بدون کامنت خوندی حرومت ۳۴
پارت ۳۴
نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»
---
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(حالا. اتاق کلارا. نیمهشب.)
(کلارا ناگهان از خواب میپرد. چشمهایش باز میشود. تاریکی. نفس نفس میزند. دستش را میگذارد روی سینه. قلبش تند تند میزند.)
(روی تخت نشسته. به دیوار خیره شده. عرق سردی روی پیشانیاش.)
(چند ثانیه طول میکشد تا بفهمد کجاست. چه سالی است. چه خبر است.)
(بعد... کلمات توی ذهنش رژه میروند. کلماتی که امروز شنید. نه، کلماتی که سالها پیش شنیده بود و فراموش کرده بود. و حالا برگشته بودند.)
"مادر... اعدام... خنجر... قلب... پدر... سیاهچاله... بمیرد..."
(دستش را میبرد روی دهانش. نمیخواهد صدا دربیاورد.)
· (زمزمه میکند، با صدایی که میلرزد) "یادم اومد... همه چیز یادم اومد..."
(عروسک سفید. راهرو. خدمتکارها. صدای گریهاش. بغل خدمتکار. خواب. و فردا صبح... لبخند. فراموشی. فرار.)
(سالها فکر کرده بود پدر و مادرش رفتهاند مسافرت. سالها منتظر بود برگردند. تا اینکه دیگر منتظر نماند. تا اینکه دیگر باور کرد برنمیگردند. ولی هیچوقت... هیچوقت حقیقت را اینطور واضح به یاد نیاورده بود.)
(اشک از چشمهایش جاری میشود. بیصدا. آرام. مثل آن روز توی راهرو.)
· "فراموش کرده بودم... چطور تونستم فراموش کنم؟"
(دستش را میکشد روی صورتش. اشکها را پاک میکند. اما باز هم میآیند.)
(نگاهش میافتد به میز کنار تخت. شکوفه خشک شده آنجاست. سفید. کوچک. مثل عروسک خرسی. مثل آن گل باغ.)
(شکوفه را برمیدارد. بهش نگاه میکند.)
· "جیمز میخواد اینو بشنوه... میخواد بدون مادرش چطور به یه بچه گفت 'صداشو خفه کن'... میخواد بدون من چطور فهمیدم مادرم مرده..."
(شکوفه را میفشارد توی دستش. شکننده است. میترسد بشکند.)
· "نمیگم... هر کاری بکنه نمیگم..."
(ولی توی دلش، یک جای کوچک، یک صدای آرام میگوید: "چرا؟ چرا نمیگی؟ بذار بدونن. بذار جیمز بدونه مادرش کی بوده. بذار بدونه چه بلایی سر خانوادهات آوردند.")
(کلارا صدای را نادیده میگیرد. شکوفه را میگذارد روی میز. دوباره دراز میکشد. چشمهایش را میبندد. اما میداند دیگر نمیخوابد.)
(توی تاریکی، صدای سالها پیش هنوز میآید: "میگن داخل قلبش خنجر فرو کردن...")
(دستش را میگذارد روی قلب خودش. تند تند میزند. درد ندارد. ولی چیزی شبیه درد است.)
(چشمهایش را باز میکند. به سقف خیره میشود. منتظر صبح. منتظر جیمز. منتظر سوال بعدی.)
(اما اینبار، یک چیز توی دلش تغییر کرده. یک جور آمادگی. یک جور "بذار بیاد. بذار بپرسه. شاید اینبار...")
(جمله را تمام نمیکند. فقط به تاریکی خیره میماند تا نور صبح آرام وارد اتاق شود.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»
---
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(حالا. اتاق کلارا. نیمهشب.)
(کلارا ناگهان از خواب میپرد. چشمهایش باز میشود. تاریکی. نفس نفس میزند. دستش را میگذارد روی سینه. قلبش تند تند میزند.)
(روی تخت نشسته. به دیوار خیره شده. عرق سردی روی پیشانیاش.)
(چند ثانیه طول میکشد تا بفهمد کجاست. چه سالی است. چه خبر است.)
(بعد... کلمات توی ذهنش رژه میروند. کلماتی که امروز شنید. نه، کلماتی که سالها پیش شنیده بود و فراموش کرده بود. و حالا برگشته بودند.)
"مادر... اعدام... خنجر... قلب... پدر... سیاهچاله... بمیرد..."
(دستش را میبرد روی دهانش. نمیخواهد صدا دربیاورد.)
· (زمزمه میکند، با صدایی که میلرزد) "یادم اومد... همه چیز یادم اومد..."
(عروسک سفید. راهرو. خدمتکارها. صدای گریهاش. بغل خدمتکار. خواب. و فردا صبح... لبخند. فراموشی. فرار.)
(سالها فکر کرده بود پدر و مادرش رفتهاند مسافرت. سالها منتظر بود برگردند. تا اینکه دیگر منتظر نماند. تا اینکه دیگر باور کرد برنمیگردند. ولی هیچوقت... هیچوقت حقیقت را اینطور واضح به یاد نیاورده بود.)
(اشک از چشمهایش جاری میشود. بیصدا. آرام. مثل آن روز توی راهرو.)
· "فراموش کرده بودم... چطور تونستم فراموش کنم؟"
(دستش را میکشد روی صورتش. اشکها را پاک میکند. اما باز هم میآیند.)
(نگاهش میافتد به میز کنار تخت. شکوفه خشک شده آنجاست. سفید. کوچک. مثل عروسک خرسی. مثل آن گل باغ.)
(شکوفه را برمیدارد. بهش نگاه میکند.)
· "جیمز میخواد اینو بشنوه... میخواد بدون مادرش چطور به یه بچه گفت 'صداشو خفه کن'... میخواد بدون من چطور فهمیدم مادرم مرده..."
(شکوفه را میفشارد توی دستش. شکننده است. میترسد بشکند.)
· "نمیگم... هر کاری بکنه نمیگم..."
(ولی توی دلش، یک جای کوچک، یک صدای آرام میگوید: "چرا؟ چرا نمیگی؟ بذار بدونن. بذار جیمز بدونه مادرش کی بوده. بذار بدونه چه بلایی سر خانوادهات آوردند.")
(کلارا صدای را نادیده میگیرد. شکوفه را میگذارد روی میز. دوباره دراز میکشد. چشمهایش را میبندد. اما میداند دیگر نمیخوابد.)
(توی تاریکی، صدای سالها پیش هنوز میآید: "میگن داخل قلبش خنجر فرو کردن...")
(دستش را میگذارد روی قلب خودش. تند تند میزند. درد ندارد. ولی چیزی شبیه درد است.)
(چشمهایش را باز میکند. به سقف خیره میشود. منتظر صبح. منتظر جیمز. منتظر سوال بعدی.)
(اما اینبار، یک چیز توی دلش تغییر کرده. یک جور آمادگی. یک جور "بذار بیاد. بذار بپرسه. شاید اینبار...")
(جمله را تمام نمیکند. فقط به تاریکی خیره میماند تا نور صبح آرام وارد اتاق شود.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۲.۱k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط