رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل بیستوپنجم: شمارهای که کایزن خواست
کایزن و ملیسا بالاخره به ایستگاه رسیدن.
ملیسا هنوز از اتفاق چند دقیقهٔ پیش تعجب میکرد. کایزن بدون هیچ توضیحی دستش رو گرفته و با خودش برده بود!
ـ خب، رسیدیم. ـ کایزن گفت.
ـ بالاخره!
ملیسا کیفش رو مرتب کرد و خواست خداحافظی کنه که کایزن پرسید:
ـ شمارهات چنده؟
ملیسا همونجا خشکش زد.
ـ چی؟!
کایزن با همون چهرهٔ جدی نگاهش کرد.
ـ شمارهات رو میخوام.
ـ برای چی؟
ـ میخوام بتونم باهات تماس بگیرم.
ملیسا چند ثانیه بهش خیره موند. این همون پسری بود که بعضی روزها حتی به سلام کردن هم احتیاج نمیدید!
ـ باشه...
شمارهاش رو بهش داد.
کایزن شماره رو ذخیره کرد و بعد گوشی خودش رو به طرف ملیسا گرفت.
ـ اینم شمارهٔ من.
ملیسا شماره رو ذخیره کرد و هنوز کمی گیج بود.
ـ خب... خداحافظ.
ـ خداحافظ.
کایزن برگشت و رفت.
ملیسا چند لحظه دنبالش رو نگاه کرد.
«واقعاً چرا شمارهام رو خواست؟»
گوشیاش رو داخل کیف گذاشت و سوار اتوبوس شد.
هنوز نمیدونست که کایزن، چند قدم دورتر، برای اولین بار خودش شروع به نوشتن پیامی کرده که قصد داشت بعداً براش بفرسته.
***
عموها، عمهها و پسرعموها برای شام به خانه ملیسا دعوت شده بودن. سِرینا هم با هیجان دربارهٔ یکی از پسرهای کلاسش حرف میزد.
ـ عمو، امروز اون پسره دوباره اومد کنار میزمون نشست!
یکی از عموها خندید.
ـ کدوم پسره؟ همونی که هفتهٔ پیش دربارهاش حرف میزدی؟
سِرینا خجالتزده سر تکون داد.
ـ آره!
عمهاش با ذوق گفت: اوه! شاید ازت خوشش میاد!
ملیسا هم سر میز بود، اما این بار برخلاف گذشته، مجبور نبود برای جلب توجه بقیه تلاش کنه.
پدر ملیسا لبخند زد.
ـ امروز حالت بهتره؟ چند روز بود خسته به نظر میرسیدی.
ملیسا لبخند زد.
ـ آره بابا، خوبم.
-خوبه. اگه چیزی لازم داشتی، بهمون بگو.
ملیسا میدونست که پدر و مادرش واقعاً دوستش دارن. برخلاف فامیلها.
بعد از شام، وقتی بقیه مشغول صحبت بودن، ملیسا گوشیاش رو برداشت.
پیامی از کایزن داشت.
«رسیدی خونه؟»
ملیسا لبخند زد و جواب داد:«آره. تو چی؟»
چند ثانیه بعد:«منم رسیدم.»
ملیسا درست وقتی گوشی رو کنار میگذاشت، پیام دیگری رسید.
کایزن عکسی فرستاده بود؛ تصویری خندهدار از یک گربه که با چهرهای کاملاً جدی پشت میز نشسته بود، انگار داشت امتحان میگرفت.
ملیسا جلوی خندهاش رو گرفت.
«این دیگه چیه؟»
کایزن جواب داد:«شبیه معلم ریاضیمونه.»
ملیسا نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
کمی بعد، کایزن یک تصویر خندهدار دیگه فرستاد.
ملیسا این بار دستش رو جلوی دهانش گرفت تا صدای خندهاش بلند نشه.
مادرش نگاهش کرد.
ـ چی شده عزیزم؟ با کی حرف میزنی که اینقدر میخندی؟
ملیسا سریع گوشی رو پایین آورد.
ـ هیچی مامان!
مادرش با لبخند بهش نگاه کرد اما چیزی نپرسید.
ملیسا دوباره سراغ گوشی رفت.
«فکر نمیکردم تو هم از این چیزا بفرستی!»
کایزن نوشت:«منم فکر نمیکردم تو بخندی.»
ملیسا لبخند زد.
«من همیشه میخندم!»
جواب کایزن کوتاه بود:«خوبه.»
ملیسا برای چند ثانیه به همون یک کلمه نگاه کرد.
شاید برای هر کس دیگهای، این گفتوگو چیز خاصی نبود اما برای ملیسا اینطور نبود.
کایزن و ملیسا بالاخره به ایستگاه رسیدن.
ملیسا هنوز از اتفاق چند دقیقهٔ پیش تعجب میکرد. کایزن بدون هیچ توضیحی دستش رو گرفته و با خودش برده بود!
ـ خب، رسیدیم. ـ کایزن گفت.
ـ بالاخره!
ملیسا کیفش رو مرتب کرد و خواست خداحافظی کنه که کایزن پرسید:
ـ شمارهات چنده؟
ملیسا همونجا خشکش زد.
ـ چی؟!
کایزن با همون چهرهٔ جدی نگاهش کرد.
ـ شمارهات رو میخوام.
ـ برای چی؟
ـ میخوام بتونم باهات تماس بگیرم.
ملیسا چند ثانیه بهش خیره موند. این همون پسری بود که بعضی روزها حتی به سلام کردن هم احتیاج نمیدید!
ـ باشه...
شمارهاش رو بهش داد.
کایزن شماره رو ذخیره کرد و بعد گوشی خودش رو به طرف ملیسا گرفت.
ـ اینم شمارهٔ من.
ملیسا شماره رو ذخیره کرد و هنوز کمی گیج بود.
ـ خب... خداحافظ.
ـ خداحافظ.
کایزن برگشت و رفت.
ملیسا چند لحظه دنبالش رو نگاه کرد.
«واقعاً چرا شمارهام رو خواست؟»
گوشیاش رو داخل کیف گذاشت و سوار اتوبوس شد.
هنوز نمیدونست که کایزن، چند قدم دورتر، برای اولین بار خودش شروع به نوشتن پیامی کرده که قصد داشت بعداً براش بفرسته.
***
عموها، عمهها و پسرعموها برای شام به خانه ملیسا دعوت شده بودن. سِرینا هم با هیجان دربارهٔ یکی از پسرهای کلاسش حرف میزد.
ـ عمو، امروز اون پسره دوباره اومد کنار میزمون نشست!
یکی از عموها خندید.
ـ کدوم پسره؟ همونی که هفتهٔ پیش دربارهاش حرف میزدی؟
سِرینا خجالتزده سر تکون داد.
ـ آره!
عمهاش با ذوق گفت: اوه! شاید ازت خوشش میاد!
ملیسا هم سر میز بود، اما این بار برخلاف گذشته، مجبور نبود برای جلب توجه بقیه تلاش کنه.
پدر ملیسا لبخند زد.
ـ امروز حالت بهتره؟ چند روز بود خسته به نظر میرسیدی.
ملیسا لبخند زد.
ـ آره بابا، خوبم.
-خوبه. اگه چیزی لازم داشتی، بهمون بگو.
ملیسا میدونست که پدر و مادرش واقعاً دوستش دارن. برخلاف فامیلها.
بعد از شام، وقتی بقیه مشغول صحبت بودن، ملیسا گوشیاش رو برداشت.
پیامی از کایزن داشت.
«رسیدی خونه؟»
ملیسا لبخند زد و جواب داد:«آره. تو چی؟»
چند ثانیه بعد:«منم رسیدم.»
ملیسا درست وقتی گوشی رو کنار میگذاشت، پیام دیگری رسید.
کایزن عکسی فرستاده بود؛ تصویری خندهدار از یک گربه که با چهرهای کاملاً جدی پشت میز نشسته بود، انگار داشت امتحان میگرفت.
ملیسا جلوی خندهاش رو گرفت.
«این دیگه چیه؟»
کایزن جواب داد:«شبیه معلم ریاضیمونه.»
ملیسا نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
کمی بعد، کایزن یک تصویر خندهدار دیگه فرستاد.
ملیسا این بار دستش رو جلوی دهانش گرفت تا صدای خندهاش بلند نشه.
مادرش نگاهش کرد.
ـ چی شده عزیزم؟ با کی حرف میزنی که اینقدر میخندی؟
ملیسا سریع گوشی رو پایین آورد.
ـ هیچی مامان!
مادرش با لبخند بهش نگاه کرد اما چیزی نپرسید.
ملیسا دوباره سراغ گوشی رفت.
«فکر نمیکردم تو هم از این چیزا بفرستی!»
کایزن نوشت:«منم فکر نمیکردم تو بخندی.»
ملیسا لبخند زد.
«من همیشه میخندم!»
جواب کایزن کوتاه بود:«خوبه.»
ملیسا برای چند ثانیه به همون یک کلمه نگاه کرد.
شاید برای هر کس دیگهای، این گفتوگو چیز خاصی نبود اما برای ملیسا اینطور نبود.
- ۱.۸k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط