Fifteen

📸 دکمه ی شاتر
پارت پونزده :

رادمهر پوفی کشید .
ـــ احیانا این رو به درخت میگن . اسم دارم ، رادمهر !
سرم را به طرفش برگرداندم و چشمانم را گرد کردم .
ـــ می‌دونم ... ولی خرمگس رو بیشتر دوست دارم ... مثل همونی یکسره مزاحم زندگیم میشی .
و لبخندی گشاد زدم .
ــــ لیاقت اسمش داری . آخه چه خوشانسی تو !
صدای خنده سجاد باعث شد که هر دو از عصبانی نگاه کردن بهم دست بکشیم و به طرف او برگردیم .
ـــ این دیگه کیه رادمهر ! تا حالا مثلشو ندیدم ! با خاک یکسانت کرد !
رادمهر سری از افسوس تکان داد . آخه بچگی از دستم چی میکشه ؟ مواد . ببند دلوین ، الان وقت خود درگیریِ ذهنیت نیست . خب آره ، حال میدهد ولی الان نقشه مهم تره ! خب اقا رادمهر ، ماشین من را خراب می‌کنی شما ؟
روی مبل نشستن و من هم داخل آشپز خونه پشت به آنها داشتم نوشیدنی میریختم . در وسط پاییز سرد ، دیگران برای مهمان هایشان نوشیدنی گرم می‌آورند و منی که آبمیوه ای را که از قبل گذاشته بودم در فریزر یخ بزند !
سینی را روی میز گذاشتم و هردو با تعجب به لیوان ها خیره بودند . لیوان ها دورشان به علتی سردی آبمیوه تار شده بود . لبخندی زدم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم .
ـــ بفرمائید . پرتقالیه !
چشمان سجاد با گیجی به من خیره شد . لبخندم را گسترده کردم و به رادمهر نگاه کردم . بچه هنوز خیره به لیوان ها بود .
ـــ جناب رادمهر در جریانن . من امروز به شدت گرمم شده بود به همین علت آبمیوه تگری آماده کردم .
زبان را بر روی لبم کشیدم و یکی از لیوان ها را برداشتم . و به پشتی مبل تکیه زدم . رادمهر با چشمانی شاکی از یاد آوری دعوای صبح به من نگاه کرد و سجاد نیز دستش را دراز کرد تا لیوانش را بردارد . بیخیال رادمهر شدم و لیوان را بالا گرفتم . یک نفس کل آبمیوه یخی را سر کشیدم . کف دستم را بر روی دهنم کشیدم و گفتم : آه ، جیگرم حال اومد .
راستش سرمایش تا مغز استخوانم نفوذ کرد و اشک برای خروج از چشمانم می دوید . پلکی زدم و لیوان خالی را در مقابل چشمان گرد شده ی هردو روی میز گذاشتم .
بالاخره هر سه لیوان خالی شد و هردو پسر های مقابلم با هر سختی و سرمایی که بود ، آبمیوه ها را خوردند .
ـــ خانم سمیعی، اجازه هست ؟
خدایی این پسره سجاد چقدر گله ! خب پس الان قرار است، مدرکشان را رو کنند . نفسی کشیدم و گفتم : بفرمایید .
سجاد پاکتی را روی میز گذاشت و به طرف من هل داد . پاکت را برداشتم وداخلش را نگاه کردم . سه ورق کاغذ در آن بود و روی آن ها نوشته هایی دست نویس بود و پای آنها امضا و اثر انگشت وجود داشت.
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدم‌های من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی(درخواستی)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

پارت ۱۹۶

چند پارتی

چند پارتی

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط