رمان اسیر خان پارت سوم ۳
اسیر.خان🧡🔥پارت³
اردوان:
از وقتی مراسم نامزدی تموم شده بود، اعصابم بههم ریخته بود.
توی اتاق کارم نشسته بودم و چند برگه روی میز پخش بود. سیگار روشن گوشهی دستم بود و نگاهم روی یکی از نامهها خشک شده بود.
در اتاق بدون اجازه باز شد.
یکی از مردهای روستا وارد شد.
— خان...
سرم رو بالا آوردم.
— کی بهت اجازه داد بیای داخل؟
مرد مکث کرد.
— ببخشید، ولی موضوع مهمیه.
سیگار رو خاموش کردم.
— حرف بزن.
— چند نفر از خانوادهی مقابل دوباره توی روستا دیده شدن.
چند ثانیه ساکت موندم.
— چند نفر؟
— سه نفر.
از جام بلند شدم.
— بهشون گفتی نزدیک عمارت نشن؟
— بله، خان.
— پس چرا هنوز توی روستا هستن؟
مرد چیزی نگفت.
نگاهم رو تیز کردم.
— جواب بده.
— نمیدونم، خان.
دستم رو محکم روی میز کوبیدم.
— پس برو و بفهم.(فریاد)
مرد سریع سرش رو پایین انداخت.
— چشم.
همین که رفت، در دوباره باز شد.
این بار دلنواز بود.
کنار در ایستاده بود و با ترس نگام میکرد.
اخم کردم.
— چی میخوای؟
آروم گفت:
— مهتاب گفت شما منو صدا زدین
— بیا داخل.
قدمهای کوچیکی برداشت و وارد شد.
— بیا جلو.
آروم نزدیک شد.
همین که به چند قدمی میز رسید، ایستاد.
نگاهش پایین بود.
— سرت رو بالا بگیر.
آروم سرش رو بالا آورد.
چند ثانیه نگاهش کردم.
هنوز هم از من میترسید.
— چرا اینقدر میترسی؟
لبهاش تکون خورد، اما چیزی نگفت.
— از من؟
خیلی آروم گفت:
— بله.
پوزخند کوتاهی زدم.
— حداقل راستشو میگی.
از پشت میز بیرون اومدم و به طرفش رفتم.
هر قدمی که جلو میرفتم، دلنواز بیشتر خودش رو جمع میکرد.انقدر ادامه دادیم که خورد به میز عسلی کوچیک توی اتاق انقدر بهش نزدیک شدم که صدای نفس های تند تندش رو واضح میشنیدم دقیقا مثل یه خرگوش کوچولو
— خوب گوش کن. اتفاقی که امروز توی روستا افتاده، به تو مربوطه.
چشمهاش گرد شد.
— من... من کاری نکردم.
— میدونم.
لحنم هنوز سرد بود.
— ولی از این لحظه بدون اجازه از عمارت بیرون نمیری.
— چشم.
— با افراد غریبه هم حرف نمیزنی.
— چشم.
— و اگر کسی سراغت اومد، مستقیم به من خبر میدی.
سرش رو تکون داد.
— فهمیدی؟
— بله، خان.
نگاهم چند لحظه روی صورت ترسیدهاش موند.
بعد کنار رفتم.
— برو.
دلنواز سریع از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، دوباره نگاهم روی نامهها افتاد.
یکی داشت عمداً به این عمارت نزدیک میشد.
و من از این متنفر بودم.
دلنواز:
وقتی از اتاق اردوان بیرون اومدم، نفس عمیقی کشیدم.
هنوز قلبم تند میزد.
مهتاب انتهای راهرو منتظرم بود.
— چی شد؟
آروم گفتم:
— گفت از عمارت بیرون نرم.
مهتاب آه کشید.
— خان همینطوریه.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
خشکم زد.
مهتاب هم رنگش پرید.
چند نفر از خدمتکارها با عجله از راهرو رد شدن.
یکی فریاد زد:
— دروازه رو ببندید!
صدای قدمهای محکم از پلهها اومد.
اردوان با عجله از اتاقش بیرون اومد.
این بار چهرهاش کاملاً عصبانی بود.
یکی از مردها به طرفش دوید.
— خان! چند نفر نزدیک دروازه بودن.
اردوان با صدای خشن گفت:
— پیداشون کردین؟
— نه، خان.
— پس واینسید اینجا!(عربده)
مردها سریع حرکت کردن.
اردوان برگشت و چشمش به من افتاد.
— دلنواز.
از جا تکون نخوردم.
— بله؟
با قدمهای تند به طرفم اومد.
— چرا هنوز اینجایی؟
— (سکوت)
چند لحظه نگام کرد.
بعد رو به مهتاب گفت:
— ببرش اتاقش.
مهتاب سریع دستم رو گرفت.
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، اردوان دوباره گفت:
— و هیچکس اجازه نداره وارد اون اتاق بشه.(فریاد)
مهتاب گفت:
— چشم، خان.
اردوان برگشت سمت مردها و با همان صدای خشن دستور داد:
— دروازه رو قفل کنید. هیچکس از عمارت بیرون نره.(عربده)
بعد بدون اینکه حتی یک بار دیگه به من نگاه کنه، از پلهها پایین رفت.
من فقط به رفتنش خیره مونده بودم.
برای اولین بار فهمیدم زندگی در عمارت خان فقط ترس از خود اردوان نبود...
آدمهایی هم بیرون از این عمارت بودن که شاید از خود خان خطرناکتر بودن.
#رمان
اردوان:
از وقتی مراسم نامزدی تموم شده بود، اعصابم بههم ریخته بود.
توی اتاق کارم نشسته بودم و چند برگه روی میز پخش بود. سیگار روشن گوشهی دستم بود و نگاهم روی یکی از نامهها خشک شده بود.
در اتاق بدون اجازه باز شد.
یکی از مردهای روستا وارد شد.
— خان...
سرم رو بالا آوردم.
— کی بهت اجازه داد بیای داخل؟
مرد مکث کرد.
— ببخشید، ولی موضوع مهمیه.
سیگار رو خاموش کردم.
— حرف بزن.
— چند نفر از خانوادهی مقابل دوباره توی روستا دیده شدن.
چند ثانیه ساکت موندم.
— چند نفر؟
— سه نفر.
از جام بلند شدم.
— بهشون گفتی نزدیک عمارت نشن؟
— بله، خان.
— پس چرا هنوز توی روستا هستن؟
مرد چیزی نگفت.
نگاهم رو تیز کردم.
— جواب بده.
— نمیدونم، خان.
دستم رو محکم روی میز کوبیدم.
— پس برو و بفهم.(فریاد)
مرد سریع سرش رو پایین انداخت.
— چشم.
همین که رفت، در دوباره باز شد.
این بار دلنواز بود.
کنار در ایستاده بود و با ترس نگام میکرد.
اخم کردم.
— چی میخوای؟
آروم گفت:
— مهتاب گفت شما منو صدا زدین
— بیا داخل.
قدمهای کوچیکی برداشت و وارد شد.
— بیا جلو.
آروم نزدیک شد.
همین که به چند قدمی میز رسید، ایستاد.
نگاهش پایین بود.
— سرت رو بالا بگیر.
آروم سرش رو بالا آورد.
چند ثانیه نگاهش کردم.
هنوز هم از من میترسید.
— چرا اینقدر میترسی؟
لبهاش تکون خورد، اما چیزی نگفت.
— از من؟
خیلی آروم گفت:
— بله.
پوزخند کوتاهی زدم.
— حداقل راستشو میگی.
از پشت میز بیرون اومدم و به طرفش رفتم.
هر قدمی که جلو میرفتم، دلنواز بیشتر خودش رو جمع میکرد.انقدر ادامه دادیم که خورد به میز عسلی کوچیک توی اتاق انقدر بهش نزدیک شدم که صدای نفس های تند تندش رو واضح میشنیدم دقیقا مثل یه خرگوش کوچولو
— خوب گوش کن. اتفاقی که امروز توی روستا افتاده، به تو مربوطه.
چشمهاش گرد شد.
— من... من کاری نکردم.
— میدونم.
لحنم هنوز سرد بود.
— ولی از این لحظه بدون اجازه از عمارت بیرون نمیری.
— چشم.
— با افراد غریبه هم حرف نمیزنی.
— چشم.
— و اگر کسی سراغت اومد، مستقیم به من خبر میدی.
سرش رو تکون داد.
— فهمیدی؟
— بله، خان.
نگاهم چند لحظه روی صورت ترسیدهاش موند.
بعد کنار رفتم.
— برو.
دلنواز سریع از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، دوباره نگاهم روی نامهها افتاد.
یکی داشت عمداً به این عمارت نزدیک میشد.
و من از این متنفر بودم.
دلنواز:
وقتی از اتاق اردوان بیرون اومدم، نفس عمیقی کشیدم.
هنوز قلبم تند میزد.
مهتاب انتهای راهرو منتظرم بود.
— چی شد؟
آروم گفتم:
— گفت از عمارت بیرون نرم.
مهتاب آه کشید.
— خان همینطوریه.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
خشکم زد.
مهتاب هم رنگش پرید.
چند نفر از خدمتکارها با عجله از راهرو رد شدن.
یکی فریاد زد:
— دروازه رو ببندید!
صدای قدمهای محکم از پلهها اومد.
اردوان با عجله از اتاقش بیرون اومد.
این بار چهرهاش کاملاً عصبانی بود.
یکی از مردها به طرفش دوید.
— خان! چند نفر نزدیک دروازه بودن.
اردوان با صدای خشن گفت:
— پیداشون کردین؟
— نه، خان.
— پس واینسید اینجا!(عربده)
مردها سریع حرکت کردن.
اردوان برگشت و چشمش به من افتاد.
— دلنواز.
از جا تکون نخوردم.
— بله؟
با قدمهای تند به طرفم اومد.
— چرا هنوز اینجایی؟
— (سکوت)
چند لحظه نگام کرد.
بعد رو به مهتاب گفت:
— ببرش اتاقش.
مهتاب سریع دستم رو گرفت.
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، اردوان دوباره گفت:
— و هیچکس اجازه نداره وارد اون اتاق بشه.(فریاد)
مهتاب گفت:
— چشم، خان.
اردوان برگشت سمت مردها و با همان صدای خشن دستور داد:
— دروازه رو قفل کنید. هیچکس از عمارت بیرون نره.(عربده)
بعد بدون اینکه حتی یک بار دیگه به من نگاه کنه، از پلهها پایین رفت.
من فقط به رفتنش خیره مونده بودم.
برای اولین بار فهمیدم زندگی در عمارت خان فقط ترس از خود اردوان نبود...
آدمهایی هم بیرون از این عمارت بودن که شاید از خود خان خطرناکتر بودن.
#رمان
- ۶.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط