پارت هدیه. صفحه دوم: لباس بورا برای تشیع جنازه
#disguise
#دیسگایز
#Part_9
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
تشییع جنازهی الکس واسه بورا مثل این بود که یکی یهو درِ یه زخم قدیمی رو باز کرده باشه و بعد با لبخند گفته باشه: *«خب، حالا نفس بکش.»
نفس کشیدن؟
شوخیاش گرفته بود انگار.
بورا با لباس مشکی، ساکت و رنگپریده وسط جمعیت ایستاده بود.
چشمهاش قرمز شده بود و اشک از همون اول توی پلکش گیر کرده بود.
نه گریهاش قشنگ بود، نه آروم.
از اون گریهها بود که آدم سعی میکنه صداش درنیاد ولی بدنش لو میده که چقدر داره میپاشه.
تابوت که پایین رفت، بورا دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
اشکاش ریختن.
آروم؟ نه.
بیرحمانه.
شونههاش لرزید و دستش رو روی دهنش گذاشت که صدای هقهقش بیرون نپره.
ولی فایده نداشت.
درد اگر راه باز کنه، دیگه مثل آب همهجا رو میگیره.
الکس رو از دست داده بود.
نه فقط الکس رو—یه تیکه از امنترین حسهای باقیموندهش رو هم از دست داده بود.
چون الکس با همهی خطاهاش، با همهی حرفهایی که شاید دیر گفته بود، با همهی سکوتهاش…
برای بورا یه جور تکیهگاه بود.
حالا اون تکیهگاهم خوابیده بود زیر خاک.
بورا زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودش بشنوه، گفت:
«ببخش… دیر فهمیدم.»
بعد چشمهاش رو بست.
انگار اگر باز نگهشون میداشت، کل دنیا میریخت رو سرش.
وقتی مراسم تموم شد، بورا حس میکرد بدنش مال خودش نیست.
یه جوری راه میرفت که انگار از توی مه داره رد میشه.
سوار ماشین شد، یه لحظه به بیرون خیره موند و فقط گفت:
«برگردون منو خونه.»
نه چون خونه امن بود.
چون جایی بود که میتونست توش از هم بپاشه.
---
وقتی رسید خونه، درو باز کرد و وارد شد.
همون سکوت آشنا زد توی صورتش.
از اون سکوتهایی که بیشتر از هر داد و فریادی آدم رو میترسونه.
کفشاشو درآورد، آهسته رفت سمت اتاقش.
همون اتاقی که پر بود از عکس.
عکسهای خودش و الکس.
بورا همونجا وایساد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
بعد رفت سمت دیوار و یکی از قابها رو برداشت.
عکس قدیمی بود.
خودش کنار الکس، یه لبخند نصفه روی لب، موهاش کمی نامرتب، و الکس هم با همون نگاه خاصی که انگار همیشه یه چیزی رو پنهون میکرد.
بورا با انگشت شیشهی قاب رو لمس کرد.
انگار داشت صورتِ گذشته رو نوازش میکرد.
بعد اشکاش یهو دوباره سرازیر شدن.
این یکی از اون گریههای بیصدا نبود.
از اون گریهها بود که آدم خستهس، دلش شکسته، و دیگه زور نداره نقش بازی کنه.
«الکس…» زیر لب صداش کرد.
«کجایی…؟»
جوابی نیومد.
چون بعضی اسمها، وقتی صداشون میکنی، فقط خالیترت میکنن.
بورا عکسها رو یکییکی از روی دیوار پایین آورد.
نه از سر نفرت.
از سر دلتنگی.
از سر این حس لعنتی که هر عکس، بیشتر از اینکه آرامش بده، داره زخم رو یادآوری میکنه.
یه عکس از خودش و الکس بود که توش هر دو میخندیدن.
یه عکس دیگه، بورا داشت اخم میکرد و الکس داشت مسخرهش میکرد.
یه عکس هم بود که بورا نمیتونست نگاهش کنه؛
چون توش هنوز امید بود.
و امید، بعضی وقتا از مرگ هم دردناکتره.
چون میدونی یه چیزی بوده که حالا دیگه نیست.
بورا رفت روی تخت نشست، عکسها رو بغل کرد و اشک ریخت.
دیگه براش مهم نبود چهرهش خیس شده، یا نفسش بریده، یا چشمهاش درد میکنن.
فقط گریه میکرد، چون گریهکردن تنها کاری بود که هنوز بلده.
بعد از یه مدت، بلند شد.
رفت سراغ کشو، یه دفترچه برداشت و بازش کرد.
یه صفحه خالی پیدا کرد و با خطی که از شدت لرزش کج و معوج شده بود نوشت:
«الکس مرده.
ولی من هنوز نمیدونم با جونگکوک چی کار کنم.»
قلم رو زمین گذاشت و خیره موند به نوشته.
اسم جونگکوک که اومد وسط صفحه، قلبش یه تکون خورد.
نه از عشق.
نه از آرامش.
از یه جور خستگیِ سمی.
بورا فهمید دیگه نمیتونه فقط گریه کنه و صبر کنه که همهچی خودش حل بشه.
باید با واقعیت روبهرو میشد.
واقعیتی که توش جونگکوک یه آدمِ خطرناک بود…
ولی در عین حال، کسی بود که هنوز یه جوری دور قلبش تاب میخورد.
بورا سرش رو بالا آورد و به آینه نگاه کرد.
صورتش شکسته بود.
اما چشمهاش یه چیزی داشتن که قبلاً نداشتن:
قدرتِ انتخاب.
آروم با خودش گفت:
«اگه بخوام از این جهنم رد شم، باید اول بفهمم کی رو دارم از دست میدم… و چرا.»
#دیسگایز
#Part_9
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
تشییع جنازهی الکس واسه بورا مثل این بود که یکی یهو درِ یه زخم قدیمی رو باز کرده باشه و بعد با لبخند گفته باشه: *«خب، حالا نفس بکش.»
نفس کشیدن؟
شوخیاش گرفته بود انگار.
بورا با لباس مشکی، ساکت و رنگپریده وسط جمعیت ایستاده بود.
چشمهاش قرمز شده بود و اشک از همون اول توی پلکش گیر کرده بود.
نه گریهاش قشنگ بود، نه آروم.
از اون گریهها بود که آدم سعی میکنه صداش درنیاد ولی بدنش لو میده که چقدر داره میپاشه.
تابوت که پایین رفت، بورا دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
اشکاش ریختن.
آروم؟ نه.
بیرحمانه.
شونههاش لرزید و دستش رو روی دهنش گذاشت که صدای هقهقش بیرون نپره.
ولی فایده نداشت.
درد اگر راه باز کنه، دیگه مثل آب همهجا رو میگیره.
الکس رو از دست داده بود.
نه فقط الکس رو—یه تیکه از امنترین حسهای باقیموندهش رو هم از دست داده بود.
چون الکس با همهی خطاهاش، با همهی حرفهایی که شاید دیر گفته بود، با همهی سکوتهاش…
برای بورا یه جور تکیهگاه بود.
حالا اون تکیهگاهم خوابیده بود زیر خاک.
بورا زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودش بشنوه، گفت:
«ببخش… دیر فهمیدم.»
بعد چشمهاش رو بست.
انگار اگر باز نگهشون میداشت، کل دنیا میریخت رو سرش.
وقتی مراسم تموم شد، بورا حس میکرد بدنش مال خودش نیست.
یه جوری راه میرفت که انگار از توی مه داره رد میشه.
سوار ماشین شد، یه لحظه به بیرون خیره موند و فقط گفت:
«برگردون منو خونه.»
نه چون خونه امن بود.
چون جایی بود که میتونست توش از هم بپاشه.
---
وقتی رسید خونه، درو باز کرد و وارد شد.
همون سکوت آشنا زد توی صورتش.
از اون سکوتهایی که بیشتر از هر داد و فریادی آدم رو میترسونه.
کفشاشو درآورد، آهسته رفت سمت اتاقش.
همون اتاقی که پر بود از عکس.
عکسهای خودش و الکس.
بورا همونجا وایساد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
بعد رفت سمت دیوار و یکی از قابها رو برداشت.
عکس قدیمی بود.
خودش کنار الکس، یه لبخند نصفه روی لب، موهاش کمی نامرتب، و الکس هم با همون نگاه خاصی که انگار همیشه یه چیزی رو پنهون میکرد.
بورا با انگشت شیشهی قاب رو لمس کرد.
انگار داشت صورتِ گذشته رو نوازش میکرد.
بعد اشکاش یهو دوباره سرازیر شدن.
این یکی از اون گریههای بیصدا نبود.
از اون گریهها بود که آدم خستهس، دلش شکسته، و دیگه زور نداره نقش بازی کنه.
«الکس…» زیر لب صداش کرد.
«کجایی…؟»
جوابی نیومد.
چون بعضی اسمها، وقتی صداشون میکنی، فقط خالیترت میکنن.
بورا عکسها رو یکییکی از روی دیوار پایین آورد.
نه از سر نفرت.
از سر دلتنگی.
از سر این حس لعنتی که هر عکس، بیشتر از اینکه آرامش بده، داره زخم رو یادآوری میکنه.
یه عکس از خودش و الکس بود که توش هر دو میخندیدن.
یه عکس دیگه، بورا داشت اخم میکرد و الکس داشت مسخرهش میکرد.
یه عکس هم بود که بورا نمیتونست نگاهش کنه؛
چون توش هنوز امید بود.
و امید، بعضی وقتا از مرگ هم دردناکتره.
چون میدونی یه چیزی بوده که حالا دیگه نیست.
بورا رفت روی تخت نشست، عکسها رو بغل کرد و اشک ریخت.
دیگه براش مهم نبود چهرهش خیس شده، یا نفسش بریده، یا چشمهاش درد میکنن.
فقط گریه میکرد، چون گریهکردن تنها کاری بود که هنوز بلده.
بعد از یه مدت، بلند شد.
رفت سراغ کشو، یه دفترچه برداشت و بازش کرد.
یه صفحه خالی پیدا کرد و با خطی که از شدت لرزش کج و معوج شده بود نوشت:
«الکس مرده.
ولی من هنوز نمیدونم با جونگکوک چی کار کنم.»
قلم رو زمین گذاشت و خیره موند به نوشته.
اسم جونگکوک که اومد وسط صفحه، قلبش یه تکون خورد.
نه از عشق.
نه از آرامش.
از یه جور خستگیِ سمی.
بورا فهمید دیگه نمیتونه فقط گریه کنه و صبر کنه که همهچی خودش حل بشه.
باید با واقعیت روبهرو میشد.
واقعیتی که توش جونگکوک یه آدمِ خطرناک بود…
ولی در عین حال، کسی بود که هنوز یه جوری دور قلبش تاب میخورد.
بورا سرش رو بالا آورد و به آینه نگاه کرد.
صورتش شکسته بود.
اما چشمهاش یه چیزی داشتن که قبلاً نداشتن:
قدرتِ انتخاب.
آروم با خودش گفت:
«اگه بخوام از این جهنم رد شم، باید اول بفهمم کی رو دارم از دست میدم… و چرا.»
- ۵.۷k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط