عشقی حقیقی
مکس یقه ی تعمیر کار و گرفت و کلی فوش بهش داد یهو رفت جولیا رو صدا کرد و جولیا اومد پایین و گفت :چیشده مکس
مکس :وقتی اومدی چه صداهایی میشنیدی
جولیا :با بادیگارد رفته بودم خرید اومدم خونه دیدم صدای خنده شون میاد داشتن میگفتن و میخندیدن
مکس :جولیا چی میگه عوضی (با داد گفت و با انیا بود مرتیکه.....)
انیا :ب....به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست اون اون شروع کرد به گفتن و خندیدن ....ب....بخدا میخواستم بهت زنگ بزنم
-خانمتون داشت با من بگو بخند میکرد
انیا :جولیا بگو چرا حرف نمیزنی خودت شمارشو بهم دادی
جولیا :من.....نه
مکس :مگه نگفتی شمارشو از یه کانال برداشتی
انیا :فقط نمیخواستم برای جولیا دردسر بشه
سره بحث بودن که تعمیر کار رفت و مکس رفت دنبالش انیا هم رفت پیش مادره مکس و گفت :مامان جون تروخدا یه چیز بگو .....جولیا تو یه کاری بکن تو خودت شمارشو دادی الان بیاد منو میکشه انیا گوشیش و برداشت و میخواست زنگ بزنه به لوید که جولیا گوشیش گرفت مکس اومد جولیا گفت :فقط داشت زنگ میزد به باباش که گوشیش رو کرفتم مکس شروع کرد به زدن انیا و انیا فقط از خدا پدر و مادرش و داییش و مخصوصا دامیان درخواست کمک میکرد
مکس دست و دهن انیا رو بست و انداختش تو انباری و انیا فقط گریه میکرد
۳ روز بعد
موقعیت خانه ی فورجر ها
لوید :چند بار به انیا زنگ زدم گوشیش رو جواب نمیده
یور :اون الان شوهر داره و زندگی طبیعی
لوید :مگه میشه ۳ روز زنگ های منو ببینه و جواب نده
یور :حالا غذات سرد میشه بیا
و تمام دوستان
مکس :وقتی اومدی چه صداهایی میشنیدی
جولیا :با بادیگارد رفته بودم خرید اومدم خونه دیدم صدای خنده شون میاد داشتن میگفتن و میخندیدن
مکس :جولیا چی میگه عوضی (با داد گفت و با انیا بود مرتیکه.....)
انیا :ب....به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست اون اون شروع کرد به گفتن و خندیدن ....ب....بخدا میخواستم بهت زنگ بزنم
-خانمتون داشت با من بگو بخند میکرد
انیا :جولیا بگو چرا حرف نمیزنی خودت شمارشو بهم دادی
جولیا :من.....نه
مکس :مگه نگفتی شمارشو از یه کانال برداشتی
انیا :فقط نمیخواستم برای جولیا دردسر بشه
سره بحث بودن که تعمیر کار رفت و مکس رفت دنبالش انیا هم رفت پیش مادره مکس و گفت :مامان جون تروخدا یه چیز بگو .....جولیا تو یه کاری بکن تو خودت شمارشو دادی الان بیاد منو میکشه انیا گوشیش و برداشت و میخواست زنگ بزنه به لوید که جولیا گوشیش گرفت مکس اومد جولیا گفت :فقط داشت زنگ میزد به باباش که گوشیش رو کرفتم مکس شروع کرد به زدن انیا و انیا فقط از خدا پدر و مادرش و داییش و مخصوصا دامیان درخواست کمک میکرد
مکس دست و دهن انیا رو بست و انداختش تو انباری و انیا فقط گریه میکرد
۳ روز بعد
موقعیت خانه ی فورجر ها
لوید :چند بار به انیا زنگ زدم گوشیش رو جواب نمیده
یور :اون الان شوهر داره و زندگی طبیعی
لوید :مگه میشه ۳ روز زنگ های منو ببینه و جواب نده
یور :حالا غذات سرد میشه بیا
و تمام دوستان
- ۵.۲k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط