چشم های خمار p8
چانگبین • بنگچان * جونگین “ فلیکس _
* اگه کسی اونجا نباشه یعنی قاتل بین خودمونه
_ اگه لینو اونجا بوده پس کسی که به من شلیک کرده یکی دیگس
سونگمین کل مدت ساکت بود و چیزی نگفت بعد چند دقیقه از جاش پاشد
• من میرم خونه… حرفاتون تموم شد برگرد چان
_ سونگمین چرا اینجوری شده ؟ قبلا خیلی پر انرژی بود
* بعد اون اتفاقات افسردگی گرفته بدجور پیش روانپزشک رفت ولی تاثیری نداشت و ادامه نداد
_ پس حال همه بده…
* همش تقصیره لینوعه اگه اونو نمیکشت…
_ مدرکی براش نیست بنگچان بسه !
* پس بگو کی کشتس ؟ داری میگی با چاقو بالاش وایستاده و اونم پر خون هیچ کس اونجا نیست پس کی کشتش ؟
لینو تمام مدت مخفیانه پشتشون وایستاده بود و دوتا از قرص هاشو خورد تا اروم بشه ولی فایده ای نداشت از پشت بیرون اومد و با مشت توی صورت بنگچان زد
# من کشتمش ؟ تو هیچی نمیدونی !
فلیکس از اومدن لینو جا خورده بود
# توی احمق حتی واینستادی توضیح بدم چی شده بود ! به منم حمله کردن تا روم برگردوندم تینا مرده بود !
* پس اون چاقو خونی رو از کجا اوردی ؟ داری میگی همینجوری مرده ؟
لینو روی صندلس نشست
# میخوای بهت بگم چی شد ؟
شلوارش رو بالا داد و پاهای بخیه خوردش رو نشون داد با دیدن پاهای اون جا خوردن
_ این…این چیه ؟
وقتی تنها بودیم از طرفی که نمیدونم یک چاقو به پام برخورد کرد هول شده بودم و سریع درش اوردم تا از خودم دفاع کنم چاقو پر خون شده بود و وقتی برگشتم جنازه تینا روی زمین بود و همون لحظه شماها اومدین من چرا باید اونو بکشم ؟ اصلا چاقو نداشتم !
راست میگفت… لینو هیچ چاقویی برنداشته بود
* پ…پس…
# درسته تو منو پنج روز شکنجه دادی و مثل قاتل ها باهام رفتار کردی به خاطر هیچی !
بغض کرده بود
* ن..نه..این…
# مثل همیشه از واقعیت فرار کن کریستوفر
• هی جی جی… همه رو شندیدی…؟
“ اره… میدونستم کار لینو نیست
• اره به نظرم وقتشه خودت رو نشون بدی
“ اره زمانش رسید تقریبا رسیدم ولی به نظرت درسته…
• نمیتونیم همیشه فرار کنیم
لینو بنگچان رو زد کنار و خواست از اونجا بره
* وایستا لینو… و..واقعا کار تو نبود…؟ من…
“ میبنم دوست و دشمن های قدیمی کنار همن مشتاق دیدار چند سالی شده نه ؟
* ج..جونگین !
# جونگین…امکان نداره !
“ خیلی وقت شده نه لینو ؟ دلم براتون تنگ شده بود
* جونگین…
“ زنگ بزنین سونگمین برگرده به هیونجین و هان هم زنگ بزنین
* سونگمین تو راهه
# الان زنگ میزنم
از اونا فاصله گرفت و شماره هان رو گرفت
@ الو لینو ؟ کجایی ؟
# الان نمیتونم توضیح بدم یک ادرس میفرستم با هیونجین بیا همه اینجان… حتی جونگین ، بنگچان و سونگمین
با این حرف لینو اب توی گلوش پرید
@ امکان نداره ! الان میام خدافظ
# گفتن میان… جونگین کجا بودی ؟
“ از دور حواسم بهتون بود
هان و هیونجین سریع از ماشین پیاده شدن و توی بغل جونگین رفتن
+ کدوم گوری رفته بودی…
# چه جوری ازمون خبر داشتی ؟
“ چانگبین دوست پسر منه که اشپز شماها بود البته هیونجین زحمتش رو کشید
جونگین به سمت سونگمین رفت و باعث شد سونگمین یکم خودش رو عقب بده
“ حالت خوبه ؟ اون پسر خندون که یک جا نمیشست کجاست ؟
& چیزی نیست…
خواست دست سونگمین رو بگیره ولی به زور دستش رو پس زد
& گفتم ولم کن
“ سونگمین چته
دستش رو گرفت و باعث شد استینش بیاد پایین روی دست های رد تیغ بود و روی رگش زخمی بود
_ چیکار کردی سونگمین…
با تعجب نگاهش میکردن و چیزی نگفتن سونگمین دستش رو کشید و استینش رو پایین داد
& گفتم چیزی نیست
خواست بره و به خونش برگرده ولی بنگچان جلوش رو گرفت
* نمیخوای بگی چی شده ؟ این چندسالی که کنارت بودم همش همین وضع بود ما دوستاتیم باید بدونیم !
دستش رو کشید و به راهش ادامه داد هیونجین میخواست بگیرتش ولی هان جلوش رو گرفت
@ به نظرم یکم تنها باشه بهتره
# هی جونگین هر وقت خواستی حرف بزنی ما اینجاییم
+ خوب بنگچان ؟ چند سال پیش که فرار کردی الان وقت توضیح دادنته
# ولش کن مشکلات بین خودمون حل کردیم
@ چی ؟ مشکلتون حل شد ؟
* دیگه درموردش فکر نمیکنیم من نمیدونستم لینو اونو نکشته… توی این چندسال بدجور عذاب وجدان داشتم و فلیکس رو فرستادم
@ نمیدونستی ؟ جالبه برای چیزی که تقصیر اون نبود سرزنشش کردی و بهش لقب قاتل دادی پنج روز شکنجه دادیش و بهش خیانت کردی و عذابش دادی توی این سال ها همش توهم تورو میبینه و به خودت اسیب میزنه و مجبوره انواع قرص هارو بخوره فقط نمیدونستی !؟
# هان بسه…
* جز اون کی اونجا بود ؟ خودت چی فکر میکردی جای من بودی !؟ من هیچی نمیدونستم الانم هیچی نمیدونستم انتظار چه واکنشی داشتین ؟ اره اشتباه کردم میدونم نباید این بلا رو سرش میاوردم ولی… بغض کرده بود و چیزی نگفت هان هم اروم تر شده بود
+ ولش کنین… تموم شده
# اره بیاین در مورد سونگمین یک فکری بکنیم
* اگه کسی اونجا نباشه یعنی قاتل بین خودمونه
_ اگه لینو اونجا بوده پس کسی که به من شلیک کرده یکی دیگس
سونگمین کل مدت ساکت بود و چیزی نگفت بعد چند دقیقه از جاش پاشد
• من میرم خونه… حرفاتون تموم شد برگرد چان
_ سونگمین چرا اینجوری شده ؟ قبلا خیلی پر انرژی بود
* بعد اون اتفاقات افسردگی گرفته بدجور پیش روانپزشک رفت ولی تاثیری نداشت و ادامه نداد
_ پس حال همه بده…
* همش تقصیره لینوعه اگه اونو نمیکشت…
_ مدرکی براش نیست بنگچان بسه !
* پس بگو کی کشتس ؟ داری میگی با چاقو بالاش وایستاده و اونم پر خون هیچ کس اونجا نیست پس کی کشتش ؟
لینو تمام مدت مخفیانه پشتشون وایستاده بود و دوتا از قرص هاشو خورد تا اروم بشه ولی فایده ای نداشت از پشت بیرون اومد و با مشت توی صورت بنگچان زد
# من کشتمش ؟ تو هیچی نمیدونی !
فلیکس از اومدن لینو جا خورده بود
# توی احمق حتی واینستادی توضیح بدم چی شده بود ! به منم حمله کردن تا روم برگردوندم تینا مرده بود !
* پس اون چاقو خونی رو از کجا اوردی ؟ داری میگی همینجوری مرده ؟
لینو روی صندلس نشست
# میخوای بهت بگم چی شد ؟
شلوارش رو بالا داد و پاهای بخیه خوردش رو نشون داد با دیدن پاهای اون جا خوردن
_ این…این چیه ؟
وقتی تنها بودیم از طرفی که نمیدونم یک چاقو به پام برخورد کرد هول شده بودم و سریع درش اوردم تا از خودم دفاع کنم چاقو پر خون شده بود و وقتی برگشتم جنازه تینا روی زمین بود و همون لحظه شماها اومدین من چرا باید اونو بکشم ؟ اصلا چاقو نداشتم !
راست میگفت… لینو هیچ چاقویی برنداشته بود
* پ…پس…
# درسته تو منو پنج روز شکنجه دادی و مثل قاتل ها باهام رفتار کردی به خاطر هیچی !
بغض کرده بود
* ن..نه..این…
# مثل همیشه از واقعیت فرار کن کریستوفر
• هی جی جی… همه رو شندیدی…؟
“ اره… میدونستم کار لینو نیست
• اره به نظرم وقتشه خودت رو نشون بدی
“ اره زمانش رسید تقریبا رسیدم ولی به نظرت درسته…
• نمیتونیم همیشه فرار کنیم
لینو بنگچان رو زد کنار و خواست از اونجا بره
* وایستا لینو… و..واقعا کار تو نبود…؟ من…
“ میبنم دوست و دشمن های قدیمی کنار همن مشتاق دیدار چند سالی شده نه ؟
* ج..جونگین !
# جونگین…امکان نداره !
“ خیلی وقت شده نه لینو ؟ دلم براتون تنگ شده بود
* جونگین…
“ زنگ بزنین سونگمین برگرده به هیونجین و هان هم زنگ بزنین
* سونگمین تو راهه
# الان زنگ میزنم
از اونا فاصله گرفت و شماره هان رو گرفت
@ الو لینو ؟ کجایی ؟
# الان نمیتونم توضیح بدم یک ادرس میفرستم با هیونجین بیا همه اینجان… حتی جونگین ، بنگچان و سونگمین
با این حرف لینو اب توی گلوش پرید
@ امکان نداره ! الان میام خدافظ
# گفتن میان… جونگین کجا بودی ؟
“ از دور حواسم بهتون بود
هان و هیونجین سریع از ماشین پیاده شدن و توی بغل جونگین رفتن
+ کدوم گوری رفته بودی…
# چه جوری ازمون خبر داشتی ؟
“ چانگبین دوست پسر منه که اشپز شماها بود البته هیونجین زحمتش رو کشید
جونگین به سمت سونگمین رفت و باعث شد سونگمین یکم خودش رو عقب بده
“ حالت خوبه ؟ اون پسر خندون که یک جا نمیشست کجاست ؟
& چیزی نیست…
خواست دست سونگمین رو بگیره ولی به زور دستش رو پس زد
& گفتم ولم کن
“ سونگمین چته
دستش رو گرفت و باعث شد استینش بیاد پایین روی دست های رد تیغ بود و روی رگش زخمی بود
_ چیکار کردی سونگمین…
با تعجب نگاهش میکردن و چیزی نگفتن سونگمین دستش رو کشید و استینش رو پایین داد
& گفتم چیزی نیست
خواست بره و به خونش برگرده ولی بنگچان جلوش رو گرفت
* نمیخوای بگی چی شده ؟ این چندسالی که کنارت بودم همش همین وضع بود ما دوستاتیم باید بدونیم !
دستش رو کشید و به راهش ادامه داد هیونجین میخواست بگیرتش ولی هان جلوش رو گرفت
@ به نظرم یکم تنها باشه بهتره
# هی جونگین هر وقت خواستی حرف بزنی ما اینجاییم
+ خوب بنگچان ؟ چند سال پیش که فرار کردی الان وقت توضیح دادنته
# ولش کن مشکلات بین خودمون حل کردیم
@ چی ؟ مشکلتون حل شد ؟
* دیگه درموردش فکر نمیکنیم من نمیدونستم لینو اونو نکشته… توی این چندسال بدجور عذاب وجدان داشتم و فلیکس رو فرستادم
@ نمیدونستی ؟ جالبه برای چیزی که تقصیر اون نبود سرزنشش کردی و بهش لقب قاتل دادی پنج روز شکنجه دادیش و بهش خیانت کردی و عذابش دادی توی این سال ها همش توهم تورو میبینه و به خودت اسیب میزنه و مجبوره انواع قرص هارو بخوره فقط نمیدونستی !؟
# هان بسه…
* جز اون کی اونجا بود ؟ خودت چی فکر میکردی جای من بودی !؟ من هیچی نمیدونستم الانم هیچی نمیدونستم انتظار چه واکنشی داشتین ؟ اره اشتباه کردم میدونم نباید این بلا رو سرش میاوردم ولی… بغض کرده بود و چیزی نگفت هان هم اروم تر شده بود
+ ولش کنین… تموم شده
# اره بیاین در مورد سونگمین یک فکری بکنیم
- ۱۷.۳k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط