سناریو - رومان

پارت ۴۲

نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»

---

نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫


(راهروی قصر. جیمز با قدم‌های بلند راه می‌رود. چند تا مشاور پشت سرش. کاغذ به دست. دارند گزارش می‌دهند.)

مشاور اول: "عالیجناب, بودجه بخش شرقی..."

· "تصویب شد."

مشاور دوم: "ولی بازرسی هنوز..."

· "گفتم تصویب شد."

مشاور اول: "امپراتوری گفت باید خودش..."

(جیمز می‌ایستد. برمی‌گردد. نگاهش سرد است.)

· "به امپراتوری گفت دیوار ها نگفت رسیدیگی به انوالی که از عمارت شمالی دزدیده شدن"

(مشاورها نگاه به هم می‌اندازند. تعظیم می‌کنند. عقب می‌روند.)

(جیمز به راهش ادامه می‌دهد. از کنار پنجره‌ها رد می‌شود. بیرون را نگاه می‌کند. آفتاب بالا آمده. باغ شمالی خلوت است. کسی نیست.)

(توی ذهنش, صدای کلارا می‌پیچد: "نمیام. هیچوقت نمیام.")

(لبخند کوچکی می‌زند. زیر لب می‌گوید)

· "میای...چاره ی دیگه ای جز اومدن نداری."

---

(بعد از ظهر. اتاق جلسه. جیمز پشت میز نشسته. چند تا نقشه جلویش. مرزها. دیوارها. بودجه. همه چیز مرتب. همه چیز سر جای خودش.)

(ولی ذهنش جای دیگری است. توی اتاق کلارا. روی صندلی کنار پنجره. زیر تخت. جایی که کتش خوابیده.)

(یکی از وزیرها دارد حرف می‌زند. درباره مالیات. درباره سیلاب. درباره چیزهایی که جیمز را اصلاً نمی‌خواهد.)

وزیر: "عالیجناب, پیشنهاد می‌کنم ۱۰ درصد مالیات..."

· "نه."

وزیر: "ولی..."

· "گفتم نه."

(وزیر ساکت می‌شود. جیمز بلند می‌شود. نقشه‌ها را جمع می‌کند.)

· "جلسه تموم. فردا ادامه می‌دیم."

(همه تعظیم می‌کنند. از اتاق بیرون می‌روند. جیمز تنها می‌ماند. پشت میز. سرش را می‌گذارد روی دست‌هایش.)

· (با خودش، آرام) "شب... شب می‌رم پیشش. اگه نیاد, می‌رم اتاقش. اگه در رو قفل کنه, بازش می‌کنم. اگه داد بزنه... بذار داد بزنه. کسی نیست کمکش کنه."

(حرفش را که می‌زند, می‌فهمد چقدر شبیه مادرش شده. "بذار داد بزنه. کسی نیست کمکش کنه." این حرف مادرش بود. سال‌ها پیش. درباره کلارای بچه.)

(صورتش درهم می‌رود. بلند می‌شود. می‌رود سمت پنجره. هوا رو به تاریکی است. چند ساعت دیگر شب می‌شود.)

· "مادر جان سیاست من با تو فرق داره..."

(برمی‌گردد. از اتاق بیرون می‌رود. قدم‌هایش محکم. مصمم. انگار که دارد به جنگ می‌رود. شاید هم واقعاً دارد می‌رود. جنگی با خودش. با گذشته. با دختری که نمی‌گذارد رهایش کند.)

---

(کتابخونه شمالی. همان میز. همان صندلی. همان نور کم.)

(کلارا وارد می‌شود. جیمز از قبل آنجاست. نشسته. دست‌هایش توی جیبش. به در نگاه می‌کند. انگار که منتظر بوده.)

(کلارا چند ثانیه می‌ایستد. نفس عمیق می‌کشد. بعد می‌رود سمت میز. کتاب‌هایش را می‌گذارد روی صندلی کناری. خودش نمی‌نشیند. فقط می‌ایستد. دست به کمر.)

· "باز هم اومدی."

· "باز هم اومدی."

· "من اولین بار اومدم."

· "من اولین بار نشستم."

· "تو که همیشه اول می‌رسی. چه کم کاریه؟ هیچ کار دیگه‌ای نداری؟"

· "دارم. ولی تعطیلش کردم."

· "برای چی؟"

· "برای اینکه ببینم کی میای و چقدر قیافه‌ات گرفته."

(کلارا اخم می‌کند.)

· "قیافه‌ام نگرفته."

· "گرفته. مثل اینکه یه لیمو خوردی."

· "نه خیرررر چشات مشکل داره."

· "پس گرفتی."

(کلارا دستش را می‌گذارد روی صورتش. دوباره برمی‌دارد. اینبار لبخند نمی‌زند. ولی عصبانیتش هم خالص نیست. یه جورایی... عادت کرده.)

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۱۰)

آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!نیمکت های چوب...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

عاشقانه های شبنم

در خواستی

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

مادری روی زمین نشسته تا هم‌قد دست‌های پسرش شود.آب را که روی ...

part 10

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

❌‼️وقتی مشکل جمهوری اسلامی نیست، ایران است!🔻اظهارات بی‌شرمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط