#برادر ناتنی من
Part:25
شایدم دیر بیدارشده و خیلی سریع رفته دانشگاه…
نمیدونم شاید باید صبر کنم تا بیاد و بعد از خودش بپرسم..
«پایان ویو کوک»
کوک اون چیزایی که واسه ات آماده کرده بود رو جمع کرد و ظرفارو شست،آب هم خورد بعدش رفت لباساشو عوض کرد و رفت جلوی تلوزیون نشست تا یکم فیلم ببینه.
(ساعتی که کوک اومد خونه تقریبا 5:30 عصر به بعد بود و الانم ساعت 6:57 عصره.)
«ویو ات»
وقتی رسیدم دانشگاه رفتم داخل کلاس و حدود 6 مین بعد یونا و اکیپش اومدن.
وقتی دقت کردم دیدم یونا داره لَنگ لَنگ راه میره!!!
افتاده؟!
یا شایدم…..حالا ولش کن اصلا من چیکار کنم که اون چرا داره لَنگ لَنگ راه میره!!!!.
(بله بله اگه فهمیدین درست فهمیدین وقتی که کوک به یونا زنگ زد و یونا بیحال بود یونا داشته به یکی می*داده حالا اگه فهمیدین اون یه نفر کیه!!؟؟
هر حدسی دارین داخل کامنتا بهم بگین.)
بعد از اینکه دانشگاهم تموم شد با خودم گفتم به بابام زنگ بزنم و ازش یه خبری بگیرم.
(تماس ات و باباش(مینهو)
بوق…بوق..
مینهو:الو سلام دختر گلم.
ات: الو سلام بابا خوبی؟
مینهو:خوبم دخترم تو خوبی؟
ات:منم خوبم
مینهو:جانم کاری داشتی؟
ات:میخواستم بپرسم من تا کِی باید خونهی جونگکوک بمونم؟ (از خداتم باشه دخترت وِزِه😒)
مینهو:امشب با جونگکوک برای شام بیاین اینجا تا صحبت کنیم و ببینیم چی میشه.
ات:باشه پس خداحافظ
مینهو:خداحافظ
(پایان تماس ات و مینهو)
با جونگکوک شام بیایم اونجا؟؟؟؟
جدن؟؟🤨
وای خدا همین کم بودیتبدیتایرپیبنب/:
بعد از یکم وایسادن به سمت خونهی جونگکوک حرکت کردم.
«پایان ویو ات.»
____________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25🧡
کامنت 25🎃
بازنشر 13🦊
ناشناس🍁
لینک ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/5278856.
دوستتون دارم پرنسسای من بای بای 🫠🍊✨.
شایدم دیر بیدارشده و خیلی سریع رفته دانشگاه…
نمیدونم شاید باید صبر کنم تا بیاد و بعد از خودش بپرسم..
«پایان ویو کوک»
کوک اون چیزایی که واسه ات آماده کرده بود رو جمع کرد و ظرفارو شست،آب هم خورد بعدش رفت لباساشو عوض کرد و رفت جلوی تلوزیون نشست تا یکم فیلم ببینه.
(ساعتی که کوک اومد خونه تقریبا 5:30 عصر به بعد بود و الانم ساعت 6:57 عصره.)
«ویو ات»
وقتی رسیدم دانشگاه رفتم داخل کلاس و حدود 6 مین بعد یونا و اکیپش اومدن.
وقتی دقت کردم دیدم یونا داره لَنگ لَنگ راه میره!!!
افتاده؟!
یا شایدم…..حالا ولش کن اصلا من چیکار کنم که اون چرا داره لَنگ لَنگ راه میره!!!!.
(بله بله اگه فهمیدین درست فهمیدین وقتی که کوک به یونا زنگ زد و یونا بیحال بود یونا داشته به یکی می*داده حالا اگه فهمیدین اون یه نفر کیه!!؟؟
هر حدسی دارین داخل کامنتا بهم بگین.)
بعد از اینکه دانشگاهم تموم شد با خودم گفتم به بابام زنگ بزنم و ازش یه خبری بگیرم.
(تماس ات و باباش(مینهو)
بوق…بوق..
مینهو:الو سلام دختر گلم.
ات: الو سلام بابا خوبی؟
مینهو:خوبم دخترم تو خوبی؟
ات:منم خوبم
مینهو:جانم کاری داشتی؟
ات:میخواستم بپرسم من تا کِی باید خونهی جونگکوک بمونم؟ (از خداتم باشه دخترت وِزِه😒)
مینهو:امشب با جونگکوک برای شام بیاین اینجا تا صحبت کنیم و ببینیم چی میشه.
ات:باشه پس خداحافظ
مینهو:خداحافظ
(پایان تماس ات و مینهو)
با جونگکوک شام بیایم اونجا؟؟؟؟
جدن؟؟🤨
وای خدا همین کم بودیتبدیتایرپیبنب/:
بعد از یکم وایسادن به سمت خونهی جونگکوک حرکت کردم.
«پایان ویو ات.»
____________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25🧡
کامنت 25🎃
بازنشر 13🦊
ناشناس🍁
لینک ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/5278856.
دوستتون دارم پرنسسای من بای بای 🫠🍊✨.
- ۱۲.۷k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط