عشق بی پایان
سلاممم
پارت ۱۱
*
*
*
همه تو اتاق ها خواب بودن ا/ت و بقیه تازه کارای خونه رو تموم کرده بودن و رفتن اتاق خدمتکار و هانول از ا/ت پرسید
هانول: ا/ت میگم ارباب جوان چیکارت داشت
_: ام چیزه...
ا/ت خواست بگه که اجوما اومد و گفت
همه بخوابید فردا باید کل عمارت رو تمیز کنیم
بعد ا/ت حرفش رو نگفت و خوابید
(بچها حوصله ندارم بنویسم پس ویو یک ماه بعد)
تو لی ماه جونکوک مطمئن بود که به ا/ت علاقه داشت
و بخواطر همین ا/ت رو خدمتکار شخصی خودش کرد
و خب این منطقی هست ای حسود باشه و اون کسی نیست جوز یون سوک
ویو ا/ت
داشتم فنجون قهوه ای که برای ارباب(جونکوک) برده بودم میاوردم...
ویو(نویسنده)
ا/ت داشت از پله ها میومد پایین که یون سوک قبل از این که ا/ت بیاد رو پله ها روغن ریخته بود
فلش بگ به 10دقیقه بعد
ویو یون سوک
دختره خیره سر ای ماهم نشده اومده اینجا همه بهش توجه میکنن بهتره بمیری بعد همه چی به روال قبل برمیگرده
پایان فلش بگ
ا/ت وقتی پاش رو رو پله 4گذاشت و بعد تعادلش رو از دست داد و خورد زمین
و چند مین بعد کاشی های عمارت که ای ساعت قبل خود ا/ت پاک کرده بود پر خون شد همه جمع شدن ا/ت نیمه هوشیار بود که جونکوک از پایین با سرعت اومد پایین و ا/ت رو دید و انگار دنیا روسرش خراب شده بود وقتی بخودش اومد ا/ت از هوش رفته بود هانول و اجوما و بقیه دورش جمع بودن جونکوک رفت جلو و گفت
به انبولانس خبر کنید..(با داد گفت)
و بعد...
پارت بعد رو فردا میزارم
پارت ۱۱
*
*
*
همه تو اتاق ها خواب بودن ا/ت و بقیه تازه کارای خونه رو تموم کرده بودن و رفتن اتاق خدمتکار و هانول از ا/ت پرسید
هانول: ا/ت میگم ارباب جوان چیکارت داشت
_: ام چیزه...
ا/ت خواست بگه که اجوما اومد و گفت
همه بخوابید فردا باید کل عمارت رو تمیز کنیم
بعد ا/ت حرفش رو نگفت و خوابید
(بچها حوصله ندارم بنویسم پس ویو یک ماه بعد)
تو لی ماه جونکوک مطمئن بود که به ا/ت علاقه داشت
و بخواطر همین ا/ت رو خدمتکار شخصی خودش کرد
و خب این منطقی هست ای حسود باشه و اون کسی نیست جوز یون سوک
ویو ا/ت
داشتم فنجون قهوه ای که برای ارباب(جونکوک) برده بودم میاوردم...
ویو(نویسنده)
ا/ت داشت از پله ها میومد پایین که یون سوک قبل از این که ا/ت بیاد رو پله ها روغن ریخته بود
فلش بگ به 10دقیقه بعد
ویو یون سوک
دختره خیره سر ای ماهم نشده اومده اینجا همه بهش توجه میکنن بهتره بمیری بعد همه چی به روال قبل برمیگرده
پایان فلش بگ
ا/ت وقتی پاش رو رو پله 4گذاشت و بعد تعادلش رو از دست داد و خورد زمین
و چند مین بعد کاشی های عمارت که ای ساعت قبل خود ا/ت پاک کرده بود پر خون شد همه جمع شدن ا/ت نیمه هوشیار بود که جونکوک از پایین با سرعت اومد پایین و ا/ت رو دید و انگار دنیا روسرش خراب شده بود وقتی بخودش اومد ا/ت از هوش رفته بود هانول و اجوما و بقیه دورش جمع بودن جونکوک رفت جلو و گفت
به انبولانس خبر کنید..(با داد گفت)
و بعد...
پارت بعد رو فردا میزارم
- ۵۳.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط