چند پارتی تهیونگ
پارت ۴ (last)
تهیونگ بلند شد.
ات فکر کرد شاید میخواد بره، ولی تهیونگ فقط رفت سمت پنجره و چند لحظه همونجا ایستاد.
ـ من نمیخوام دیگه هیچوقت اون آدمی باشم که تو مجبور بشی ازش فاصله بگیری.
ات چیزی نگفت.
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ میدونم عذرخواهی کافی نیست.
ـ نیست.
ـ میدونم.
ـ ولی...
ات مکث کرد.
ـ میخوام ببینم واقعاً متوجه شدی.
تهیونگ سر تکون داد.
ـ میفهمم.
ـ پس دیگه هیچوقت...
ات صدایش کمی لرزید.
ـ هیچوقت دستت رو روی من بلند نکن.
تهیونگ حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
ـ نمیکنم.
ـ حتی اگه خیلی عصبانی باشی.
ـ نمیکنم.
ـ حتی اگه من بدترین حرف دنیا رو بهت بزنم.
ـ باز هم نمیکنم.
ات نگاهش کرد.
تهیونگ جلو اومد.
اما این بار فاصلهشون رو حفظ کرد.
ـ اگه عصبانی بشم، میرم بیرون. آروم میشم. هر کاری لازم باشه میکنم، ولی دوباره اون کار رو نمیکنم.
ات آهسته سر تکون داد.
ـ خوبه.
تهیونگ دستش رو جلو آورد.
نه برای لمس کردن.
فقط کف دستش رو باز نگه داشت.
ـ میتونم؟
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت.
انگشتهای تهیونگ دور دستش جمع شد.
خیلی آروم.
انگار هنوز میترسید زیادی محکم لمسش کنه.
ـ میدونی از چی بیشتر از خود سیلی ناراحت شدم؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ از اینکه بعدش وقتی رفتی روی کاناپه...
مکث کرد.
ـ تخت خیلی بزرگ شده بود.
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ چی؟
ات با یه لبخند کوچیک گفت:
ـ عادت کردم شبها بغلم کنی.
تهیونگ لبخند زد، ولی چشمهاش دوباره خیس شد.
ـ منم دیشب هر پنج دقیقه یه بار به اتاق نگاه میکردم.
ات خندید.
ـ جدی؟
ـ آره.
ـ پس چرا نیومدی؟
ـ چون گفتی فردا حرف میزنیم.
ات چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ خوب کردی.
تهیونگ دستش رو کمی نوازش کرد.
ـ امشب...
ات نگاهش کرد.
ـ هوم؟
ـ اگه اجازه بدی، برمیگردم تخت.
ات لبخند کوچیکی زد.
ـ هنوز زوده.
تهیونگ آه کشید.
ـ میدونستم.
ـ ولی...
ات کمی نزدیکتر شد.
ـ میتونی امشب کنارم باشی.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ ولی اگه راحت نیستی...
ـ گفتم میتونی.
تهیونگ لبخند زد.
ـ باشه.
شب، هر دو دوباره کنار هم دراز کشیدن.
اما این بار هیچچیز مثل قبل نبود.
تهیونگ سمت خودش خوابیده بود.
ات هم سمت خودش.
بینشون فاصلهی کوچیکی بود.
تهیونگ دستهاشو روی سینهش گذاشته بود و به سقف نگاه میکرد.
ات هم چند دقیقه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ تهیونگ؟
ـ هوم؟
ـ خوابی؟
ـ نه.
ـ میتونی بیای نزدیکتر.
تهیونگ سرش رو سمتش چرخوند.
ـ مطمئنی؟
ـ چرا انقدر سؤال میپرسی؟
ـ چون نمیخوام کاری کنم که ناراحتت کنه.
ات یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ـ بیا.
تهیونگ آروم جلو اومد.
وقتی فاصلهشون کم شد، ات سرش رو روی سینهش گذاشت.
تهیونگ چند ثانیه تکون نخورد.
بعد خیلی آروم دستش رو روی موهای ات گذاشت.
ـ اینطوری خوبه؟
ات چشمهاشو بست.
ـ آره.
تهیونگ موهاشو نوازش کرد.
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ ممنون که هنوز کنارمی.
ات چند لحظه سکوت کرد.
ـ هنوز ازت ناراحتم.
ـ میدونم.
ـ ولی عاشقتم.
تهیونگ نفسش رو آروم بیرون داد.
ـ منم عاشقتم.
ات سرش رو بلند کرد.
چند ثانیه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ یه بوسه میخوام.
تهیونگ لبخند خیلی آرومی زد.
ـ منم.
آروم صورتش رو نزدیک کرد و لبهاشون به هم رسید.
این بار بوسهشون کوتاه نبود.
نه عجولانه بود، نه برای فراموش کردن دعوا.
فقط آروم بود.
مثل یه جور اطمینان دوباره.
وقتی از هم فاصله گرفتن، تهیونگ پیشونی ات رو بوسید.
بعد گونهش رو.
ـ شب بخیر، خانوم من.
ات لبخند زد.
ـ شب بخیر.
تهیونگ دستش رو دور کمرش حلقه کرد.
ات هم خودش رو بیشتر بهش نزدیک کرد.
چند لحظه بعد، ات خیلی آروم گفت:
ـ تهیونگ؟
ـ هوم؟
ـ فردا برام صبحونه درست میکنی؟
تهیونگ خندید.
ـ هرچی بخوای.
ـ حتی پنکیک؟
ـ حتی پنکیک.
ـ با توتفرنگی؟
ـ با توتفرنگی.
ات لبخند زد و چشمهاشو بست.
ـ خوبه.
تهیونگ موهاشو نوازش کرد.
این بار هیچکدوم عجلهای برای خوابیدن نداشتن.
چون بعد از یه شب سخت، بالاخره دوباره کنار هم بودن.
نه اینکه همهچیز با یه بوسه جادویی درست شده باشه.
هنوز حرفهایی برای گفتن داشتن.
هنوز اعتمادشون نیاز به زمان داشت.
ولی حداقل این بار، وقتی ات دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت، تهیونگ محکمتر فشارش نداد.
فقط آروم انگشتهاشو بین انگشتهای ات قفل کرد.
و ات هم دستش رو پس نکشید.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
تهیونگ بلند شد.
ات فکر کرد شاید میخواد بره، ولی تهیونگ فقط رفت سمت پنجره و چند لحظه همونجا ایستاد.
ـ من نمیخوام دیگه هیچوقت اون آدمی باشم که تو مجبور بشی ازش فاصله بگیری.
ات چیزی نگفت.
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ میدونم عذرخواهی کافی نیست.
ـ نیست.
ـ میدونم.
ـ ولی...
ات مکث کرد.
ـ میخوام ببینم واقعاً متوجه شدی.
تهیونگ سر تکون داد.
ـ میفهمم.
ـ پس دیگه هیچوقت...
ات صدایش کمی لرزید.
ـ هیچوقت دستت رو روی من بلند نکن.
تهیونگ حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
ـ نمیکنم.
ـ حتی اگه خیلی عصبانی باشی.
ـ نمیکنم.
ـ حتی اگه من بدترین حرف دنیا رو بهت بزنم.
ـ باز هم نمیکنم.
ات نگاهش کرد.
تهیونگ جلو اومد.
اما این بار فاصلهشون رو حفظ کرد.
ـ اگه عصبانی بشم، میرم بیرون. آروم میشم. هر کاری لازم باشه میکنم، ولی دوباره اون کار رو نمیکنم.
ات آهسته سر تکون داد.
ـ خوبه.
تهیونگ دستش رو جلو آورد.
نه برای لمس کردن.
فقط کف دستش رو باز نگه داشت.
ـ میتونم؟
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت.
انگشتهای تهیونگ دور دستش جمع شد.
خیلی آروم.
انگار هنوز میترسید زیادی محکم لمسش کنه.
ـ میدونی از چی بیشتر از خود سیلی ناراحت شدم؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ از اینکه بعدش وقتی رفتی روی کاناپه...
مکث کرد.
ـ تخت خیلی بزرگ شده بود.
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ چی؟
ات با یه لبخند کوچیک گفت:
ـ عادت کردم شبها بغلم کنی.
تهیونگ لبخند زد، ولی چشمهاش دوباره خیس شد.
ـ منم دیشب هر پنج دقیقه یه بار به اتاق نگاه میکردم.
ات خندید.
ـ جدی؟
ـ آره.
ـ پس چرا نیومدی؟
ـ چون گفتی فردا حرف میزنیم.
ات چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ خوب کردی.
تهیونگ دستش رو کمی نوازش کرد.
ـ امشب...
ات نگاهش کرد.
ـ هوم؟
ـ اگه اجازه بدی، برمیگردم تخت.
ات لبخند کوچیکی زد.
ـ هنوز زوده.
تهیونگ آه کشید.
ـ میدونستم.
ـ ولی...
ات کمی نزدیکتر شد.
ـ میتونی امشب کنارم باشی.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ ولی اگه راحت نیستی...
ـ گفتم میتونی.
تهیونگ لبخند زد.
ـ باشه.
شب، هر دو دوباره کنار هم دراز کشیدن.
اما این بار هیچچیز مثل قبل نبود.
تهیونگ سمت خودش خوابیده بود.
ات هم سمت خودش.
بینشون فاصلهی کوچیکی بود.
تهیونگ دستهاشو روی سینهش گذاشته بود و به سقف نگاه میکرد.
ات هم چند دقیقه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ تهیونگ؟
ـ هوم؟
ـ خوابی؟
ـ نه.
ـ میتونی بیای نزدیکتر.
تهیونگ سرش رو سمتش چرخوند.
ـ مطمئنی؟
ـ چرا انقدر سؤال میپرسی؟
ـ چون نمیخوام کاری کنم که ناراحتت کنه.
ات یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ـ بیا.
تهیونگ آروم جلو اومد.
وقتی فاصلهشون کم شد، ات سرش رو روی سینهش گذاشت.
تهیونگ چند ثانیه تکون نخورد.
بعد خیلی آروم دستش رو روی موهای ات گذاشت.
ـ اینطوری خوبه؟
ات چشمهاشو بست.
ـ آره.
تهیونگ موهاشو نوازش کرد.
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ ممنون که هنوز کنارمی.
ات چند لحظه سکوت کرد.
ـ هنوز ازت ناراحتم.
ـ میدونم.
ـ ولی عاشقتم.
تهیونگ نفسش رو آروم بیرون داد.
ـ منم عاشقتم.
ات سرش رو بلند کرد.
چند ثانیه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ یه بوسه میخوام.
تهیونگ لبخند خیلی آرومی زد.
ـ منم.
آروم صورتش رو نزدیک کرد و لبهاشون به هم رسید.
این بار بوسهشون کوتاه نبود.
نه عجولانه بود، نه برای فراموش کردن دعوا.
فقط آروم بود.
مثل یه جور اطمینان دوباره.
وقتی از هم فاصله گرفتن، تهیونگ پیشونی ات رو بوسید.
بعد گونهش رو.
ـ شب بخیر، خانوم من.
ات لبخند زد.
ـ شب بخیر.
تهیونگ دستش رو دور کمرش حلقه کرد.
ات هم خودش رو بیشتر بهش نزدیک کرد.
چند لحظه بعد، ات خیلی آروم گفت:
ـ تهیونگ؟
ـ هوم؟
ـ فردا برام صبحونه درست میکنی؟
تهیونگ خندید.
ـ هرچی بخوای.
ـ حتی پنکیک؟
ـ حتی پنکیک.
ـ با توتفرنگی؟
ـ با توتفرنگی.
ات لبخند زد و چشمهاشو بست.
ـ خوبه.
تهیونگ موهاشو نوازش کرد.
این بار هیچکدوم عجلهای برای خوابیدن نداشتن.
چون بعد از یه شب سخت، بالاخره دوباره کنار هم بودن.
نه اینکه همهچیز با یه بوسه جادویی درست شده باشه.
هنوز حرفهایی برای گفتن داشتن.
هنوز اعتمادشون نیاز به زمان داشت.
ولی حداقل این بار، وقتی ات دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت، تهیونگ محکمتر فشارش نداد.
فقط آروم انگشتهاشو بین انگشتهای ات قفل کرد.
و ات هم دستش رو پس نکشید.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۰۹.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط