من که بی تاب ترین شمع شب تار توام

من که بی تاب ترین شمع شب تار توام
دل و دین باخته ی چشم صدف وار توام

با " کلاف " آمده ام ؛ بر سر بازار دلت
دوست دارم که بدانند خریدار توام

خواب دیدم که در آغوش چمن هایی و من
غنچه ای واشده در دامن گلدار توام

نوبت خوردن فنجان نگاهت که رسید
داغ روی لبی از قهوه ی قاجار توام

گرچه دوری زمن و قسمت مان فاصله هاست
در دلم هستی و در "حسرت دیدار توام"

خواستی کوه تو باشم ؛ همه ی عمر ولی
من ترک خورده ترین سینه ی دیوار توام

علی اکبر سلطانی
•┈┈••✾❀🕊 💓 🕊 ❀✾••┈┈•
https://telegram.me/parvaz777
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط