𓆩 پارت ۶۳ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۶۳ 𓆪 🖤
ات به خانهی دوستش رسیده بود که صدای زنگ در بلند شد.
وقتی در را باز کرد، با دیدن جیمین شوکه شد.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
جیمین نفسنفسزنان گفت:
— چون احمقم! چون بهجای اینکه حرفت رو بشنوم، گذاشتم بری!
ات نگاهش را دزدید.
— جیمین، برو...
جیمین پاکتی به او داد.
— این مدارک ثابت میکنه پدرت بیگناهه. برادرم همهچیز رو جعل کرده.
ات با ناباوری به مدارک نگاه کرد.
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
جیمین آرام جواب داد:
— لازم نیست الان بهم اعتماد کنی. فقط بهم اجازه بده حقیقت رو ثابت کنم.
ات اشکهایش را پاک کرد.
— یه فرصت داری، پارک جیمین. فقط یه فرصت!
جیمین لبخند کوچکی زد.
— همونم برام کافیه.
اما درست وقتی ات میخواست در را ببندد، گوشی جیمین زنگ خورد.
صدای نگهبان وحشتزده بود:
— رئیس! برادرتون فرار کرده... و یه نامه برای شما گذاشته!
جیمین پرسید:
— توی نامه چی نوشته؟
نگهبان مکث کرد.
— نوشته: «بازی تازه شروع شده؛ این بار نوبت پدرته.» 🖤
ات به خانهی دوستش رسیده بود که صدای زنگ در بلند شد.
وقتی در را باز کرد، با دیدن جیمین شوکه شد.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
جیمین نفسنفسزنان گفت:
— چون احمقم! چون بهجای اینکه حرفت رو بشنوم، گذاشتم بری!
ات نگاهش را دزدید.
— جیمین، برو...
جیمین پاکتی به او داد.
— این مدارک ثابت میکنه پدرت بیگناهه. برادرم همهچیز رو جعل کرده.
ات با ناباوری به مدارک نگاه کرد.
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
جیمین آرام جواب داد:
— لازم نیست الان بهم اعتماد کنی. فقط بهم اجازه بده حقیقت رو ثابت کنم.
ات اشکهایش را پاک کرد.
— یه فرصت داری، پارک جیمین. فقط یه فرصت!
جیمین لبخند کوچکی زد.
— همونم برام کافیه.
اما درست وقتی ات میخواست در را ببندد، گوشی جیمین زنگ خورد.
صدای نگهبان وحشتزده بود:
— رئیس! برادرتون فرار کرده... و یه نامه برای شما گذاشته!
جیمین پرسید:
— توی نامه چی نوشته؟
نگهبان مکث کرد.
— نوشته: «بازی تازه شروع شده؛ این بار نوبت پدرته.» 🖤
- ۱۳۸
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط