پارت 135

*از دید گاد*
*به محض اینکه بهم خبر دادن، از دفترم بیرون زدم و به قصر عزی و امی رفتم و وقتی وارد شدم، تمومی پسرام رو درحال بغل دیدم..همون بغل خانوادگی که قبل از همه چی انجام می‌دادیم.. وقتی وارد شدم، همشون سکوت کردن و کمی کنار رفتن*

عزی: پدر..

گاد: عزرائیل..

*جلوتر رفتم و با دقت بررسیش کردم..باید مطمئن میشدم که خواب نیست..باید مطمئن میشدم که پسرم اینجاست..*

لوسیفر: نیازی به اینکار نیست پدر.. اون واقعا اینجاست..

*اروم دستمو بالا بردم ولی متوجه شدم که عزی سریع چشماشو بست..بقیه هم به یه گوشه دیگه نگاه کردن، انگار همشون منتظر صدای برخورد دستم با صورتش بودن..انقد از خشم من میترسن؟ البته با توجه به جوری که تو هر عصبانیتم رفتار کردم، بهشون حق میدم*

عزی: بابت تمامی دردسر ها متاسفم..پدر..

*نفس عمیقی کشیدم..و بعد از مدتی بالاخره تو آغوشم گرفتمش که باعث تعجب عزی و بقیه شد*

گاد: خوش اومدی..پسرم..دلم برات تنگ شده بود..و همینطور بقیتون..فک کنم بعد از مدتی، این اولین باره که اینجوری هممون کنار هم جمع میشیم..

*آروم دستامو باز کردم تا بقیه هم به بغل ملحق شن..و بعد از مدتی همدیگرو بغل کردیم بجز..*

گاد: هی لوسی..فراموش کردی..تو هم عضوی از خونواده ای..بیا..

لوسیفر: و.. واقعا؟

گاد: البته پسرم..می‌دونم که خیلی بد تورو به جهنم تبعید کردم..ولی اگه اون کار خیلی به تو آسیب زد، منو نابود کرد.. مهم نیست که چی بشه، من هنوزم یه پدرم..

لوسیفر: پدر..

*حتی لوسی هم به بغلمون پیوست..خیلی دلم واسه این بغل تنگ شده بود..*

*از دید ونتی*
*بغل قشنگیه.. جوری که به هم عشق میورزن خیلی قشنگه.. یه خونواده که با وجود تمام نقص ها باز هم کنار همن.. کاشکی..منم میتونستم این حس رو تجربه کنم..ولی حیف که هنوز توسط اعضای خونواده مورنینگ ستار تأیید نشدم، مهم نیست هیمل چقد هوامو داشته باشه، تا وقتی که سرورم منو تأیید نکنه، نمیتونم به خانوادش ملحق شم..*

ونتی: خیلی خب کارلوس..برو پیش بابات تا من حواسم به مامانت باشه..

کارلوس: ولی چرا تو نمیای..مگه تو خونواده نیستی؟

ونتی: من..نه یعنی چرا ولی فعلا کار دارم..باشه..نگران نباش

کارلوس: کارلوس عمو ونتی رو دوست داره..پس خوشحال باش، باشه؟

*وقتی کارلوس به سمت عزی می‌رفت، منم سریع به اتاق امی رفتم.. متاسفم کارلوس*

ونتی: امی..تو خیلی خوش شانسی..پس دیگه اینجوری، خودتو تنها ندون
پرش زمانی

*وقتی متوجه شدم که امی بیدار شده، آخرین کار های مراقبت رو انجام دادم و سریع قایم شدم. امی نشست و به اطراف نگاه کرد و با باز شدن در و وارد شدن عزی به اتاق خشکش زد*

عزی: الان بهتری عز- ... عه ! .... هی ! چته تو

*امی سریع چراغ خواب رو پرت کرد سمت عزی و عزی از اتاق خارج شد.. وقتی لئو با امی حرف زد، امی و لئو با هم رفتن پایین.. همون‌طور که حدس میزدم.. منو نادیده گرفتن..ولی اشکالی نداره، تا وقتی که همه خوشحال باشن برام کافیه، مخصوصا هیمل*
دیدگاه ها (۶۷)

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

پارت دوم رمان قبلی 💜پارت دوم شدو: وقتی رفتیم طبقه پایین ماما...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

عشق خیانت انتقام

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط