‏فرش کوچکی انداخت گوشه‌ حیاط خانه‌ی پدری، توی آفتاب، پیرم

‏فرش کوچکی انداخت گوشه‌ حیاط خانه‌ی پدری، توی آفتاب، پیرمرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد، دست و پیشانی پدر را می‌بوسید و می‌گفت: پدرم همه‌ی دل‌خوشی من در این دنیاست.
#حاج_قاسم
#حاج‌قاسم
#پدر
#Hero
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

چند پارتی جیمین پارت چهارم

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما اد...

𝖕𝖆𝖗𝖙13صبح، مارال از خواب بیدار شد. بدنش درد می‌کرد. روی بازو...

پارت: 13 (بخش1) **زاویه دید: زین**صدای برخوردِ کارد و چنگالِ...

فاصله یک لبخند تا جنون

.....پارت چهارم.....

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۹ از ۱۰: «کسی که نباید دوستش می‌داشتم».ت...

راز خون پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط