینکه ناراحت شدم ولی راست میگفت تو این چند ماه همش تو اتاقم بودم و باهاشون جز چند کلمه حرف نمیزدم
_:این چه حرفیه دخترم همیشه حرف میزد..خب امروز چطور بود؟
خندیدم و گفتم:
+:بیمارستان خوبیه حالا اینارو بگذریم اگه بدونین امروز کیو دیدم؟سویون و دیدم
مامانم سریع گف:
_: واقعا!ولی کجا دیدیش؟
+:اره توی بیمارستان بهعنوان پرستار کار میکنه
بعد از کلی حرف زدن با گفتن شب بخیر رفتم اتاقم
***********************
×:از بچههای کوچمون چخبر؟
+:نه فقط تا چند سال پیش با جی وون در ازتباط بودم که اونم از کره رف
×:واقعا!یادمه اونم مث من عاشق پزشکی بود
+:بورسیه یه دانشگاه معتبر رو گرفته بود گف همونجا تو یه بیمارستان کار میکنه
×:خوشبحالش امیدوارم بیمارستان اونجا مث اینجا نباشه
+:چرا؟ اینجا که بیمارستان خوبه
۱.۹k
۱۴ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.